در میان آتش-11

شارلوت روی مبل نشست و گفت : باور نمی کنم ، پس من دو مین فرزند خانواده هستم ، شاید برادر هم دارم ؟ این همه سال وجود خواهرم رو پنهان کردن ، حتی روهان هم حاضر بود بمیره ولی به من حرفی نزنه ، خواهرم طرف شورشیها رو گرفته و 15 ساله که از اینجا تبعید شده ، باید دلیلشو بفهمم و باهاش صحبت کنم .
ماریا : بانوی من فکر نمی کنم فایده ایی داشته باشه ، خواهرتون شما رو نمی پذیره و حتی ممکنه به عنوان دشمن اسیر کنه یا بکشتتون . شما به عنوان ولیعهد معرفی شدین و او حتما از این موضوع خبر داره .
- می گی چه کار کنم؟ خواهرم رو حتی یکبار هم ندیدم ، نه عکسی ، نه حرفی ! اگه سکوت روهان نبود و تو رو نمی فرستادم شاید سالها اینو نمی فهمیدم . در میدان نبرد با هاش روبرو می شدم هم نمی شناختمش !
صحبت با پدر و مادرم هم فایده ایی نداره ، اونها این همه سال و جودشو انکار کردن و او برای آنها مُرده ، این راز رو پیش خودت نگه دار ، بالاخره راهی برای دیدن خواهرم پیدا می کنم ، به نیروهای مخفی و اطلاعاتی دستور بده همه چی رو زیر نظر داشته باشن . تمامی امکانات رو در اختیارشون قرار بده ، بهشون اخطار بده اگه به هر دلیلی شکست بخورن و یا اطلاعات دست دوم و دیرتر از موقع بفرستن ، خودشون رو نابود کنن و گر نه خودم نابودشون می کنم .
ماریا تعظیمی کرد : حتما بانوی من !
- خسته ایی ، فعلا مرخصی ، می خوام تنها باشم .
ماریا از اتاق بیرون رفت . شارلوت تصمیم گرفت نقش احمقها رو بازی کنه ، هر چه به ظاهر خودش را از اتفاقات دور نگه می داشت و خودش را به بی خبری می زد و در سایه می ماند و از دید دیگران پنهان می شد ،بهتر می توانست کنترل اوضاع را بدست بگیرد . باید افراد زیادی را به طرف خودش جلب می کرد ، حتی اگه اون پسرهای پر افاده و مغرور سلطنتی و دولتی باشن از بین پاک کننده ها هم باید افراد نخبه و و فادار را در اختیار می گرفت ، آنها هر کسی را که میخواستند می توانستند از سر راه بردارند.
چند نگهبان وارد راهرو شدند و مقابل سلولی ایستادند . در آهنی باز شد. یکی از نگهبانان زندانیها را که به دیوار زنجیر شده بودند را باز کرد و گفت : همراهمون بیاین .
آوکسیس و کاساندرا به دنبال آنها به راه افتادند ، پس از عبور از راهرو به مقابل در بزرگی رسیدند. در باز شد و پا به داخل سالن بسیار بزرگی گذاشتند.
لرد روی صندلی مجللی نشسته بود و در کنارش مارکوس و بایرون ایستاده بودند. دیفرل با دیدن آنها لبخندی زد و مدتی نگاهشان کرد . با اشاره خواست که جلو تر بیایند.
دیفرل : به این گوی و جام نگاه کنین ، اینها هرچه که من بخوام رو نشون می دن . حتما متوجه اون گردبند پهنی که دور گردنتان بسته شده شدین ،آنها توسط طلسم قدرتمند مردور ، طلسم شدن ، هر جا برین و هر کاری انجام بدین رو می تونم ببینم ، پس دنبال فرار نباشین !
کا ساندرا: از ما چی می خوایی ؟
لرد : تو یه شکارچی اژدها با مهارت بالا هستی ،کسی که می تونه یه اژدها رو بکشه ، کشتن یه انسان و الف و کوتوله براش سخت نیست .
- من قاتل نیستم و کسی رو نمی کشم !
دیفرل ادامه داد : آوکسیس یه الفِ که توانایی ارتباط و کنترل کردن حیوانات وحشی رو داره ؛ تو می تونی یه اژدها رو احضار و کنترلش کنی ، باید اژدهاهای زیادی رو تحت فرمان من در بیاری تا در جنگ شرکت کنن ، قبل از اینکه نیروهای من وارد نبرد بشن ، اژدهاها به دشمن حمله و نابودشون می کنن . کشتن اژدهاهای نا فرمان هم با توئه کاساندرا ، باید به تعدای از افراد آموزش شکار اژدها رو بدی و چند نفر رو خلاص کنی ، اما هدف اصلی تو که شاید بتونی آزادیتو با هاش بخری کشتن اژدهای بزرگه.
کاساندرا : اژدهای بزرگ ؟ نزدیک شدن بهش خیلی سخته ، اون هیچوقت تنها نیس ! از روی زمین و هوا حمایت می شه و تازه خودش هم حریف خیلی سرسختیه ،
بایرون : برای همین تو رو اینجا آوردیم ، با این کار پرنسس والرین نیروی اصلی شو از دست می ده و ما می تونیم کنترل مناطق تحت تسلطشو آهسته آهسته در اختیار بگیریم.
مارکوس : تو مسیر رو برامون باز می کنی و قلمرو ما رو گسترش می دی .
دیفِرل : بهتره با ما همکاری کنی ، دوست دارم با اراده خودت این کارها رو انجام بدی ، این جادو می تونه کنترل ذهنتو در اختیار بگیره و تبدیلت کنه به عروسک خیمه شب بازی و حتی بکشتت . تو که نمی خوای خیلی ها رو از خودت متنفر کنی ؟! تو و این دختر الف خواسته های منو بر آورده کنین ، من هم به شما جایزه می دم.
آوکسیس : خواسته هاتو رو انجام می دم ،
کاساندرا : چاره ایی ندارم ، قبول .
دیفرل : خوبه ، اینطوری خیلی بهتر شد؟
سپس رو به نگهبانان کرد و گفت : اتا قشون رو نشونشون بده ،
نگهبانها آنها را به سمت دیگر قصر هدایت کردند ، چندین دختر پیشخدمت آنها را از نگهبانان تحویل گرفتند و به اتاقی که برایشان در نظر گرفته شده بود بردند .
بایرون نگاهی به داخل جام کرد . هر دو آنها روی تخت کنار هم نشسته بودند. سپس رو به دیفرل کرد و گفت : فکر می کنین خواسته های ما رو انجا م بِدن ؟
لرد : مجبورن که انجام بدن ، کاری می کنم که راه برگشت نداشته باشن ، لازم باشه مردور و اورگها و گابلین ها و حتی والرین و مردم شهر خودشو رو به جونش میاندازم .



