در میان آتش -21


مو جوداتی با جثه ایی نزدیک به انسانها با بالهایی خفاش مانند و پولکهایی که سراسر بدنشان را پوشانده بود و دم هایی بلند وضخیم که روی بعضی از آنها خار وجود داشت . سفید پوشها آهسته به سمتشان می آمدند و هیچ عجله ایی برای رسیدن به آنها نداشتند .
روران با خودش گفت : به خاطر این موجودات دو رگه است ، آنها خیلی سریع تر از انسانها و اسبها هستن .
آرام دستش را به سمت شمشیرش برد ، یکی از نیمه اژدهاها لبخندی زد ، او متوجه حرکت و قصد روران شده بود.
او زیر لب غرید : لعنتی !
و دستش را از شمشیر دور کرد.
اریک با ناراحتی گفت : چه کار کنیم ؟ بجنگیم ؟ فرار کنیم ؟ تسلیم بشیم ؟ دارن بهمون می رسن ، چرا دس دس می کنین ؟!
هاموند : خودمم نمی دونم ، فکرم کار نمی کنه .
روران : آهسته به طرف جنگل می ریم . هر چند اونها خیلی زود از قصد ما با خبر می شین !
اسبها رو بدون اینکه برشون گردونید به سمت عقب هدایت کنین !
اریک : مگه اینا اسب سیرکن که حالیشون بشه چکار کنن ؟!
وقتی اسب روران شروع به عقب راه رفتن کرد ، آنها هم سعی کردند اسبهایشان را وادار به انجام همان کار کنند . نیمه اژدها ها حالتشان را عوض کردند و به سمتشان حرکت کردند ، اما ارتفاعشان را با آنها حفظ کردند.
اریک و هاموند نتوانستند اسبها را وادار به عقب راه رفتن کنند و ناچار سر اسبها را برگرداندند . سواران سرعتشان را بیشترکردند و نیمه اژدها ها خودشان را به بالای سرشان رساندند . ناگهان سایه ایی بزرگ از بالای سرشان رد شد و هوا به تلاطم افتاد . یک اژدهای کامل هم در صحنه حاضر شده بود . او دهانش را باز کرد ، پس از مدتی آتش محفظه دهانش را پر کرد و مانند یک شهاب سنگ با درختان پشت سرشان برخورد کرد . اسبها رم کردند و روی دو پایشان بلند شدند . دیواری از آتش راهشان را سد کرد. دوباره شعله های آتش با انفجارهای مهیب با جنگل برخورد و محوطه بیشتری را در خود غرق کردند .
اریک از اسب پایین پرید و حمایل شمیشرش را باز کرد و آن را به سمت جلو پرتاپ کرد . هاموند هم خودش را خلع سلاح کرد ؛ در مقابل یک اژدهای آتشین کاری از دستشان بر نمی آمد ، تازه نیمه اژدهاها و آن سوار های لعنتی هم بودند . راه جنگل هم که بسته شده بود . روران هم با تاخیر کار آنها را انجام داد. اژدها فرود آمد . سواران دیگر به آنها رسیده بودند ، نیمه اژدها ها هم ارتفاعشان را کم کردند . یکی از آنها با صدای زنانه گفت : شما وارد قلمرو ملکه والرین و فالاران شدین ،کی هستین و چی می خواین ؟
روران : ما در جنگل گم شدیم ، من و دوستام به سختی تونستیم راه خروج رو پیدا کنیم .
دختر اژدها : پرسیدم ، کی هستین و به کجا تعلق دارین ؟
صدای زنی گفت : بذار من ادامه می دم .
دختر اژدها سر فرود آورد و عقب رفت . زن لباس نظامی به تن داشت و با گامهایی محکم به طرفشان آمد و وقتی به مقابلشان رسید گفت : من بریجیت هستم . فرمانده گارد مخصوص ملکه ، باید از بلاتونا به اینجا اومده باشین ؟ از مرز رد شدین و حالا در قلمرو فالاران هستین ؛ حالا چیزی دارین که هویت شما رو تایید کنه و گرنه ذهنهایتان را جستجو خواهیم کرد و حقیقت رو می فهمیم . یه جواب درست و قانع کننده می خوام .
هر سه نگاهی به هم کردند . توی بد دردسری افتاده بودند. هر حرفی به ضررشان تمام می شد .
بریجیت : پس نمی خوان حرف بزنین ؟ دستگیرشون کنین ، و هم خودشون و لوازم روی اسبهاشون رو برگردین .
دختر و پسرهای اژدها به سمتشان رفتند و دستهای آنها را به پشتشان بردند و آنها را بستند .چند سرباز شروع به گشتن لباسها و لوازم روی اسبها کردند . سپس به سمت بریجیت رفتند و نشان ها را به او دادند.
بریجیت نگاهی به آنها کرد و گفت : برای مدت زیادی مهمون ما هستین . تا همه چی روشن بشه . به فالاران ببریدشون .
نیمه اژدها ها آنها را سوار اسبها کردند . بریجیت دوباره به اژدها تبدیل شد ، بالهای بزرگش را باز کرد و با فشاری که به وسیله دستها و پاهایش به زمین وارد کرد خودش را از زمین جدا و شروع به بال زدن کرد .
اریک با حیرت و ترس گفت : خدای من ! با چی طرف شدیم ؟
سواران افسار اسبها را در دست گرفتند و به راه افتادند . نیمه اژدها ها هم به آسمان پریدند . آنها برخلاف اژدها به خاطر سبکی و قدرت و بزرگی بالها نسبت به بدنشان راحت و سریع به آسمان پر می کشیدند .
روران به پرنسس و نیروهایی که در اردوگاه بودند ، فکر کرد .آنها تصورش را هم نمی کردند با چه کسانی می خواهند بجنگند . اشخاصی که توانایی تبدیل شدن به موجودی قدرتمند و هولناک چون اژدها را داشتند و خیلی راحت به شکل انسانهای معمولی می توانستند در میان مردم و نیروهای دشمن ظاهر شوند و در موقعیت مناسب همه را تبدیل به خاکستر کنند . مأموریت شکست خورده بود ، اگر آنها از وجود یه عضو بسیار بلند پایه خاندان سلطنتی در نزدیکشان با خبر می شدند بسیاری از معادلات به هم می خورد. به اطرافش نگاه کرد ، سواران در کنار و جلوی آنها حرکت می کردند و نیمه اژدها ها در بالا و پشت سرشان ، هیچ امیدی برای فرار نبود و با دستهای بسته هم نمی شد اسبها را هدایت کرد .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

