در میان آتش -7

روهان بلافاصله بعد از رسیدن به پایتخت ، به حمام رفت و لباس رسمی اش را پوشید و به دیدار ملکه رفت . والریا او را پذیرفت ، روهان تعظیمی کرد و ساکت ایستاد .
ملکه نگاهی به او کرد و گفت : معلومه که خبرهای خوبی نداری ، فکرش را می کردم ، چطور بود ؟
روهان : متأسفم ، پرنسس تمام سرزمینهای اطراف قلعه تا نزدیکی شایر رو به تصرف خودش در آورده . او حالا تبدیل به یک زن کامل و زیبا و قدرتمند شده ، اما دیگر آن گرمی و مهربانی سابق در وجودش نیست و احساسی نسبت به خانواده و گذشتش نداره ، موقع خواندن نامه بی تفاوت بود ، او رویارویی رو انتخاب کرده و از اینکه خواهرش ولیعهد شده خوشحال نبود .
والریا : پس از ما کینه به دل گرفته ، نباید این اتفاق می افتاد . از امروز تو مأ مور محافظت از شارلوت هستی .
- تمام سعی ام را خواهم کرد .
بعد از حمله اژدها ها و اژدهای بزرگ ، اسبها فرار کرده بودند ، و لینا و وانیا بدون آنها راه را ادامه می دادند ، الفها می توانستند مسافتهای بسیار طولانی را بدوند ، و این امتیازی بود هیچکدام از نژاد ها به جز اورگها نداشتند ، اورگها مثل آنها سریع نبودند ، اما در استقامت چیزی از آنها کم نداشتند . آنها باید خود را به هالکتیِن می رساندند ، از آنجا با اسب و یا کشتی به طرف شایر می رفتند.

