در میان آتش -9

پرنسس از سر سختی روهان عصبانی بود . او هنگام شلیک تیر از جایش تکان نخورد، این چه رازی بود که روهان حاضر شد زخمی شود و یا بمیرد ، ولی هیچ حرفی نزند .

لرد دیفِرل برای حمله به شایر آماده بود ، زمان حمله را شب در نظر گرفته بود . نیروها را بوسیله تعداد زیادی ارابه به شایر می بردند و برای کمتر و بی صدا شدن صدای چرخهای ارابه ها دور آنها را با گونیهای ضخیم پوشاندند تا دشمن متوجه آمدن آنها نشود .لرد به همراه بایرون و مارکوس در ابتدای لشکر شروع به حرکت کرد .
دیفرل رو به بایرون و مارکوس کرد و گفت : دنبال هدف اصلی بگردین ، وقتی پیداش کردین و به دستش آوردین ،مخفیانه و با سرعت به اینجا برگردین ، طوقهای جادو شده رو به گردنشون بندازین که نتونن فرار کنن، یکی از اونها شکارچی قهاره ، گرفتنش اصلا آسون نیست ، بهترین افراد رو تو مبارزه و شمشیر زنی با خودت ببر و تله گذاشتن رو هم فراموش نکنین .
سپاه در تاریکی به پیش می رفت ، کم کم جنگل خودش را نشان می داد . بایرون به سمت سربازان رفت و در سکوت به چندین نفر اشاره کرد ، آنها از صف جدا شدند و همراه بایرون به داخل جنگل رفتند .
اِلف ها گوشهای تیزی داشتند و حتی می گفتند: آنها صدای نفس کشیدن یه نفر را از دور می شنوند ! دیفرل زیاد به این حرفها اعتقاد نداشت اما می دانست اِلفها در غافگیر کردن و جنگیدن استاد هستند و خیلی راحت می توانستند از جادو استفاده کنند . در محوطه ایی از جنگل که درختان کمتری داشت توقف کردند . سربازان از ارابه ها پیاده شدند و به طرف شهر حرکت کردند ،
آرایش نیروها به صورت یه کمان دار ، یه نیزه دار و شمیر زن بود تا هیچکس نتواند آنها را غافلگیر کند . مارکوس نگاهی به درختان کرد و با اشاره همه را متوجه کرد که مواظب با لای سرشان باشند .
روشنایی شهر زیبا و با شکوه شایر در مقابل چشمانشان قرار گرفت . کمان داران آماده هدف قرار نگهبانان بودند برای انکه صدایی از آ نها در نیاید باید گردن و گلو و یا قلبشان را می زدند . با اشاره مارکوس کمانداران چندین نگهبان را از پای در آوردند ، نیروها به پیشروی ادامه دادند و وارد شهر شدند که ناگهان چندین تیر به سمتشان پرتاپ شد . دیفرل با دیدن تیرها دستور حمله را صادر کرد . الف ها به آنها هجوم آوردند ؛ با علنی شدن حمله ،مارکوس دستور داد تیرها را آتش بزنند و شهر را به اتش بکشند . بایرون و نیروهایش با استفاده از در گیری نیروی اصلی از راههای فرعی وارد شهر شدند . دختر الفی به اسم آوکسیس هدف اول آنها بود . او می توانست با حیوانات و اژدها ارتباط برقرار و احضارشان کند ، و همین دیفرل را وادار به حمله به شایر کرد، او دنبال همین قدرت دختر الف بود. جاسوس قبلا مکان خانه را شناسایی و علامت گذاری کرده بود ، با اشاره بایرون به داخل خانه ریختند . آوکسیس با دیدن آنها خواست از جادویش استفاده کند که چندین تیر به سمتش پرتاپ شد تا تمرکزش را به هم بزنند .
بایرون : بگیریدش ! زود باشین .
سربازان کمندها را به سمتش پرتاپ کردند و طنابها را کشیدند، کمندها دور بدن آوکسیس محکم شدند. یکی از سربازان با ضربه ایی او را بیهوش کرد . چند نفر او را گرفتند و به سرعت از خانه خارج شدند . سپس برای گرفتن دختر جنگجو به راه افتادند . بایرون چند نفر را مسئول تله گذاری کرد تا اگر به هردلیلی نتوانستند او را اسیر کنند ، شاید تله ها بتوانند ؛ چراغ خانه خاموش بود . یکی از سربازان سعی کرد در را بازکند ، بالا خره موفق شد ، آرام در را هل داد. مدتی صبر کردند و سپس وارد خانه شدند ، شروع به گشتن طبقه پایین کردند . کسی در آن نبود . شروع به بالا رفتن از راه پله های طبقه دوم کردند . خانه خالی بود .
