در میان آتش -16

به سمت در رفت . ضربه ایی به آن زد.
والرین گفت : بیا تو فرمانده .
او وارد شد و تعظیمی کرد.
پرنسس لبخندی بر لبانش نشست و گفت : دیگر بدون اجازه وارد ذهنت نخواهم شد .
- ممنونم علیحضرت ، من ...
: هیچی نگو ! می توانستم با زبان جادو و کلمات باستانی کاری کنم که سوگند وفاداری بخوری ، در آن صورت هم اگه می خواستی نمی توانستی به من خیانت کنی ، بعد از مرگم هم این سوگند باقی می ماند و تو نمی توانی ازش فرار کنی ،فقط من می توانم این سوگند را از رویت بردارم و یا کسی به قدرتمندی من باشد . ولی من به تو اعتماد می کنم فرمانده ، و اگه اعتماد نداشتم همانجا با شمشیر خودت کشته می شدی .
جورموندو : این نهایت لطف پرنسسِ ، من از امروز فقط به شما خدمت می کنم .
والرین به بررسی نقشه ادامه داد، در این فکر بود که کدام یک را به نیروهایش اضافه کند بهتر است ، اورگها یا اِلفها ؟ اورگها وحشی بودند و گوشتخوار، اما بسیار وفادار . الف ها موجوداتی با توانایی بالا در جادو و شمشیر زنی و دویدن در مسافتهای بسیار طولانی ، اما اسرار آمیز ، دمدمی مزاج و مغرور ، شاید هم ترکیبی از هر دو ، کاری که هیچکس تا به حال انجام نداده بود .
بعد از حمله دیفرل به شایر اتفاق دیگری رخ نداد . لینا و وینا متعجب بودند چرا الفها جواب حمله را نمی دهند . شاید مسئله زمان بود و یا اتفاق دیگری قرار بود بیافتد . باز سازی شایر تقریبا تمام شده بود . حتی خانه کاساندرا هم تعمیر کرده بودند . کاساندرا الف نبود . اما باز سازی خانه اش در زمانی روی داد که او در شایر نبود. و این نشانه علاقه و رابطه ایی بود که الفها به او داشتند . کاساندرا تنها انسان شهر بود . پذیرفتن او به شایر نه به خاطر کشتن اژدها ، بلکه به خاطر نجات چند الف از دست اورگ ها بود ، او به تنهایی آنها را نجات داده بود.
خیلی ها اورگها را موجودات کم هوشی می دانستند که فقط بلدند بکشند و یا تحت فرمان این و آن قرار بگیرند ، خیلی ها هم آنها را با گرگ ها مقایسه می کردند که اگر دستکمشان بگیری در یک لحظه محاصره و تکه تکه ات می کنند .
استفاده فرنیک و مردور از آنها به عنوان ستون اصلی نیروهایش و فرماندهی یک اورگ بسیاری از تصورات را باطل کرد .
آنها از قوچهای درنده برتر بودند ، اورگال ها هیولایی نیمه انسان – نیم قوچ بودند . مانند انسانها بر روی دو پایشان را ه می رفتند و به جای سم پنجه داشتند و تفاوت شان در شاخهای روی سر و چشمها و دندانهای تیزشان بود و بر عکس اورگها و گابلین ها برای اثبات برتری در گروه ، برای فرماندهی ، ازدواج و غیره به دیگران حمله می کردند . این جزئی از طبیعتشان بود ، آنها باید خود را در نبرد با انسانها و الفها و کوتوله ها نشان می دادند تا در قبیله خود به مقام های بالا می رسیدند . بقیه نژاد ها هم برای خلاص شدن از دست آنها به اورگال ها حمله و آنها را قتل عام می کردند و برعکس هیچکدام علاقه نداشتند تا با اورگ ها در گیر شوند و به نوعی صلح نا نوشته بین آنها برقرار بود .
لینا تمریناتش را از سر گرفت . ابتدا با شمشیر شروع کرد ضرباتش سریع و با تمام قدرت بود ، حمله هایش بر اساس جنگ واقعی انجام می داد که هر کس او را می دید مطمئن می شد با حریفی نا مریی مبارزه می کند و الف بودنش این حریف نامرئی را باور پذیر می کرد . دور بعدی تمریناتش با تیر و کمان بود . از پرتاپ یک تیر شروع و آن را به پرتاپ سه تیر همزمان افزایش داد و سپس جادو را هم به آن اضافه کرد . تیرها با شعله آبی رنگ می درخشیدند ، آنها را رهاکرد ، تیرها ابتدا نزدیک هم پروازمی کردند و پس از مدتی از هم فاصله گرفتند و وقتی به هدفهای سه گانه رسیدند ، با آنها برخورد و منفجر شان کردند . در نوبت دوم تیرها با شعله زرد و نارنجی آتش می درخشیدند ، آنها را رها کرد به محض خوردن به هدف دیوار آتشی درست کردند که آدمکها و اطرافشان را در برگرفت ، آدمکها در شراره های آتش می سوختند .
