در میان آتش -17


هردو روی زمین نشستند. صورتشان خیس غرق بود . با جادو شروع به درمان زخمهایشان کردند. خون بند آمد و لبه های داخلی و خارجی زخم ها با خارشی شروع به نزدیک شدن به هم کردند و پس از مدتی اثری از آنها نبود .
وانیا نوک شمشیر ها را امتحان کرد ، دستش برید . چهره اش در هم رفت و با ناراحتی گفت :حتی برای تیغه ها محافظ هم نذاشتین . هر دو تون دیوونه اید .
لوسی : از بچگی مبارزمون همینطور ی بود ، انگار یه دشمن واقعی مقابلمونه ، اوایل بدتر از این بود ، بعد از مبارزه آنچنان زخمی خون آلود و کبود بودیم که هر لحظه ممکن بود بمیریم . پدر و مادرمون چند بار به شدت مجازاتمون کردند . ولی ما دست بردار نبودیم .
وانیا : دفعه بعد خواستین مبارزه دیوانه وارتون رو انجام بدین ، من هم باید باشم که به موقع جلوتون رو بگیرم تا خودتون رو بکشتن ندیدن و صدمه جبران ناپذیری به خودتون نزنین که نشه حتی با جادو هم در مانش کرد .
هردو در موافقت با وانیا سرشان را تکان دادند . او لبخندی پیروز مندانه زد .

