در میان آتش-8

مری برای والرین مقداری سوپ ، گوشت و نان و نوشیدنی آورد.
سپس رو به او گفت: دوست دارم به نیروهای شما ملحق بشم و کنار شما مبارزه کنم.
- الان هم جزو نیروهای من هستی ، اینجا تنها جایی که هر وقت می یام احساس آرامش می کنم ، سادگی و زیبایی اینجا و رابطه ایی که بین تو ومادرت هست منو خوشحال می کنه و شما رو مثل خانواده خودم می دونم ، من با این همه ثروت و قدرت تنهام و از خانوادم رانده شدم . آزادی حقیقی رو تو و مادرت دارین .
کاترین : از این که ما رو خونواده خودتون می دونین و اینجا باعث آرامش و شادی تون میشه، خوشحالم .


شهر امپلیو شهری متوسط اما زیبا و پر رفت و آمد بود. بیشتر ساکنانش را انسانها تشکیل می دادن و رتبه دوم الف ها بودند .
در میهمانخانه ویلهم در طبقه دوم و کنار پنجره ، ویلیام و تِد مشغول تماشای بیرون و رفت و آمد مردم بودند .
ویلیام : طبق نقشه ، یک کشتی فردا از اسکله به طرف جنوب می ره ، اما کشتی دولتیه و باید با ناخدا صحبت کنیم هر طور شده سوار کشتی بشیم و به تِهلیسا بریم ، لرد دیفِرل می خواد به شایر حمله کنه .
تد : جنگ سختیه ، حتما نیروهای سلطنتی برای کمک به آنها خواهند آمد و ممکنه سرزمینهای دیگه رو هم تحریک کنه ؟
ویلیام : چاره ایی نیست ! شایر نقطه اتصال چندین سرزمین به همه ، از قلمرو اورگها و گابلین ها دوره ، با نیروهای اژدهای بزرگ روبرو نمی شی ، جنگل ، کوهستان و دشتهای وسیع و باز ، اونجا یه گنجه .
در این هنگام چند نفر به سمت میهمانخانه می آمدند .
تِد : فکر کنم کاپیتان و افرادش هستن .
ویلیام کیسه پول را دستش گرفت و مقداری به هوا پرتاپ کرد و گفت : بزن بریم .
هر دو منتظر آمدن کاپیتان و افرادش شدند.
روهان به دیدن پرنسس شارلوت رفت . او در حال تمرین تیراندازی با کمان در محوطه پشت محل اقامتش بود ، تیرهایش به دایره مرکزی و دایره کناری آن می نشست .
با دیدن روهان کمانش را پایین آورد : به دیدن من آمدی ؟
- از اینکه مزاحمتان شدم معذرت می خوام . در تیراندازی خیلی پیشرفت کردین پرنسس و اینکه به فنون جنگی علاقه دارین خیلی خوبه !
: من دوست ندارم کسی مراقبم باشه و منو نجات بده! پسرهای خاندان سلطنتی خیال می کنن که دخترها ضعیفن و به درد جنگ نمی خورن و نمی تونن از خودشون محافظت کنن ، من یه پرنسسم ، دلم نمی خواد بقیه برام دلسوزی کنن .
روهان خنده ایی کرد و گفت : پس در حقیقت من هم شامل این افراد می شم ، ملکه منو برای محافظت از شما انتخاب کرده ؛ با عقیده ایی که شما دارین کار زیادی نمی تونم انجام بدم چون شما منو نپذیرین وظیفه ایی که به عهدم گذاشته شده رو باید شکست خورده تلقی کنم .
شارلوت به سمت روهان رفت و گفت : روهان تو جزو اون پسرهای مغرور و خود خواه سلطنتی نیستی و یکی از افراد مورد اعتماد مادرمی ، مدتی در قصر نبودی ، ازت می خوام همانطور که به ملکه خدمت کردی در کنار من باشی .

روهان : انگار چیزی از شما پنهان نمی مونه ، در آینده هر اتفاقی بیافته تا آخرین لحظه در کنار شما خواهم بود .