تمرین سومش مبتنی بر قدرت و سرعت و انعطاف بدنی بدون سلاح بود .
لوسی در گوشه ایی به تماشای او مشغول بود ، پس از اینکه لینا تمریناتش را متوقف کرد ، به سمتش رفت و گفت : می خوام حریفت باشم .
لینا سری تکان داد . هردو شمشیرهایشان را کشیدند و در محیطی دایره وار حرکت کردند . هردو یکدیگر را به شدت زیر نظر داشتند ، در یک لحظه شمشیرها چرخی به حول محورشان زدند و با تمام قدرت بر تیغه هم کوبیدند. لینا به سمت راست لوسی حمله کرد . او ضربه را دفع کرد . لوسی هم به سمت سینه لینا هجوم برد و ناگهان تغییر مسیر داد و ران پایش را هدف قرار داد ، با اینکه لینا ضربه را جواب داد ولی لوسی کار خودش را کرده بود ، از جای زخم خون بیرون زد .
لینا این بار ضرباتش را محکم تر و پیاپی به سمت حریفش روانه کرد و در یک لحظه محکم با پهنای شمشیر توی شکم او کوبید . لوسی خم شد و عقب رفت . در مدت کوتاهی به حالت قبل برگشت ، به سمت لینا هجوم آورد که او به سرعت بدنش را چرخاند . تیغه شمشیر از مقابل صورتش به مسیر نیم دایره ایی به سمت پایین ادامه داد ، هر دو چرخی به دور خودشان زدند و تیغه شمشیرها را به هم کوبیدند و با تمام قدرت به حریف فشار آوردند . لینا به دنبال این بود که ضربه ایی به مانند آنچه لوسی به او زده بود را بر بدنش وارد کند . ناگهان عقب پرید، لوسی تعادلش را از دست داد ، او چرخی به دور خودش زد و به صورت اریب شمشیر را حرکت داد . لوسی جلوی ضربه را گرفت اما قدرت ضربه شمشیر خودش را به بدنش چسباند و تیغه شمشیر لینا روی بازویش فشار آورد و آنرا شکافت. خون روی تیغه شمشیر لینا جاری شد و به سمت دسته اش حرکت کرد .
وانیا با دیدن آنها به سمتشان دوید و گفت : شما دو تا چیکار می کنین ؟! می خواین هم دیگه رو بکشین ؟!
با جادویی آن دو را از هم جدا کرد . دو حریف بی حال شده بودند .
لینا لبخندی زد و گفت : آتش بس ؟
لوسی سر تکان داد. هر دو شمشیر هایشان روی زمین انداختند.



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,مریم مقدسی ,فرزانه رازي ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (19/6/1395), ناصرباران دوست (19/6/1395),مریم مقدسی (19/6/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (19/6/1395),زهرابادره (آنا) (20/6/1395),فرزانه رازي (20/6/1395),ترنم سرخسی (8/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (9/9/1395),

نقطه نظرات

نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 شهريور 1395 - 22:02

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و عرض ادب
خدا را شکر توانستم تمام قسمت ها را تا اینجا بخوانم
ان شاءالله در قسمت های بعدی همراهتان خواهم بود
موفق باشید جناب ناصرالملکی@};-


@ح شریفی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در جمعه 19 شهريور 1395 - 22:28

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، متشکر از همراهیتان،


نام: زهرابادره (آنا)   ارسال در شنبه 20 شهريور 1395 - 16:07

سلام بر شما
داستان عالی و جذاب پیش می رود
منتظر ادامه هستم
موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.