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

فرزانه رازي ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,م.فرياد ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (10/6/1395),مریم مقدسی (11/6/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (11/6/1395),فرزانه رازي (11/6/1395),زهرابادره (آنا) (11/6/1395),مهدی دارویی (11/6/1395), ناصرباران دوست (12/6/1395),ح شریفی (14/6/1395),حمیدرضا محدثی (20/6/1395),ترنم سرخسی (8/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (9/9/1395),

نقطه نظرات

نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 11 شهريور 1395 - 10:06

سلام آقای ناصرالملکی گرامی@};-
این قسمت هم خوب و منطقی پیش رفته بود و جز چند اشتباه تایپی ایرادی به نظرم نیومد.@};- @};- @};-
منتظر ادامه ی داستان هستم@};-
من بواسطه ی داشتن سه فرزند و خواهرزاده های نوجوانم تا حدودی با حال و هوای داستانتون آشنا هستم از بس که می شینن و توی این زمینه بحث میکنن. دختر بزرگم هم داستانی در همین زمینه انسانها و الفها و گابلینها و... نوشته که هنوز منتشر نکرده.البته ایشون رمان کوتاهی منتشر کرده که کلا موضوعش متفاوته... خواستم بگم داستان شما بسیار جذابه برای کسی که اندک پیش زمینه ای در مورد موجودات و دنیاهای مختلف علمی-تخیلی داشته باشه@};-
بادبان خیالتون برافراشته!@};-


@م.فرياد توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در پنجشنبه 11 شهريور 1395 - 10:21

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، پس حسابیسرتون شلوغه؟
من این داستان را تا قسمت 20 نوشته ام در یکی دو ماه که نبودم، داستان دیگری هم همزمان با این داستان شروع کردم به اسم رانده شده یا رانده شدگان ، و این به خاطر تجربه ایی است که در هنگام نوشتن همزمان دو داستان ( سرزمین سایه ها و سرنوشت را از سر باید نوشت بدست آوردم ) نوشتن همزمان دو داستان بسار سخته مخصوصا که اصلا موضوعاتشان شبیه هم نباشه ، و فاصله زیاد آنچه که در سایت قرار می دهم با آنچه که نوشتم موجب دادن فرصت به من می شه که پس مدتی بتونم داستان را بدون استرس دوباره بخوانم و تغییرات لازم و حتی عوض کردن مسیر داستان را انجام بدم ،چون معمولا دوستان داستان را یکبار می خوانند و اگر ویرایش کلی در قسمتی انجام بدن کسی متوجه نخواهد شد و باید خودم دوباره در مورد ویرایش اطلاع رسانی کنم و متن ویرایش شده را برای دوستان بفرستم
موفق باشید و شاد:) :) :) :x @};- @};-