- منظورت این شورشهای اخیره؟ فکر نمی کنم مشکل جدی برای قلمرو پادشاهی ایجاد کنه . ما قبل از اینکه تبدیل به تهدید جدی بشن نابودشون می کنیم.
روهان : متاسفانه بر خلاف نظر پرنسس ، این بار فرق می کنه ، این بار گروههای کوچک و یا تعلیم ندیده و ضعیف نیستن . ما با نیرویی با مهارت و نظم نظامی و حرفه ایی روبرو هستیم ، اگه شنیده باشین شورشهای اولیه سرکوب شدن اما وقتی سفید پوشها به کمک آنها آمدن نیروهای سلطنتی مجبور به عقب نشینی شدند . تلفات هم نسبتا سنگین بود .
شارلوت دوباره سیبلها را نشانه گرفت و تیر را رها کرد و گفت : چیزهایی شنیدم ، به بازوشون بازو بندی با تصویر یه اژدها می بندن ، رهبرشون رو می شناسی ؟
روهان سکوت کرد . پرنسس تیر دوم را رها کرد ، تیر به دایره مرکزی خورد . نگاهی به روهان انداخت و ادامه داد : چرا سکوت کردی ؟ اتفاقی افتاد ؟ پرسیدم : رهبرشون رو می شناسی ؟
روهان : نه ! بانوی من !
شارلوت : چیزی رو از من پنهان می کنی ؟ بهت دستور می دم بهم بگی ، تو رهبرشون رو می شناسی درسته ؟
روهان : من رو از جواب دادن معاف کنین .
- بیشتر کنجکاو شدم ! حتما باید بهم بگی و گر نه بهت شلیک می کنم !
به سمت او نشانه رفت . روهان به سکوتش ادامه داد. شارلوت تیر را رها کرد ، تیر با فاصله خیلی کم از کنار صورت او گذشت .
شارلوت : خیلی سرسختی ! مرخصی .
روهان تعظیمی کرد و از آنجا رفت . پس از رفتن او پرنسس محافظ شخصی اش را صدا زد و گفت : یه مأموریت برات دارم ماریا ، می خوام اسم رهبر گروه اژدها رو بفهمی و به من خبر بدی .
ماریا : حتما بانوی من .



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

فرزانه رازي ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,م.فرياد ,م.ماندگار ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (9/6/1395),مهدی دارویی (9/6/1395),فرزانه رازي (9/6/1395),م.فرياد (9/6/1395),حمیدرضا میرمعزی (9/6/1395),م.ماندگار (9/6/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (10/6/1395),زهرابادره (آنا) (10/6/1395),نیما موذن (10/6/1395),رضا فرازمند (10/6/1395), ناصرباران دوست (11/6/1395),اميرمحمد نائيجيان (11/6/1395),ترنم سرخسی (7/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (15/9/1395),

نقطه نظرات

نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 17:12

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقای ناصرالملکی گرامی@};-
قدرت تخیل و پشتکار و تسلط شما بر موضوع داستان قابل تحسین است. من واقعا به شما بعنوان نویسنده ای با آینده ی درخشان امیدوارم و از آشناپیتون خوشوقتم@};-
اونجا که در مورد موقعیت شهر شایر توضیح می دادین که نقطه اتصال چند سرزمینه و از قلمرو اورگها و گابلین ها دوره واقعا قدرت تخیلتون رو تحسین کردم و اونجا که نوشتین شارلوت تیر رو دقیقا در وسط هدف جا داد و بعدش گفتین که تیری به سمت روهان رها کرد و با فاصله ی کمی از صورتش رد شد موفقیتتون رو در اقناع منطقی ذهن خواننده ستودم... باز هم تبریک میگم بخاطر داستان زیبا و با کیفیتتون... مطمئنا روزی باافتخار کتاب باارزش شما رو در کتابخانه کوچک خانه ام خواهم داشت@};- @};- @};-
بادبان خیالتون برافراشته!@};-


@م.فرياد توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 21:07

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی تیری به سمت روهان رها کرد و با فاصله ی کمی از صورتش رد شد .
شارلوت مثل تیرانداز و کارد پرتاپ کنی است که روی سر هدفش یه سیب قرار داره ، و باید سیب را بزند ، او برای وادار کردن روهان به جواب گویی این کار کرد و قصد کشتن را نداشت ، و اگر کسی دیگه بود و که مهارت و اعتماد به نفس روهان را نداشت ، شارلوت تیر رابه نزدیک پا و یا قسمتی از بدنش که غیر کشنده بود می زد.
من تمام سعی ام را انجام می دم که داستان باور پذیر و به واقعیت بسیار نزدیک باشه و تبدیل به فیلم هندی و بعضی از فیلمهای پر از خالی بندی غربی نشه ، من عقیده دارم حتی در فانتزی ترین موضوعات باید واقعیت جاری باشد ، و گرنه داستان جذابیت لازم را نخواهد داشت و بعضی از واقعیت در هر دنیایی تغییر ناپذیره !


@محمد علی ناصرالملکی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 21:08

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی واقعیتها


نام: حمیدرضا میرمعزی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 17:42

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی با سپاس.
چشم براه ادامه داستان شما هستيم. عاقبت شهر شاير، عاقبت شارلوت و....


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 شهريور 1395 - 07:36

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای ناصرالملکی عزیز
داستان زیبا و جذاب پیش می رود
منتظر ادامه هستم
موفق و موید باشید


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 شهريور 1395 - 23:16

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر جناب ناصر الملکی گرامی
عالی مثل همیشه


@ ناصرباران دوست توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در پنجشنبه 11 شهريور 1395 - 08:27

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
متشکر
عکس تابلو به دستتان رسید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.