در میان آتش -13

برجهای دید بانی جدیدی در فاصله های معین در مرز بر پا شد. رو هان به بالای یکی از برجها رفت ، تا چشم کار می کرد جنگل انبوه خودنمایی می کر د .دشمن می توانست خود رادر میان درختان پنهان کند و در کمینشان بنشیند و در زمانی مناسب دست به حمله بزند . محوطه ایی را در اطراف برجها با تیرکهای بلند چوبی ایجاد کرده بودند و با فاصله کمی ظرف های فلزی بزرگی را پر از هیزم و روغن قرار داده بودند تا با آتش حمله را به دیگران خبر دهند ، در هر برج دونفر نگهبانی می دادند که هم خسته نشوند و هم صحبت یکدیگر باشند و هم اگر یکی مجروح و یا اتفاقی برایش افتاد نفر دوم جایگزین او شود و اتفاق را گزارش دهد .
روهان بیشترین احتیاط را به کار برد تا غافلگیر شدن به حداقل برسد. مشکل اصلی حمله از طریق هوا بود ، چه اژدهاها و موجودات بالدار و جادوگرها ، نیروی سلطنتی اژدها سوار نداشت . هم اینکه اژدها در سرزمین شمالی بسیار کم بود و مردم دیگر آنها را در آسمان و یا زمین نمی دیدند . نگهداری و رام کردن اژدها زمان بر و گاهی با تلفات همراه بود ، به جای آن از تیر و کمانهای بسیار بزرگ و با قابلیت پرتاپ چندین نیزه همزمان استفاده می کردند ، روهان دنبال این بود واحد جادو گران را هم دوباره احیا کند .
او بازدیدش را به پایان برد . سوار لیلدا شد و به سمت میهمانخانه گیبلی حرکت کرد .
وارد شد ، گیبلی پشت بار مشغول چیدن لیوانها روی قفسه بود با صدای در سرش را برگرداند و به سر تا پای روهان نگاه کرد ، بالاخره جواب شَکش و رابطه حقیقی آن مرد و دختر نوجوان را پیدا کرده بود.

روهان به طرف بار رفت.
مریدا با دیدن او در لباس نظامی و اینکه او یه فرمانده ارشد است کمی تعجب کرد و گفت : پس تو یه نظامی سلطنتی هستی ؟!
روهان : آره ، فرمانده نیروهای گارد سلطنتی در این قسمت مرز ، ناراحت شدی ؟
گیبلی : به هر حال مقداری متعجب شدیم ، دفعه قبل با لباس مبدل آمده بودی .
- برای کاری مجبور بودم ، با آن لباس سفر کنم .
مریدا : قراره دوباره جنگ بشه ؟
روهان : فعلا که همه چی آرومه ، ولی دور از ذهن هم نیس . من برای پیشگیری و آمادگی کامل به اینجا اومدم .
مریدا : چیزی می خوری یا می نوشی ؟
- یه نوشیدنی خنک می چسبه .
: بسیار خوب . لیلدا چطوره؟ با هم کنار اومدین ؟
- سرحال و چابک ، هر چند هنوز به خاطر گذشتش هنوزم که سوارش می شم معذبم . غیر من و شما کسی از گذشتش خبر نداره ، انگار خودش با این وضعیتش مشکل نداره ، با اسبهای دیگر قاطی می شه با اونها می دود و غذا می خوره . و وقتی کسی او را اسب صدا می زنه ناراحت نمی شه ،
گیبلی : سخت و درناکه ، ولی کاریش نمی شه کرد. شاید در گذشته انسان بوده ولی حالا کاملا تبدیل به موجود دیگری شده ؛ نمی تونی اونو به داخل خونه و مهمونی ببری . براش لباس و جواهرات بخری و مثل یه انسان هم نمی تونی با هاش رفتار کنی . هر چه زودتر با این شخصیت و شکل جدیدش کنار بیایی و گذشته اش رو برای همیشه در اعماق ذهنت دفن کنی ،شاید خیلی بهتر باشه، و اینکه دنبال دلیل مجازاتش هم باشی و اون رو بفهمی دردی دوا نمی کنه و شاید گناه و کاری که باعث این مجازات شده مشخص بشه ، ممکنه ازش متنفر بشی و او رو از خودت برونی .
روهان : فکر کنم این بهترین راه باشه .
مِریدا لبخندی زد و گفت : خواستی می تونم یه اتاق بهت بدم ، تا استراحت کنی ، اتاق دنج و آرومیه البته به پای استراحتگاههای شیک نمی رسه ، زیاد هم ازت پول نمی گیریم .
روهان با لبخند گفت : من یه نظامی ام ، و گاهی در چادر های خیلی ساده هم سر کردم. یکی از اون غذاهای خوشمزتو برام بیار و بعد اتاق رو نشونم بده ، حالا حالا ها مهمون شما هستم.
گیبلی : می تونیم بیشتر با هم گپ بزنیم و خوش بگذرونیم.
روهان به سمت میز کنار پنجره رفت .


آواکسیس در محلی که بایرون نشانش داد شروع به احضار اژدهاها کرد . پس از مدتی آنها در آسمان پدیدار شدند.
بایرون خنده ای کرد و گفت : عالیه ، با این قدرتت می تونستی صاحب یه قلمرو وسیع بشی.
اژدهاها شروع به فرود آمدن بر روی زمین کردند . کمانداران با فاصله آماده تیراندازی بودند . کاساندرا هم در محل حاضر بود .
آواکسیس گفت : نگران نباش ، اینها بهت صدمه ایی نمی زنند !
بایرون : احتیاط شرط عقله .
- هرچند این کار رو به اجبار انجام می دم ، ولی چون بهت قول دادم روی قولم هستم . اگه بخوای می تونی برای سواری تعدادیشون رو انتخاب کنی . منتهی این اژدها ها هستند که سوارشون رو انتخاب می کنن. افراد داوطلب این کار رو بگو اینجا صف بکشند.
بایرون تعدادی از افرادش را احضار کرد .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

م.فرياد ,زهرابادره (آنا) ,فرزانه رازي ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (آنا) (15/6/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (15/6/1395),م.فرياد (16/6/1395),فرزانه رازي (16/6/1395),ترنم سرخسی (8/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (9/9/1395),

نقطه نظرات

نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 15 شهريور 1395 - 08:38

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی اصلاحیه
بعداز جمله :

روهان بازدید از منطقه را تمام کرد ، با لیلدا به سمت میهمانخانه گیبلی رفت .

این جمله ها رابه عنوان مکمل اضافه کردم،

وارد شد ، گیبلی پشت بار مشعول چیدن لیوانها روی قفسه بود با صدای در سرش را برگرداند و به سر تا پای روهان نگاه کرد ، بالاخره جواب شَکش و رابطه حقیقی آن مرد و دختر نوجوان را پیدا کرده بود.
روهان به طرف بار رفت.

و امیدوارم این جمله ها متن را بهتر و روان تر کرده باشند.
نظر بدین ممنون می شم



@};- @};- @};- :-/ :-s


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 15 شهريور 1395 - 18:13

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر شما
داستان جذاب پیش می رود
قلم تان عالیست
برایتان موفقیت ها آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در دوشنبه 15 شهريور 1395 - 19:02

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
از اینکه همیشه ضعف هایش را نادیده می گیرید متشکرم@};- @};- @};- :"> :-s



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.