در میان آتش -19

اسبها بی قراری می کردند و سوارانشان سعی در آرام کردنشان داشتند .شارلوت با نگاه مسیرشان را دنبال کرد و رو به ماریا گفت :یه عده رو برای تعقیبشون بفرست تا مقصدشون رو بفهمن و وقتی فهمیدن فوری برگردن ، نباید اسیر یا درگیر بشن ، عجله کن .
ماریا به سمت چند سرباز رفت و آنها هم بلافاصله سوار اسبهایشان شدند و با سرعت اردوگاه را ترک کردند . با تمام سرعتی که اسبها می توانستند بدوند ،آنها را تعقیب می کردند . هم نباید گمشان می کردند و هم تا جایی که ممکن بود نباید آنها متوجه می شدند افرادی دنبالشان هستند .
اریک گفت : خیلی زیبان! تا به حال اژدها ها رو از نزدیک ندیده بودم ! ولی اون نیمه اژدها ها ، واقعا چی هستن ؟ پدر یا مادرشون اژدها بوده ؟!
هاموند :بیشتر اینها از جنوب میان ، اونجا پر از چیزهای اسرار آمیز و ترسناکه ، یه سرزمین وحشی و دست نخورده ، هیچکس نتونسته به اونجا مسلط بشه؛ هر گوشش یه قوم و نژاد حکومت می کنه ، و از مرکز هر به سمت جنوب بری ، دیگه خبری از الفها ، اورگها و گابلین ها و حتی کوتوله ها که بیشتر زندگی شون رو در زیر زمین و غار ها می گذرونن، نیست . فقط موجودات اهریمنی و شیاطین می تونن دووم بیارن .
روران : فکر می کنم پرنسس می خواد قبل از اینکه جنگ دوباره شعله ور بشه ، کاری انجام بده . او حتی به بلاتونا هم نرفت .
اسبها به نفس زدن شدید افتاده بودند ، آنها هرچه قدر هم سریع و قوی بودند به پای آن موجودات بالدار نمی رسیدند .
هاموند : نمی تونیم ادامه بدیم ، این طوری هم اونها رو گم می کنیم و هم اسبها رو از دست می دیم . من حاضر نیستم اسبم رو به کشتن بدم .
سپس افسار اسبش را کشید و او را متوقف کرد . بقیه هم با فاصله ایستادند . روران وقتی به گردن اسبش دست کشید ، انگار که دستش را داخل ظرف آب کرده باشد ، دستش خیس شد .حیوان به شدت نفس می زد و بدنش می لرزید. آنها از اسب پیاده شدند.
روُران پرسید : چقدر راه اومدیم؟ اینجا کجاست ؟
اریک درحالیکه قمقمه آبش را به دهانش نزدیک می کرد گفت : نصف روز بیشتره و اینجا باید نزدیکه ... مدتی مکث کرد و به اطراف نگاهی انداخت و گفت : اون طرف بلاتوناست ، اون سمت هم باید قلعه فالاران باشه.
هاموند : چه کار کنیم ؟ برگردیم ؟ به اون اژدهاها که نرسیدیم ، امکاناتی هم برای موندن نداریم و به غروب خورشید هم نزدیک می شیم ، شبهای اینجا امن نیست . ممکنه با اورگ ها و اورگالها و گابلین ها و هر موجود دیگه ایی روبرو بشیم.
روُران : امشب رو تو بلاتونا می گذرونیم ، باید قبل از بسته شدن دروازه ها تو شهر باشیم . بعدش در مورد اینکه برگردیم و یا ادامه بدیم ، تصمیم می گیریم .
بقیه موافقت کردند و به سمت بلاتونا حرکت کردند. خورشید به افق نزدیک تر شده بود و آخرین گروههای مردم در حال وارد شدن به شهر بودند . نگهبانان دروازه مردم را زیر نظر داشتند ، ولی حرکتی از خودشان نشان نمی دادند.
هاموند : مردم رو بازرسی نمی کنن ؟ عجیبه !
روُران نگاهی به نگهبانان بالای دروازه و سوارانی که به صف در دو طرف ایستاده بودند کرد و گفت : به ظاهر آرامن، ولی به چشمهایشان نگاه کنین ، مثل یه عقاب آماده گرفتن شکارشون هستن . اگه لازم شد نشانهاتون رو نشون بدین ، ولی حرفی از پرنسس شارلوت به میون نیارین. به هیچی فکر نکنین ، فقط اینکه سربازانی هستین که برای رفتن به خطوط مرزی می خواین شب رو در بلاتونا استراحت کنین ، ممکنه جادوگرانی باشن که ذهن مردم رو جستجو می کنن.
بدون هیچ مشکلی از دروازه گذشتند . دروازه با غروب خورشید و آخرین نفر که از آن گذشت، بسته شد.
بلاتونا نزدیک ترین و آخرین شهر سرزمینهای شمالی و سرزمین میانه بود . شهری بزرگ با خیابان های سنگ فرش شده ، ساختمان هایی مرتب و یک شکل ، و هرچه به سمت انتهای شهر می رفتی اندازه و شکل ساختمانها عوض می شد تا به قصر بزرگی می رسید . بلاتونا شهری بود که به نداشتن مردم فقیر معروف بود . در گوشه خیابانها گدا نمی دیدی و مردم لباسهای ساده ، اما تمیز به تن داشتند. فقط گاهی عبور یک کالاسکه ایی مجلل تفاوت میان مردمی که در این سمت شهر و آنهایی که نزدیک قصر بزرگ زندگی می کردند مشخص می کرد . روران، اریک و هاموند مسافرخانه ایی را برای استراحت خود و اسبهایشان پیدا کردند . چند پسر نوجوان اسبها را از آنها تحویل گرفتند.اتاقی که اجاره کردند ، پنجره اش به ایوان باز می شد .آنها به ایوان رفتند و به تماشای آسمان صاف و پر ستاره پرداختند . اما بیشتر دلشان می خواست اژدهاها و نیمه اژدهاها و یا موجود بالداری که در شمال نمی شد دید را می دیدند. تا نیمه های شب بیدار ماندند، ولی خبری از پرواز هیچ موجودی در آسمان نبود. خواب به چشمهایشان هجوم آورد و بعد از مدتی آنها را تسلیم خود کرد .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