@م.فرياد توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در پنجشنبه 11 شهريور 1395 - 10:48

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی اگر ویرایش کلی در قسمتی انجام بدم:-s


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 11 شهريور 1395 - 11:25

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــــلام
عرض ارادت بی نهایت

خیلی خوبه یه ادم این همه تخیل داشته باشه.. در این حد تخیلش قوی باشه.. اصلا داشتن تخیل خودش یه نعمته اینو یه ادمی میگه ک خودش اصلا تخیل نداره .
گفته بودم تخیل ندارم ؟
آهان ..نه حق باشماست توی داستان قبلی گفته بودم ک اصلا تخیل ندارم .. یکی از دلایلی ک پروپاقرص دنبال کننده داستان هاتون هستم همینه
فقط یه چیزی بگم .. خواهش میکنم نذارید به حساب ایراد گرفتن و از این حرفها .. کاش وقتی مثلا از الف ها یا کوتوله ها حرف میزدید یه پیش زمینه توی ذهنمون ایجاد میکردید ک الف ها چطور موجوداتی هستن .. یا چ کارهایی از دستشون بر میاد .. یا مثلا بقیه موجودات داخل داستان
من کل داستان شما رو با پیش زمینه ی فیلم ارباب حلقه ها میخونم .. یعنی توی ذهنم تصور میکنم تا حدودی .. چیزی معادل بیرونیش توی ذهنم نیست

یادمه نوجون بودم کتاب هری پاتر میخوندم ...تا چندین مدت فکر میکردم نصف مردم جادوگرن .. خودشون رو نشون نمیدن.. الان داستان شما رو ک خوندم .. به ذهنم اومد مثلا شاید بقیه اون هایی هم ک جاوگر نیستن به احتمال زیاد میتونن خودشون رو تبدیل به یه موجود دیگه کنن مثل اژدها ... خخخخ
و دیگه اینکه ... خدا قوت
تا اینجای داستان عالی بود و من یقین دارم بقیه داستان همینطور پرهیجان پیش میره .. هنوز تصمیم نگرفتم ک طرفدار کدوم طرف جنگ بشم ..خخخ

دم قلمتون همچنان گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در پنجشنبه 11 شهريور 1395 - 11:34

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام،
کاش وقتی مثلا از الف ها یا کوتوله ها حرف میزدید یه پیش زمینه توی ذهنمون ایجاد میکردید ک الف ها چطور موجوداتی هستن .. یا چ کارهایی از دستشون بر میاد .. یا مثلا بقیه موجودات داخل داستان

در جواب باید بگم ، فکر کنم در هرقسمتی که لینا و وانیا ، توضیحات در مورد اینکه چه قدرت و توانایی هایی دارند را بهمخاطب انتقال میدم ،
مثل : مسافتهای بسیار طولانی را می توانند بدوند ، شمشیر زن های قهاری هستند ، از جادو می توانند استفاده کنند ، عمرشون بسیار طولانی تر از انسانها است ، مغرورند و، در ادمه داستان بیشتر به این موارد پرداخته خواهد شد ، باز هم سئوالی بود با کمال میل جواب خواهم داد@};- @};- @};- :x :) :-/


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در پنجشنبه 11 شهريور 1395 - 11:40

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی اصلاحیه
فکر کنم در هرقسمتی که لینا و وانیا ، در داستان وارد می شوند ، توضیحات در مورد اینکه چه قدرت و توانایی هایی دارند را به مخاطب انتقال میدم ،


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 11 شهريور 1395 - 21:46

نمایش مشخصات ح شریفی سلام
داستان را خواندم و منتظر ادامه آن می مانم
نمی خواهم ایراد بگیرم و خواهش دارم از بنده خرده نگیرید. متأسفانه در داستان های شما فضاسازی اصلاً وجود ندارد . و عملاً شما فقط بر روی دیالوگ ها کار کردید و یا اینکه مکان یا نقطه ای را به صورت گزارشی بیان می کنید.
امیدوارم بنده را یخشیده باشید
موفق باشید


@ح شریفی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در پنجشنبه 11 شهريور 1395 - 23:55

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام،
متأسفانه در داستان های شما فضاسازی اصلاً وجود ندارد . و عملاً شما فقط بر روی دیالوگ ها کار کردید و یا اینکه مکان یا نقطه ای را به صورت گزارشی بیان می کنید.

می شه کمی بیشتر توضیح بدین منظورتون از فضا سازی چیه ؟ توصیف ساختمانها و شهر هاست ، قیافه و شکل و لباس شخصیت هاست ، حالات روحی شونه ، توصیف مناظر و طبیعته ،@};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 12 شهريور 1395 - 10:01

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما دوست هنرمندم
متشکرم بخاطر تابلوی زیبایی که فرستادید و بخاطر داستانتون



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.