در میان آتش - 18

اژدهاها به نزدیکی دیوار رسیدند.
کاساندرا فریاد زد :آماده! با تمام قدرت می دوین، یه لحظه چشم از اونها برنمی دارین ، پشت نزدیک ترین اژدها می پرین و برای دور کردن اژدهاهایی که از شما فاصله بیشتری دارن، اژدهایی که سوارش هستین رو به طرفش هدایت میکنین و بهش می زنین و گرنه زندانیها آسیب می بینند ، بدویین.
مردان و زنان با فرمان او از جا کنده شدند و به سمت نزدیک ترین اژدها خیز برداشتند و خودشان را در هوا رها کردند . چند نفری توانستند خودشان را به پشت اژدها برسانند و تعدادی سقوط کردند . اژدها ها به سرعت به سمت زندانیها می رفتند .
کاساندرا : سمت راستی ها بال راست و و سمت چپی ها به بال چپ ضربه بزنین . خنجرها بالا رفتند و با شدت فرود آمدند. نعره اژدهاها فضا را پر کرد. تعادلشان به خورد و با یکدیگر برخورد کردند.
کاساندرا : حالا به گردنشون ضربه بزنین ، بجنبین .
خنجرها طبق دستور کاساندرا عمل کردند.
کاساندرا : حالا بپرین .
آنها خودشان را از سمت بال از کار افتاده پرتاپ کردند . چندین نور در آسمان درخشیدند. اژدها ها و شکارچیان با زمین برخورد کردند و فضا پر از غبار و گرد و خاک شد و همه جا در خود فرو برد .
بایرون به لبه دیوار رفت .
کاساندرا نگاهی به آوکسیس کرد و پس از مدتی لبخند زد. چند نفر مجروح شده بودند ولی زخمشان به حدی نبود که خطر جدی درست کند . پس از مدتی غبار و گرد وخاک خوابید و هوا صاف تر شد .
سربازان به سراغ شکارچیان و زندانیها رفتند.
بایرون رو به کاساندرا کرد و گفت : عجب صحنه ایی! هم ترسناک و هم هیجان انگیز ، واقعا باید مهارتت رو تحسین کنم و شکارچی اژدها واقعا برازندته .
کاساندرا : خوبه که راضی بودی ، اگه اون جادو گرا و آوکسیس نبودن ، چند تاشون مرده بودن ، از پَسش بر اومدن و تجربه خوبی براشون شد که واقعیت خیلی ترسناک تر و متفاوت تر از چیزی که می بینن ، در نبردهای آینده میدون جنگ اینطوری تحت کنترل نیس ، تمرین امروز تموم شد . باید بهشون استراحت بدیم تا هم زخمی ها خوب بشن و استرس امروز از فکرشون بیرون بره . امیدوارم کردن که می شه روشون حساب باز کرد .

شارلوت به همراه ماریا برای تفریح به سمت بلاتونا حرکت کرد. دستور داد هیچ گونه پرچم و یا نشان سلطنتی نباید در کاروان باشد و حتی سربازان و محافظان مانند جنگجویان معمولی لباس بپوشند . هر چه بی سر و صدا و مخفیانه حرکت می کرد امنیت بیشتری داشت و دستش باز تر بود . وقتی به حومه شهر رسیدند در اردوگاهیی که استتار شده بود اقامت کرد.
ماریا تعظیمی کرد و گفت : بانوی من تمام مقدماتی که خواسته بودین آماده است .
شارلوت : چقدر تا قلعه فاصله داریم ؟
- از اینجا 3 روز.
او به نزدیک ترین نقطه به والرین رسیده بود و تا اینجا مشکلی پیش نیامده بود. شاه و ملکه هم از قصد اصلی او خبر نداشتند .باید تصمیمش را می گرفت . در زمینی پر از تیغ های بُرنده دنبال بهترین راه بود.
2 راه پیش رویش بود ، اول: می توانست به دیدن خواهرش برود و برای جلب حمایت و رضایت او از مقامش دست بکشد و با او متحد شود .
و دوم : او را دستگیر و یا بکشد.
راه اول با مخالفت و دشمنی شدید شاه و ملکه روبرو می شد و او هم به تبعید و شاید هم مرگ محکوم می شد
و راه دوم در صورت موفقیت ، سربازان و طرفداران والرین به دنبالش خواهند آمد و تا او و خودشان کشته نشوند آرام نخواهند شد.
قبل از هر اقدامی باید قدرت و توانایی خواهرش را ارزیابی می کرد و قدرت و عظمتی را که شایع شده بود را به چشم خودش می دید . این کار خطرات زیادی داشت ،هم مرزبانهای سلطنتی و هم نیروهای والرین برای او خطرناک بودند و اگر توسط هر کدام شناسایی و یا دستگیر می شد همه چی بهم می ریخت . این افکار نمی گذاشت آرام در جایی ساکن بماند در چادرش مرتب قدم می زد ، چهر ه اش در هم رفته بود ، بعد از پانزده سال و درست موقع شورش و جنگ بین سرزمینی باید این راز فاش می شد . چرا خواهرش تبعید شد و این راز چقدر مهمه که اینطور پنهانش کردند و کسانی مانند روهان به قیمت جانشان هم حاضر نبودند حرف بزنند .
ماریا ناگهان وارد چادر شد و قبل از اینکه شارلوت به او اعتراض کند گفت : ببخشین بانوی من ، اتفاق مهمی افتاده باید خودتون بیاین و ببینین .
شارلوت شمشیرش را از روی ستون چوبی برداشت و همراه ماریا بیرون رفت . چندین اژدها و نیمه اژدها در حال پرواز بودند.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,فرزانه رازي ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (25/6/1395),زهرابادره (آنا) (25/6/1395), ناصرباران دوست (25/6/1395),مریم مقدسی (25/6/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (25/6/1395),مریم صیاد آموز (26/6/1395),فرزانه رازي (28/6/1395),ترنم سرخسی (8/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (15/9/1395),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 25 شهريور 1395 - 08:43

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر دوست عزیز و هنرمندم جناب ناصر المنلکی
فقط یه نقاش میتونه صحنه هارا با چنین دقت و هوشیاری توصیف کنه و به تصویر بکشه .آنهم صحنه های خیالی را !!
خیلی عالی بود
پاینده باشید


@ ناصرباران دوست توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در پنجشنبه 25 شهريور 1395 - 08:52

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
از اینکه داستان توانست نمره بالایی از شما بگیرد ، خیلی خوشحالم ،
صد آفرین گرفتن از شما سخته@};- @};- @};- :"> :x


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 25 شهريور 1395 - 00:26

نمایش مشخصات ح شریفی درود بر جناب ناصرالملکی عزیز
تخیل برای یک نویسنده نعمت بزرگی ست
موفق و پیروز باشید@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.