در میان آتش - 22

پس از مدتی دیوار ها و دروازه شهر نمایان شدند. مردم با دیدن سربازان و اسیرانی که در میان آنها حرکت می کردند ، دست از کار کشیدند و به تماشای آنها پرداختند . فارلان شباهت زیادی به بلاتونا داشت . خیابانهای سنگ فرش شده سفید رنگ ، ساختمانهای بلند ، مغازه ها و مردمی که به تماشای آنها ایستاده بودند . در طول مسیر به هیچ سرباز یا اژدها و نیمه اژدها برنخوردند .
هاموند انتظار داشت آسمان شهر پر از اژدها و نیمه اژدهایی باشد که مدام بالای شهر پرواز می کنند . اما جز پرنده ها که گاهی در آسمان دیده می شدند ،خبری از آنها نبود . مردم پس از عبور آنها از مقابلشان به سر کار خود برمی گشتند . در چهره هایشان غم و اندوه دیده نمی شد. کودکانی در خیابان مشغول بازی کردن بودند ، با دیدن آنها به سمتشان آمدند. او منتظر برخورد سربازان و دور کردن بچه ها بود . ولی دیدن اینکه کودکان در کنار اسبها می دویدند و می خندند ؛ تصورش را به هم ریخت . کسی که بر اینجا حکمرانی می کرد ، حتما قدرتی همانند سربازانش داشت ، اما رفتارش با مردم طوری بود که آنها از سواران و نیمه اژدها ها نمی ترسیدند و فرار نمی کردند و حتی نگاه تنفر آمیز هم نداشتند . کودکان هم پس از مدتی آنها را رها کردند .کم کم قلعه فارلان خودش را نشان داد . قلعه دیوارش با سنگ های مرمر سفید تزئین شده بود و در دو طرف مسیر تا ورودی قلعه درخت و گل کاری شده بود . در وسط کانال آبی قرار داشت که کف آن هم با سنگ پوشانده شده بود و آبی زلال در آن جریان داشت و انتهای مسیر به میدانی بزرگ که در وسط آن حوض سنگی چند طبقه قرار داشت و آب از بالاترین نقطه آن سرازیر می شد و صدایی دل انگیز فضا را پر می کرد . افراد و خدمتکارانی که در رفت و آمد بودند مردان و زنان معمولی بودند .
اریک آهسته گفت : فکر کنم اگه اینها رو عصبانی کنی ، تبدیل به چیز دیگری می شن ؟!
هاموند : بهتره ساکت باشی ، نمی دونم می خوان با ما چکار کنن ولی فعلا رفتارشون خصمانه نیست و امیدوارم همینطور هم بمونه !
محوطه را طی کردند و در قسمت کناری قلعه به قسمتی سراشیب رسیدند . این راه به زیر قلعه می رفت .نیمه اژدها ها هم فرود آمدند و شروع به راه رفتن بر روی زمین کردند . پس از مدتی وارد محوطه ایی سقف دار شدند . هر چه جلوتر می رفتند نور خورشید کمتر می شد و جایش را به مشعل ها می داد . در دو لنگه نرده دار آهنی با رسیدن آنها باز شد .
یکی از سواران افسار اسبها را کشید و آنها را نگه داشت و گفت: پیاده شون کنین .
چند سرباز جلو آمدند و آنها از اسبها پیاده کردند .
سوار ادامه داد : اینها در مرز دستگیر شدند ، فرمانده بریجیت دستور دادند آنها در سلولهای جدا گانه نگهداری بشن ، تا موقع باز جویی برسه.
نگهبان گفت : حتما .
به سربازان زندان اشاره کرد، آنها را به سمت سلولهایشان هدایت کنند . سواران و نیمه اژدها ها ، تا آنها وارد سلولهایشان نشدند و در سلول پشت سر آنها بسته نشد ، آنجا را ترک نکردند .
روران گفت : تا آخرین لحظه مواظبن .

اورگها آماده حمله به شهر بودند . آنها دستور داشتند ؛مردان را قتل عام و زنان را برای بردگی و فاحشه گی اسیر کنند . آنها شبانه خود را به نزدیکی شهر رساندند . منجنیق ها و دژکوبها آماده در هم شکستن دروازه و دیوارهای دور شهر بودند . ساروس دستش را روی گوی کشید ، صحنه شهر و اطرافش نمایان شد .
او لبخندی زد : حالا انتقامم رو ازت می گیرم ،
فرمانده اورگ ها دستور حمله را صادر کرد . گلوله های سنگی و آتشین از روی منجنیق ها به پرواز درآمدند . اولین گلوله ها با صدای مهیبی به دیوار برخورد کردند .
فریاد به ما حمله شده در همه جا پیچید . ملکه تومِن از خواب پرید و به سمت پنجره اتاق رفت ، گلوله ها ی آتشین بر سر دیوار می باریدند . نگهبانان و کمانداران ، اورگ ها را هدف قرار می دادند . پس مدتی تعداد زیادی چنگک روی لبه دیوار ظاهر شدند . اورگ ها در حال بالا آمدن از دیوار ها بودند ؛ تعدادی از سربازان برای قطع کردن طناب متصل به آنها اقدام کردند . صدای دیگری هم به صدا های قبلی اضافه شد . دژ کوب ها هم برای شکستن دروازه به آن هجوم آورده بودند .
ملکه لباسش را عوض کرد ، در اتاق ناگهان باز شد و پرنسس اوین به داخل اتاق دوید
اوین : مادر اینجا چه خبره ؟
ملکه : به ما حمله شده ،
- کی به ما حمله کرده ؟
هانروس وارد اتاق شد : اورگ ها
ملکه : متعلق به کجان ؟
- نمی دونیم ، هیچ پرچم و یا نشونی ندارن ، شما باید هر زودتر از شهر خارج بشین ، اونها حیوونای کثیفین که به هیچکس رحم نمی کنن و تا وقتی من هستم ، نمی ذارم آسیبی به شما برسه .
تعدادی از اورگ ها موفق شدن خودشان را به بالای دیوار برسانند و درگیری شدت بیشتر گرفت .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

فرزانه رازي ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,بهروزعامری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (4/7/1395),مریم مقدسی (5/7/1395),زهرابادره (آنا) (5/7/1395),بهروزعامری (5/7/1395),فرزانه رازي (5/7/1395), ناصرباران دوست (5/7/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (6/7/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (2/9/1395),ترنم سرخسی (8/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (9/9/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.