یکی از سربازان به سمت بایرون رفت و گفت : کسی نیست ،
بایرون نگاهی به اطراف کرد و گفت : خوب نیست ، خونه رو به آتش بکشین ، از اینجا می ریم .
پس از مدتی شعله های آتش طبقه پایین را فرا گرفت . آنها از خانه خارج شدند . کاساندرا خودش را از میان چهار چوبهای روی سقف به زمین رساند . در میان پا گرد پله ها که به سمت پایین می رفت ایستاد ، آتش راهش را سد کرده بود . بوسیله نردبان به اتاق زیر شیروانی رفت و از پنجره خارج شد و خودش را به بالای شیروانی رساند . از ناودان پایین آمد و در خیابان شروع به دویدن کرد . در مقابلش چند سرباز سبز شدند و به او حمله کردند ، او با استفاده از قدرت بدنی و مهارتش از چندین ضربه شمشیر فرار کرد . در یک فرصت مچ دست یکی از سربازان را گرفت و با خنجر ضربه ایی به او زد و شمشیر را از دستش در آورد . اما سربازان هم مهارت بالایی داشتند ، مبارزه سختی بود ، کاساندرا دنبال راهی برای فرار از محاصره بود . تعداد دیگری به مهاجمان اضافه شدند . و به تعقیب او پرداختند . طبق نقشه بایرون ، افراد باید او را به سمت تله ها می راندند . هر گاه او می خواست از جایی بالا برود کماندارها او را هدف قرار می دادند . بایرون دیگر چاره ایی نداشت ، کمان را از یکی از سربازان گرفت و بازوی دختر را نشانه گرفت و تیر را پرتاپ کرد . تیر به هدف نشست .
کاساندرا دستش را به سمت بازویش برد و تیر را شکست . درد امانش نداد . سربازان با فاصله معین او را تعقیب می کردند . حالا که زخمی شده بود ، می توانست خطرناک تر از قبل شود . کاساندرا ناگهان با ضربه ایی وارونه در هوا معلق شد . پایش را در یکی تله ها گذاشته بود .
او به محاصره کامل سربازان در آمد .
بایرون : بهتره مقاومت نکنی ، این هم به نفع خودت و هم به نفع ما ست .
کاساندرا به بدنش تاپ داد و خنجری را که به ساق پایش بسته بود را بیرون کشید .
بایرون : تسلیم شو ، لعنتی . اون خنجر رو بنداز .
سپس با کمان پایی را که در تله گیر افتاده بود را هدف قرار داد و تیر را پرتاپ کرد . تیر به پایش فرو رفت .
کاساندرا لبخندی توأم با درد زد . با دو دست خنجر را گرفت و به بدنش قوس داد ،
بایرون : نه !
بلا فاصله با تیر دیگری او را هدف قرار داد . تیر به کتف دختر خورد . و او خنجر را رها کرد .
بایرون نفس عمیقی کشید . کاساندرا را داخل یه گونی انداختند .
بایرون : زود باشین باید از اینجا بریم . لعنتی ! اگه می مُرد تو دردسر می افتادم .
دو نفر را برای رساندن خبر به دیفِرل فرستاد . اِلف ها به شدت از شایر دفاع و با استفاده از نیرو های جادویی به سربازان حمله می کردند . در سپاه دیفرل هم کسانی بودند که می توانستند با جادو به مقابله با الف ها بروند . سرزمین میانه و جنوب قلمرو جادو گران و جادو بود . بسیاری به شهرهایی که آموزش جادو و جادو گری می دادند ،می رفتند . جادو یه نیرو خاص و یا تجملی نبود . بلکه جزیی از زندگی مردم میانه و جنوب بود . پس از اینکه خبر موفقیت عملیات به دیفرل رسید . دستور عقب نشینی را صادر کرد . نیرو هایش به سرعت از شهر خارج شدند . کشته و زخمی شدن سربازان ، بهایی بود که برای رسیدن به هدفش پرداخت کرد .شایر هم از جنگ خلاص شد . اما آتش پیکرش را زخمی کرده بود . و دو نفر از ساکنانش ربوده شده بودند .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