بایرون همانطور که کاساندرا خواسته بود . زمین بزرگ و محصوری را آماده کرد . کف زمین با بسته های بزرگ کاه فرش شده بود .
کاساندرا ، بایرون ، آوکسیس و شاگردانش همراه یه زندانی که دو نگهبان او را همراهی می کردند از طریق پله به بالای دیوار قلعه مانند رفتند . با اشاره بایرون زندانی را به لبه دیوار بردند. کاساندرا در حرکت ناگهانی او را هل داد . مرد با فریاد به سمت پایین سقوط کرد . مردان و زنان با تعجب و ترس به او نگاه کردند . اما قیافه او و بایرون بسیار آرام بود و تغییری نکرد . مرد تکانی خورد ، کاساندرا سری تکان داد و گفت : شروع می کنیم
سپس رو به آوکسیس کرد و گفت : یه اژدها احضار کن ، باید خودم را گرم کنم .
آوکسیس یک لحظه چشمانش را بست و بعد سر تکان داد .
همگی منتظر ماندند . با پیدا شدن اژدها کاساندرا خنجرش را در دست گرفت ، تیغه اش ضخیم و دندانه دار و بلندتر از خنجرهای معمولی بود . نگاهش را از اژدها و مسیری که پرواز می کرد برنمی داشت ، آماده دویدن شد .حیوان از دیوار گذشت . کاساندرا شروع به دویدن کرد . سرعتش بیش از حد تصور بود. در یک لحظه زانوهایش را خم کرد و سپس مانند فنر از جا پرید و در هوا معلق شد ، پشت اژدها فرود آمد . اژدها نعره ایی کشید و سعی کرد او را از پشتش بیاندازد . کاساندرا بلافاصله خنجر دیگری را بیرون کشید و بر پشت اژدها فرود آورد . اژدها اوج گرفت ، او خنجر دوم را به قسمتی که بال را به بدن حیوان متصل می شد ضربه زد . حیوان با بیشتر کردن حرکت بال سالمش سعی کرد تعادلش را حفظ کند و بال مجروحش را باز نگه داشته بود ، اما با این حال بدنش به چپ و راست لنگر می انداخت . کاساندرا خنجر را از بدن او بیرون کشید و به سمت گردنش رفت و آنها را میان فلسهای او فرو برد و سپس بیرون آورد ، خون از جای زخمها بیرون زد ، اژدها نعره ایی کشید و با تمام سرعت به سمت زمین سقوط کرد . شکارچی در یک لحظه از پشت اژدها به سمت دیگری پرید . هر دو با بسته های کاه برخورد کردند ، فضا پر از گرد و خاک و کاه شد و آنها را در خود فرو برد . پس فرو نشستن گرد و خاک و خرده کاه ها ، اژدها و کاساندرا که رو پایش در گوشه ایی ایستاده بود پدیدار شدند . حیوان مرده بود . همگی او را تشویق کردند . بایرون با رضایت و لبخند سری تکان داد . او هم دختر را تشویق کرد و رو به کار آموزان گفت : این مهارتی است که باید یاد بگیرین ، در جنگ پیش رو می تونین جون بسیاری از افراد رو نجات بدین .
کاساندرا دوباره به روی دیوار برگشت و رو به بقیه گفت : این یه تمرین واقعیه و چاره ایی جز این هم نداریم . باید در زمان بندی نهایت دقت و تمرکز را داشته باشید . اگر زودتر از موقع بپرین ممکنه به زمین سقوط کنین و یا میان دندانهای اژدها گرفتار بشین . باید دقیقا روی پشتش فرود بیاین، اگه بالهاش به شما برخورد کنه از وسط به دو نیم می شین . دیرتر هم بپرید با ضربه دمش روبرو می شین . نقاط ضعف اژدها ، گردن و بالهاشه . با اژدهاها ی کوچک شروع می کنیم که بتونین یاد بگیرین . آوکسیس مواظب شماست ولی در مواقع خیلی خطرناک به شما کمک می کنه ،پس فقط باید به خودتون متکی باشین .
نگاهی به بایرون کرد . بایرون با سر به نقطه ایی اشاره کرد . آوکسیس و کاساندرا نگاهی به آن سمت انداختند . کاساندرا با ذهنش با آوکسیس صحبت کرد . ذهنهایشان را به روی بایرون و جادو گرانی که بین دیوار ها پنهان شده بودند، بستند، و برای محافظت از آن ، دیواری فولادی به دورش کشیدند . کاساندرا افراد را به دو گروه تقسیم کرد و عده ایی را با آوکسیس به آن طرف دیوار فرستاد . چندین زندانی در پایین و در محوطه ایستاده بودند . از دور نقطه هایی پدیدار شدند .
کاساندرا فریاد زد : آنها برای خوردن زندانیها اومدن، اگه می خواین یه روز دیگر هم زنده بمونن باید اژدها ها رو قبل رسیدن به آنها و در فاصله ایی مطمئن بکشین و خودتون هم زنده بمونین . آماده باشین .
عرق روی چهره تمام زنان و مردان نشست، دسته خنجرهایشان را آنقدر محکم فشار می دادند که انگشتانشان سفید شده بود . نگاهی به زمین کردند ، وجود کاهها قوت قلب بود. سپس نگاهشان به سمت زندانیهایی که همگی با میله های آهنی به هم بسته شده بودند و نمی توانستند حرکت کنند، گشت .
کاساندرا در گوشه ایی ایستاده بود و با خونسردی به منظره روبرویش نگاه می کرد . بایرون را هم زیر نظر داشت که اگر اژدهایی به سمتش آمد واکنش نشان دهد. با اینکه از او به خاطر ربودن و اسیرکردنش و قلاده و طلسمی که به گردنش انداخته بود متنفر بود . ولی الان موقع مردن او نبود .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

م.فرياد ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,فرزانه رازي ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (21/6/1395),م.فرياد (21/6/1395),مریم مقدسی (21/6/1395),فرزانه رازي (21/6/1395), ناصرباران دوست (22/6/1395),مهدی دارویی (23/6/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (24/6/1395),زهرابادره (آنا) (24/6/1395),ترنم سرخسی (8/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (15/9/1395),

نقطه نظرات

نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 شهريور 1395 - 13:28

نمایش مشخصات ح شریفی سلام
خسته نباشید
داستان رو به هیجان و جنگ دارد می رود
موفق باشید


@ح شریفی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در چهار شنبه 24 شهريور 1395 - 20:54

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام
متشکر
@};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.