9

ابوالحسن اکبری ,فرزانه رازي ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,سبحان بامداد ,م.فرياد ,حمید جعفری (مسافر شب) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (29/6/1395),مریم مقدسی (30/6/1395), ناصرباران دوست (30/6/1395),زهرابادره (آنا) (30/6/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (30/6/1395),فرزانه رازي (30/6/1395),مرتضی عسکری دستجردی (30/6/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (31/6/1395),سبحان بامداد (31/6/1395),حمیدرضا میرمعزی (1/7/1395),م.فرياد (1/7/1395),ترنم سرخسی (8/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (9/9/1395),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 شهريور 1395 - 07:53

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود.@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در سه شنبه 30 شهريور 1395 - 07:55

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،خوش آمدید
عیدتان مبارک


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 شهريور 1395 - 11:33

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای ناصرالملکی عزیز
داستان جذاب و عالی پیش می رود سپاسگزارم
این قسمت شهر بدون گدا را دوست داشتم
به نظر من یکی از رسالت های نویسنده اینه که اعمال برجسته اشخاص و مکان ها را نشان بدهد تا به مرور ملکه ذهن جامعه شود
مانا و نویسا باشید


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 شهريور 1395 - 12:05

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــلام
عرض ارادت به آقای ناصرالملکی بزرگوار :)

عید تون مبارک

داستان رسید به قسمت نوزده ..ولی نمره اش همیشه بیسته :D :)
این کامنت فقط برای تشکر هست :)
نه ببخشید اومده بودم بگم عید تون مبارک ..ره روزتون پر از شادی و نشاط :D :D
وگرنه خودتون ک میدونید من پرو پاقرص خواننده داستان هاتون هستم .. این ک یه دست پیش میره و هیجان داره و کشش داره و غیره .. دیگه نگفتنیه
ممنونم از اینکه مینوسید تا بخونیم و لذت ببریم @};- @};- @};- :)

دم قلمتون همچنان گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در سه شنبه 30 شهريور 1395 - 14:52

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، عید شما هم مبارک .
منون از لطفی که همیشه به من و داستانهام دارین
موفق باشید و شاد:) @};- @};- @};- @};- :">



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.