در میان آتش- 14

آنها در میدان حاضر شدند.
بایرون گفت : بعضی از اینها قبلا اژدها سوار بودن، بعضی هم اصلا تا به حال نزدیک یه اژدها نشدند .
آوکسیس : بسیار خوب ، شروع می کنیم ، اول با تجربه ها ، بقیه هم موقع آشنایی باید ذهنهایشون رو باز نگه دارن و به سئوالات اژدها صادقانه جواب بِدن .
سکوت میدان را فرا گرفت . اژدها ها و سواران چشم در چشم هم دو ختند . پس از مدتی سواران دستهایشان را به طرف اژدها ها دراز کردند . آنها بالاخره سوار شان را انتخاب کردند .
آواکسیس : این مرحله تمام شد . من تعلیم دهنده اژدها نیستم، بقیش با اژدهای سوارهای قدیمیست .
بایرون نگاهی به میدان کرد ، اژدها سواران گردن اژدهایشان را نوازش می کردند ، لبخند زد و با رضایت سر تکان داد .
سواران اژدهایشان را به سمت آشیانه ایی که برایشان در نظر گرفته شده بود بردند و با تکه گوشت های بزرگ ، اولین پذیرایی و آ غاز دوستیشان را جشن گرفتند .پس از مدتی زره های مخصوص سواران و اژدها هم آماده شدند ، زره ها از سینه ، دستها و پاها ، بدن و دم اژدها محافظت می کردند . آنها مانند اسبهای جنگی با شکوه شده بودند .
کاساندرا در گوشه ایی ایستاده بود و آنها را تما شا می کرد .سپس رو به افرادی که کنارش ایستاده بودند گفت : بریم .
به سمت میدان حرکت کرد و گفت : فلسهای اژدها بسیار محکم و تیز هستن ، با ضربه ایی که به انسان یا حیوان وارد می کنید نمی تونین صدمه ایی به او بزنین . نقاط آسیب پذیرشون ، بالها و گردن و شکمشه است .
سپس چاقوی دندانه دار بزرگی را در دستش گرفت و گفت : باید ضربه را به صورت اریب و افقی به قسمت پایین فلسها وارد کنین . با تمام قدرت ضربه بزنین. برای اینکه سرعت پرواز و قدرت مانورش رو کم کنین به محل اتصال بالها و بدنش ضربه می زنین، به طوری که بال کاراییش به نصف کاهش پیدا کنه . اژدها جانور سرسختی است و به این آسانی تسلیم نمی شه ، هنگامی که به نزدیکترین فاصله ممکن و ایمن با زمین رسیدین ، چند ضربه به گردنش می زنید و خود تون رو به سمتی پرتاپ می کنین که با بالهاش موقع سقوط برخورد نکنین و یا زیر بدنش له نشین ،باید تخمین فاصله ، زمان و سرعت اژدها رو درست حدس بزنید و گرنه ممکنه بمیرین ، فهمیدین ؟
همگی با هم گفتند : بله !
- در تمرینات بعدی و در واقعیت مشخص می شه !
سپس به طرف آوکسیس و بایرون رفت . رو به بایرون کرد و گفت : یک محیط بزرگ و بسته با ارتفاع زیاد می خوام و سطح زمین با انبوهی کاه پوشیده باشه ، ضخامتش باید حداقل یک متر باشه و یا جایی که آب عمق زیاد داشته باشه و دورش مسدودشده باشه . تا آنها یه اژدهای واقعی رو نکشن نمی شه به ضعف ها و قوت ها و حتی ترسهاشون پی برد ، بلندی دیوارهای اینجا خوبه ولی به در تمرین نمی خوره .
بایرون : دستورش رو می دم.
- خوبه ، پس تا زمان آماده شدن محل تمرین کاری باهاشون ندارم ، حالا که دارم آموزششون می دم ، امیدوارم لااقل از چند تا شون شکارچی خوبی در بیاد . آوکسیس و کاساندرا با اجازه بایرون محل را ترک کردند . سپس با هم به دیدن شهر رفتند .

والرین روی مبل نشسته بود و به نقشه کل سرزمینها نگاه می کرد ، مناطق کوهستانی ، دشتها و جنگل و دریا .
نیروهای ویژه همانند خودش و دختر و پسرهای اژدها مشکلی نداشتند و به راحتی می توانستند پرواز کنند . ولی نیروی زمینی مهترین مسئله بود . آنها بودند که موقعیتهای بدست آمده و مناطقی که تصرف می شد را تثبیت می کردند ، باید رفت و آمد و جابجایی شان به آسان ترین و امن ترین شکل انجام می شد . خودش هم نمی توانست و دوست نداشت در حالت اژدهای کامل یا نیمه اژدها ، مانند یه کرکس مدام بالای سر آنها پرواز کند و در آن حالت بماند . فرمانده های اصلی سپاهش دو زن و یک مرد بودند .
آنجلا یه ساحر و عطار بود . بریجیت مانند او می توانست به اژدها ی کامل تبدیل شود و جوموندر که نظامی کهنه کار و با تجربه بود . او یه انسان معمولی بود .
والرین به جورموندو ؛ نیروی ذهن خوانی و جادوی درمان آنی زخمها و یک شمشیر که در موقع خطر ، هاله دفاعی در اطرافش تشکیل می شد ، هدیه داد تا در مأموریت ها از آنجلا و بریجیت کم نیاورد.
جورموندو قبل از آمدن والرین ، فرماندهی کل نیروهای سلطنتی در این ناحیه را به عهده داشت . روزی که روهان و والرین به اینجا آمدند و به استقبالشان رفت . روهان علت آمدن والرین را به طور کلی توضیح داد.
جور موندو : خوش آمدین پرنسس ، من در خدمت شما خواهم بود .
روهان : پرنسس ، در اینجا تموم اختیاراتی را که در پایتخت داشتن دارن ، و رابطش با خاندان سلطنتی مسئله ایی بین او و شاه و ملکه است ، هرکس از این موضوع تخطی کنه مجازات می شه . پس مواظب اطرافیان و کسانی که در این قصر هستن باش ، مشکلی پیش بیاد ، تو مسئول هستی.
سپس رو به والرین تعظیمی کرد و گفت : موقع جدا شدن ما از همِ، امیدوارم اینجا زندگی شاد و آرامی داشته باشین و استوار بمانین .
والرین ساکت ماند . ولی با چشمانش روهان را مورد حمله قرار داد . غم و اندوه و خشم و شعله ایی که در چشمانش می درخشید .
روهان در سکوت از او جدا شد و به سمت پایتخت حرکت کرد .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