فرزانه رازي ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,م.فرياد ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (31/6/1395),فرزانه رازي (31/6/1395),مریم مقدسی (31/6/1395),مهدی دارویی (31/6/1395),زهرابادره (آنا) (31/6/1395),م.فرياد (1/7/1395), ناصرباران دوست (1/7/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (3/7/1395),ترنم سرخسی (8/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (9/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (1/10/1395),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 31 شهريور 1395 - 21:36

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درود و سلام بر شما
داستان عالی پیش می رود و من لذت بردم
برای قلم تان آرزوی موفقیت روزافزون دارم


@زهرابادره (آنا) توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در چهار شنبه 31 شهريور 1395 - 22:43

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی :"> @};- @};- @};- @};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 1 مهر 1395 - 13:42

سلام آقای ناصرالملکی گرامی@};-
ببخشید که دیر خدمت رسیدم. چندباری به سایت اومدم ولی نتم قطع شد و امروز با اشتیاق تمام، هر سه قسمت داستان تحسین برانگیزتون رو خوندم :)
بادبان خیالتون برافراشته!@};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 1 مهر 1395 - 17:09

نمایش مشخصات ح شریفی سلام
هر سه قسمت را خواندم و به شما خسته نباشید عرض می کنم
موفق و پیروز باشید@};-


@ح شریفی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در پنجشنبه 1 مهر 1395 - 18:59

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام
متشکر



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.