در میان آتش -15

جورموندو پس از بدرقه روهان به داخل قصر برگشت . او والرین را فقط در زمان جشن تولدش دیده بود. به سمت اتاق پرنسس به راه افتاد ، غرق در افکار ش از میان خدمتکاران و نگهبانان قصر گذشت . پس از گذشتن از در وارد تالاری که به اتاق پرنسس می رسید، شد . به وسط تالار رسیده بود که ناگهان متوجه شد نمی تواند حرکت کند ، هرچه تلاش کرد بی نتیجه بود ، نگاهی به اطرافش کرد ، چرا نمیتوانست حرکت کند. سنگینی نگاهی را روی خود حس کرد ، نیرویی در حال حرکت در بین افکار و ذهنش بود . سعی کرد دستش را تکان دهد . دستش آزاد بود ولی هنوز نمی توانست پاهایش تکان دهد . احساسی چند گانه ایی به او هجوم آوردند ، ترس ، کنجکاوی خشم و ناراحتی ،
او در مورد جادو و جادو گران و نیروهای ماواء طبیعی خیلی چیزها می دانست ، اما در قصر تا به حال هیچ جادو و جادوگری قدم نگذاشته بود .
ابرو هایش در هم رفت ، دوست نداشت کسی ذهنش را وارسی کند . با صدای آرام پرسید :کی هستی ؟ از من چی می خوای ؟ چرا ذهن مرا جستجو می کنی ؟

جوابی نیامد . به شمشیرش نگاه کرد ، خواست آنرا بیرون بکشد ولی این کار چه فایده ایی داشت . او در ذهنش بود !
تازه با شمشیر چه کاری می توانست انجام دهد ؟ ناگهان شمشیر خودش از غلاف بیرون آمد و در هوا چرخی زد و تیغه اش روی گردنش قرار گرفت . جورموندو از اینکه به بیرون کشیدن شمشیر فکر کرده بود پیشمان شد ، آن شخص می توانست افکارش را بخواند ، ترس به وجودش پا گذاشت .
دوباره پرسید : کی هستی ؟
صدای خنده زنانه ایی را شنید . شمیشر از گردنش دور شد و دوباره به درون غلافش برگشت .
صدا گفت : باید به من ثابت می شد که چقدر می تونی وفادار باشی ؟ حد و مرز جاه طلبی ات کجاست ؟ افکارت ، خشمها و کینه هایت ، عدم رضایت ، شجاعت و زیرکی و تنهایی ات .
جورموندو : اینها به چه دردت می خوره ؟ چرا رو در رو ازم نمی پرسی؟ و این طور ذهن و افکار و حریم خصوصی ام رو مورد جستجو قرار دادی ؟
- من به هیچ کس تا ندونم کیه اعتماد نمی کنم ، اگر رو در رو ازت می پرسیدم، چقدر امکان داشت به من راست بگی و چیزی رو پنهان نکنی ؟ و تازه این طوری زیاد وقت تلف نمی شه !
سکوتی بین آنها برقرار شد . جورموندو هنوز او را در ذهنش احساس می کرد ، صدا منتظر جواب بود
جورموندو: قرار نیست به همه ، همه چی رو بگم ، من هم تا ندونم طرفم کیه و چه منظوری داره چیزی نمی گم ، حتی اگه نزدیک ترین افراد به من باشن ،

صدا : حتی اگه شخصی باشه که باید با تمام وجود به او خدمت کنی ؟ رازدارش باشی و حتی جانت رو در راهش فدا کنی ؟
- من به هیچکس جز شاه و ملکه وفادار نیستم ! با آمدن به اینجا در حقیقت زندگیمو به آنها تقدیم کردم.
: ذهنت دروغ نمی گه ، اما اینجا شاه و ملکه نیستن و تو فرمانده و اربابی جدید در این قصر داری ، باید به جای شاه و ملکه به او خدمت کنی ؟
جورموندو : اینا رو از کجا میدونی ، هر چند از کسی به قدرت تو ،فهمیدن این موضوع بعید نیست ، می توانی ذهن من رو بدون اجازه ام جستجو کنی ، افکارمو بخونی و قدرت حرکت رو ازم سلب کنی و من قدرت بیرون کردنت رو ندارم .پرنسس والرین امروز اینجا اومد و قراره تا آخر عمر اینجا بمونه ، او یه تبعیدیه ، من آنچه رو که ازم خواسته شده انجام می دم ، از او محافظت خواهم کرد تا به اقتدار برسه. او جوونه ، اما یه شاهزاده است و من هم در خدمت شاه و ملکه ، او مورد غضبه و دلیلش رو نمی دانم ، اما ممکنه روزی به قصر برگرده ، من ...
دیگر ادامه نداد .
صدا : تو نمی خوای به دردسر بیافتی و او نو با خودت دشمن کنی ، لا اقل صادقی ، در این شرایط حرفت رو نادیده می گیرم. اما در مورد شاهزاده ، یکی از دلایلش همیه که می تونه بدون اجازه وارد ذهنت بشه ، قدرت حرکت رو ازت سلب کنه و شمشیر رو روی گردنت قراربده.
جورموندو با حیرت و تعجب در حالیکه صدایش می لرزید گفت : پرنسس والرین؟ این شما هستین ؟!

ناگهان ذهنش آزاد شد. احساس سبکی کرد ، دیگر آن نگاه رویش نبود . با احتیاط سعی کرد پایش را بلند کند . پا بدون هیچ مشکلی حرکت کرد! سر جایش ماند و با تعجب به دختری که پشت آن در بود فکر کرد . منتظر عکس العملش در مقابل این افکارش ماند ، ولی او دیگر در ذهنش نبود .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

فرزانه رازي ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,بهروزعامری ,حمید جعفری (مسافر شب) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (19/6/1395), ناصرباران دوست (19/6/1395),مرتضی عسکری دستجردی (19/6/1395),مریم مقدسی (19/6/1395),مهدی دارویی (19/6/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (20/6/1395),زهرابادره (آنا) (20/6/1395),فرزانه رازي (20/6/1395),محسن اسماعیلی (21/6/1395),بهروزعامری (23/6/1395),ترنم سرخسی (8/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (9/9/1395),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 شهريور 1395 - 07:58

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام


@ ناصرباران دوست توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در جمعه 19 شهريور 1395 - 08:41

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام،@};- @};- @};-


نام: مرتضی عسکری دستجردی   ارسال در جمعه 19 شهريور 1395 - 09:56

سلام احسنت بر شما


@مرتضی عسکری دستجردی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در جمعه 19 شهريور 1395 - 10:34

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام،
خوش آمدید و ممنون


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 شهريور 1395 - 10:14

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام دوست گرامی@};-
داستان های خوب تان را همیشه می خوانم هر چند کمتر وقت می کنم که نظر بدهم و این را به ‍‍پاي كمبود وقتم بگذاريد.
موفق باشيد


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در شنبه 20 شهريور 1395 - 10:35

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام
همین که سر می زنید ،ممنون
:) @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 شهريور 1395 - 23:12

نمایش مشخصات بهروزعامری درود گرامی


@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در سه شنبه 23 شهريور 1395 - 09:26

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام، ممنون که آمدید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.