فرزانه رازي ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,م.فرياد ,حمید جعفری (مسافر شب) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (14/6/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (15/6/1395), ناصرباران دوست (15/6/1395),زهرابادره (آنا) (15/6/1395),م.فرياد (16/6/1395),فرزانه رازي (16/6/1395),م.فرياد (16/6/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (17/6/1395),ترنم سرخسی (8/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (9/9/1395),

نقطه نظرات

نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 14 شهريور 1395 - 23:14

نمایش مشخصات ح شریفی سلام آقای ناصر ملکی
در قسمت 11 گفتم فضاسازی وجود ندارد.
بعنوان مثال در قسمت 12 به سادگی از شهر سوخته ( شهری که وانیا و لینا به آن رسیدند ) رد شدید.
فضاسازی باید به گونه ای باشد که شخص وقتی در محیط قرار می گیرد، اول چه چیز را می بیند و حس می کند . یا چه فضایی برجستگی ظاهری از بقیه فضاها دارد.
فضا سازی صرفاً گفتن ساختمان بلند یا کوتاه نیست ، محیط حاکم را هم باید در نظر گرفت . اگر جنگل باشد، چه درحتانی درون جنگل هستند و همینطور چه جانورانی به چشم می خورند ، صدای آب، هوای حاکم و ...
کارکترها ، خشک هستند. یعنی حالتشان معلوم نیست (توصیف رفتارشان) . وقتی دو شخصیت با هم حرف می زنند ناگهان شخصیت سوم اضافه می شود ، که مخاطب را غافلگیر می کند. بعنوان مثال در قسمت 13 ، روهان با مریدا حرف می زد و ناگهان بدون اینکه نویسنده بگوید گیبلی هم حضور داشت ، دیالوگی از گیبلی می خوانیم .
در همان قسمت 13 در پاراگراف پایانی ، ما ناگهان از مهمان خانه رفتیم پیش آواکسیس . مثل اینکه یک قاشق بستنی را قورت بدهیم و سر درد بگیریم
جناب ناصرالملکی عزیز بنده کماکان منتظر ادامه داستان هستم ، اینها فقط نظرات بی ارزش شخصی بنده است . امیدوارم از دست بنده ناراحت نشوید.
موفق و پیروز باشید@};-


@ح شریفی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در یکشنبه 14 شهريور 1395 - 23:30

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
چرا بی ارزش ، اتفاقا خیلی هم خوبه ، در مورد بعنوان مثال در قسمت 13 ، روهان با مریدا حرف می زد و ناگهان بدون اینکه نویسنده بگوید گیبلی هم حضور داشت ، دیالوگی از گیبلی می خوانیم .
گیبلی صاحب میهمانخانه است و همیشه پشت میز پذیرش و بار حضور داره و این مریداست که بین مشتری ها رفت و آمد داره ، در مورد سوختن شهر چون کل شهر اتش نگرفته بود و زیاد نقش مهم نداشت زیاد اشاره نکردم ، ولی در مورد خانه کاساندرا و شخصیتش و اینکه الفها خانه او را که یه انسان تعمیر کردند بیشتر روی جزئیات تمرکز کردم. در مورد جنگل چون نوع خاصی برای معرفی به خواننده مد نظرم نبود ، از اشاره به نوع درختان عبور کردم
موفق باشید و شاد@};- @};- @};- @};- :)


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 14 شهريور 1395 - 00:18

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی دوستان ،
در مورد این جمله از نظز دستوری و جمله بندی ،نظر بدید ممنون می شم.

اما والرین برای اینکه جورموندر هم ردیف آنجلا و بریجیت باشد به او قدرت ذهن خوانی و تسلط بر آن و جادوی سریع درمان زخمها و شمشیری که در مواقع خطر هاله ایی درخشان آنرا فرا می گرفت، داد.
:-/ :-s


@محمد علی ناصرالملکی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در دوشنبه 15 شهريور 1395 - 08:16

اما والرین برای اینکه قدرت بین جورموندر و آنجلا و بریجت تراز باشد، به او نیروی ذهن خوانی بخشید. همچنین جادوی درمان آنی و یک شمشیر که در مواقع خطر هاله ای دفاعی تولید می کرد!



نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 15 شهريور 1395 - 19:31

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام
والرین به جورموندو ؛ نیروی ذهن خوانی و جادوی مداوای سریع بیماری و همچنین یک شمشیر سحرآمیز که در موقع خطر هاله دفاعی در اطراف آن تشکیل می شد ؛ هدیه داد تا در ماموریت ها از آنجلا و بریجیت کم نیاورد .
سپاس



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.