م.فرياد , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,م.ماندگار ,فرزانه رازي ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (9/6/1395),فرزانه رازي (9/6/1395),حمیدرضا میرمعزی (9/6/1395),م.فرياد (9/6/1395),مهدی دارویی (9/6/1395),م.ماندگار (9/6/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (10/6/1395),زهرابادره (آنا) (10/6/1395),م.فرياد (10/6/1395), ناصرباران دوست (11/6/1395),ترنم سرخسی (7/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (9/9/1395),

نقطه نظرات

نام: حمیدرضا میرمعزی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 17:16

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی همچنان داستان پركشش شما را دنبال ميكنم. و همچنان معتقدم كاش از عناصر شرقي‌تر و بويژه ايراني‌تري بهره ميگرفتيد. براي بنده بعنوان يك خواننده عامي استفاده از اين شكل رك و پوست كنده غربي در داستان يك نويسنده ايراني قدري ناآشنا و نامفهوم است...
با پوزش


@حمیدرضا میرمعزی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 20:35

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام،

الگوی نوشتاری من ادبیات غرب ، وقتی شما کتابهای ژول ورن ، ایزاک آسیموف ، دیگر نویسندگان غربی را بخوانید ، از سال 67 اگه اشتباه نکنم ، تمام کتاب فروشی های ایران پر از کتابهای ترجمه شده غربی بود ، تنوع موضوعات ، و تنوع نویسندگان خیلی بیشتر از کتابهای ایرانی بود ، و نویسنده هایی مثل من شاید زیاد نباشند آما کم هم نیستن ،
من در این سبک قدرت نوشتن دارم ، امیدوارم دوست دیگری پیدا شود و در این حیطه و حیطه هایی که در ادبیات ایران نیست و خیلی کم است ورود پیدا کند و داستانهایی جذاب را در زمینه فانتزی و علمی و تخیلی ، ترسناک به خوانند گان ایرانی و این سایت ارائه کند ،
ممنون که آمدید ، ممنون که خواندید
موفق باشید و شاد


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 17:32

نمایش مشخصات م.فرياد با سلامی دوباره@};-
همچنان زیبا و جذاب پیش میره@};- @};- @};-
یه پیشنهاد:
اسامی رو در پی نوشت به زبان انگلیسی بنویسید خیلی به خواننده کمک میکنه در تلفظ صحیح اونا... ممنون@};-
باغ آرزوهاتون پرمیوه!@};-


@م.فرياد توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 20:23

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
حتما این کار را خواهم کرد@};- @};- @};-


@م.فرياد توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 02:21

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی charlotte-شارلوت
Rohan-روهان
Shire-شهر شایر
vania- وانیا
leena-لینا
tala.تِلا
Byron-بایرون
Marcus-Markus-مارکوس
Cassandra-Kassandra-کاساندرا
Elf-اِلف-جن یا پری
Goblin-گابلین
Haalkitaine-شهر هالکیتن
Ampelio-شهر امپلیو
Williams and Ted-ویلیامز و تِد
Valeria-Valeriya- والریا
Valeriane- والرین
Merida-مریدا
Ghibli-گیبلی
Defirle-دیفرل
ogre-اُورگ
Origins-اورگان


@محمد علی ناصرالملکی توسط م.فرياد Members  ارسال در چهار شنبه 10 شهريور 1395 - 09:15

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
ممنون آقای ناصرالملکی عزیز@};-


@م.فرياد توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در چهار شنبه 10 شهريور 1395 - 09:51

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام،
خواهش می کنم،:) :) :)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.