در میان آتش -20

صبح روز بعد ، آنها میهمانخانه را به قصد ادامه مأمریت ترک کردند. دروازه باز بود و غیر از نگهبانان کسی در خیابان دیده نمی شد .
اریک : مردم اینجا دیر از خواب بیدار می شن ؟
هاموند : فکر می کنم احتیاجی به زود بیدار شدن ندارن ! به شهر نگاه کن با اینکه یه شهر مرزیه ولی زندگیشون مثل پایتخت نشین هاست . حاکم اینجا باید تاجر خوبی هم باشه ، این شهر در عین داشتن امنیت ، تونسته با اطرافش روابط تجاری زیادی برقرار کنه .
روران : بهتره زودتر از شهر خارج بشیم ، ما اون اژدهاها رو گم کردیم ، شاید بهتره به سمت فالاران بریم .
اریک : از مرز رد بشیم ؟! اگه گیر شورشیها بیافتیم ، کارمون خیلی سخت می شه.
هاموند : باید برگردیم و به پرنسس گزارش بدیم ، ادامه مأموریت بی فایده است .
روران : واقعا کنجکاو نیستین که بفهمین اونا کجا رفتن ؟!
او اسبش را به سمت بیرون دروازه راند . هاموند و اریک هم به دنبالش حرکت کردند . تا فالاران 2 روز راه بود ، بالاخره با تصمیم روران هرچند خطرناک و بلند پروازانه بود موافقت کردند . و به سمت فالاران راه افتادند .
بعد از چند ساعت از مرز گذشتند و پا به سرزمین میانه گذاشتند . هرچه در عمق جنگل پیش می رفتند ، از شدت نور خورشید کاسته می شد. درختان شاخه هایشان را بیشتر در هم فرو برده بردند تا نور خورشید را برای خودشان نگه دارند. جنگل به حالت نیمه تاریک و وهم آلود در آمده بود ، لحظه ایی توقف کردند و اطراف را از نظر گذراندند . اسبها هم هیچ اضطرابی نداشتند ، پس خطری تهدیدشان نمی کرد.
هاموند : این طور که به نظر میاد چیزهایی که در مورد سرزمین میانه شنیده بودم ، راسته ، ما هنوز زیاد از مرز دور نشدیم . نه صدایی ، نه پرنده و حیوانی ، حتی برگ درختان هم تکون نمی خورن .
روران : باید به سمت غرب بریم ، کوهها رو بتونیم ببینیم ، قلعه رو هم پیدا می کنیم .
اریک : ولی خورشید رو نمی شه دید و این جنگل هم که همه جاش مثل همه !
روران کیسه نسبتا بزرگی را از کنار زین اسب برداشت و درش را باز کرد . تکه پارچه ایی را بیرون آورد و آن رانشان بقیه داد و گفت: برای این جور جاها همیشه تعداد زیادی از این پارچه ها همرامه ، راهو علامت می ذاریم ، اگه گم شدیم و یا نتونستیم قلعه رو پیدا کنیم دنبال این پارچه ها می گردیم و تازه هر اتفاقی که برامون بیافته که نتونیم به اردوگاه برگردیم ، ماریا حتما افرادی رو به دنبالمون می فرسته . و اگه تا اینجا بیان ، با دیدن پارچه ها می فهمن ما اینجا بودیم .
هاموند و اریک لبخندی زدند و سر تکان دادند . در جاهای مشخص و مطمئن پارچه ها را به شاخه های درختان گره می زدند و پیش می رفتند ، پس از چند ساعت حرکت در جنگل صدای مبهمی فضا را پر کرد و هر لحظه بر وضوح و بلندی آن افزوده می شد . آنها نگاهی به هم کردند ، تعداد زیادی سوار در حال حرکت به سمت آنها بودند .
هاموند : باید جایی مخفی بشیم .
به سرعت اطرافشان را از نظر گذراندند . در جایی بوته های بلند از فضای بازی که درختان ایجاد کرده بودند ، نهایت استفاده را انجام داده و قد کشیده بودند، به آن سمت راندند و پشت بوته ها پنهان شدند . اسبها را محکم به درختان بستد و برای اینکه شیهه بی موقع نکشند ، خورجینهایی را که برای غذاخوردن اسبها استفاده می شد را روی پوزه هایشان قرار دادند . در موقعیت مناسبی مستقر شدند و به تاریک و روشن جنگل چشم دوختند . صدا ها خیلی نزدیک تر شده بودند ، آنها می توانستند صدای سم اسبها و نفس زدنشان را بشنوند . سواران لباس سفید برتن داشتند و روی بازوهایشان علامت شمشیر و گل رز و اژدها دیده می شد . آنها به دشمن برخورده بودند . هر سه نگاهی به هم کردند . سواران بدون توقف از مقابلشان گذشتند و پس از مدتی صدا هه شروع به کم شدن کرد .
روران : این ها باید سربازان قلعه فالاران باشن ، باید تعقیبشون کنیم و از جنگل خارج بشیم .
سوار اسبها شدند و به مسیری را که سواران رفته بودند را در پیش گرفتند . رد پا و گرد خاک باقی مانده هنوز به خوبی قابل تشخیص بود و صدا هر چند مبهم ، هنوز به گوش می رسید . پس از مدتی فضای جنگل به طرز عجیبی از هم باز شد . دیگر خبری از درختان انبوه و شاخه های در هم تنیده نبود . آنها با دیدن آسمان خورشید خوشحال شدند. کوهها را می توانستند ببینند و با شکوه ترین منظره ، قلعه فالاران بود که زیر نور خورشید می درخشید ، ناگهان شیهه اسبی آنها را به خود آورد ، چند سوار سفید پوش در فاصله ایی نه چندان زیاد ایستاده بودند و آنها را تماشا می کردند .
اریک : کارمون تمومه .
روران : می تونیم از دستشون فرار کنیم . خودمون رو به شهر می رسونیم و بین مردم گم می شیم .
هاموند با ناراحتی گفت : فکر نمی کنم ! تنها را ه ، برگشتن به همون جنگل و یا تسلیم شدنه ، مگه اینکه راه سوم رو انتخاب کنیم !
به آسمان اشاره کرد . نیمه اژدهاها در آسمان و در نقطه ایی ثابت بال می زدند و با چشمانشان آنها را به شدت زیر نظر داشتند .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

8

فرزانه رازي ,"صابرخوشبین صفت" ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,سبحان بامداد ,م.فرياد ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (31/6/1395),مرتضی عسکری دستجردی (31/6/1395),فرزانه رازي (31/6/1395),مریم مقدسی (31/6/1395),مهدی دارویی (31/6/1395),"صابرخوشبین صفت" (31/6/1395),سبحان بامداد (31/6/1395),زهرابادره (آنا) (31/6/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (1/7/1395),حمیدرضا میرمعزی (1/7/1395),م.فرياد (1/7/1395), ناصرباران دوست (1/7/1395),مهدی دارویی (1/7/1395), ناصرباران دوست (2/7/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (3/7/1395),ترنم سرخسی (8/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (9/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (1/10/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.