وانیا : مردی که تو مسافرخونه دیدیم ، یه نامه رو به اژدها نشون داد و اژدها هم او نو با خودش برد .به نظرت عجیب نبود ؟!
لینا : باید ربطی به این گروهی که بازوبندی با تصویر یه اژدها به بازوشون می بندن ، داشته باشه . هر چه زودتر به هالکتیِن برسیم ، می تونیم اطلاعات بیشتری به دست بیاریم.
لینا ، دختر اِلفی از دهکده شایر بود و زندگی در سرزمینهای شمالی را انتخاب کرده بود ، پس از شروع شورش تصمیم گرفت به شایر برگردد. دهکده ایی نزدیک جنگل در سرزمین میانه ، وانیا هم با او همراه شده بود . اینکه در این شورش شرکت کنند و یا بی طرف بمانند مسئله ایی بود که باید در موردش فکر می کردند.
سرزمین میانه در مناطق مرز ی با جنوب ،ظاهری تاریک تر و وحشی تر به خودش می گرفت. پس از جنگ بزرگ و به علت وجود دره ها و کوههای آتشفشانی زیاد ،بسیاری از موجودات جادویی و شیطانی ، اِلفها و کوتوله ها ،گابلین ها و اورگ ها و حتی انسانها این مناطق را برای زندگی و پناهگاه انتخاب کرده بودند ؛این مناطق همیشه دستخوش جنگ و شورش و نا آرامی بود ، نیروهای شمال هم گاهی برای تضعیف مخالفان و گروههای سرزمین میانی به آتش اختلافات دامن می زدند ، اما اینبار زنگ خطر از طرف کسی برای خود آنها به صدا در آمده بود که زمانی خودی محسوب می شد .
بیشتر ین افراد را در نیروی جنگی اورگها و گابلین ها بودند . فرقه ها و گروههای مختلف سعی در جذب بیشترین تعداد از این موجودات داشتند . موجوداتی درنده و گوشتخوار که برایشان فرق نمی کرد طعمه هایشان اِلف ها و کوتوله ها و انسانها و یا حیوانات جنگل باشند . جنگجویانی که ترس را نمی شناختند و مانند مور و ملخ به همه جا یورش می بردند و اگر کسی را به عنوان ارباب قبول می کردند با جانشان از او محافظت می کردند .
فرماندهان والرین هم به او پیشنهاد استفاده از آنها را دادند ، اما او نپذیرفت ، نمی خواست آنها میان مردم از هر نژادی رفت و آمد داشته باشند . سربازانش به خاطر لباس سفیدی که می پوشیدن به سفید پوشها معروف شده بودند . تعداد زیادی از زنان و مردان به عضویت سپاه او در آمده بودند.
او گروه ویژه ایی همانند خودش داشت ، بعضی از آنها نیمه انسان- اژدها بودند . با بدنی به شکل و صورت انسان با بال و دمی ضخیم و پولکهایی به سختی تنگستن و عده دوم مثل او می توانستند به اژدهای کامل تبدیل و دوباره به حالت انسانی برگردند . اما حق نداشتند در میان مردم و به هر علتی حتی برای جنگیدن به کالبد دوم خود وارد شوند .
والرین از لباسهای رسمی سلطنتی استفاده نمیکرد ، به خصوص وقتی که به میان مردم و بازار می رفت . جایی که همیشه دوست داشت و به آنجا می رفت ،غذاخوری متعلق به مادر و دختری بود که در کنار مشتریهای پول دار ،جایی را در پشت غذاخوری برای آدمهای بی خانمان و فقیر در نظر گرفته بودند که آنها بتوانند بدون خجالت و دور از نگاه دیگران غذا بخورند. به غذاخوری رسید . مشتریها یی که او را می شناختند با دیدنش از جایشان بلند شدند . والرین با لبخند جوابشان را داد و به طرف میز همیشگی اش رفت . کاترین و مِری هم با دیدنش به سمتش رفتند و تعظیم کردند .
کاترین : خوش آمدید پرنسس .
والرین : ممنون ، امروز برای خوردن چی داری ؟
مِری : سوپ اردک ، گوشت آهو و بره و هر غذایی که دوست داشته باشین!
- به انتخاب خودت برام بیار.
سپس رو به کاترین کرد و گفت : خبری از اطراف نداری ؟ تو راهی که می ری و می آیی مشکلی برات پیش نیومده ؟
- نه! هیچ خبری از اورگها و شورشیها و نیروهای دولتی نیست . تا شایر هم راه امنه .
: شایر ، جای قشنگیه .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

8

فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,پیام رنجبران(اکنون) ,سبحان بامداد ,م.فرياد ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,مهدی دارویی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (6/6/1395),سبحان بامداد (6/6/1395),مهدی دارویی (6/6/1395),همایون به آیین (6/6/1395),فرزانه رازي (6/6/1395),حمیدرضا میرمعزی (6/6/1395),پیام رنجبران(اکنون) (7/6/1395),زهرابادره (آنا) (7/6/1395), ناصرباران دوست (7/6/1395),م.فرياد (8/6/1395),اميرمحمد نائيجيان (8/6/1395),ترنم سرخسی (7/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (9/9/1395),

نقطه نظرات

نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 00:10

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی دوستان ،اگر در ابتدای هر قسمت با جمله ایی مثل :
او گفت و غیره شروع می شود، به دلیل اینکه داستان دنباله دار است و نمی توانم جملات را عوض کنم ، آخرین جمله قسمت قبل را بخوانید و به اولین جمله قسمت بعد بچسبانید


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 11:52

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر جناب ناصرالملکی
کماکان همراه شما هستم ، ظاهراً والرین موجود بدی نیست .
سعی می کنم در قسمت های بعد شما را همراهی کنم
موفق باشید@};-


@ح شریفی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 11:55

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، از اینکه همراه من و داستان هستید متشکرم و من هم امیدوارم این همراهی ادامه داشته باشد،
موفق باشید و شاد@};- @};- @};- @};- :-s


نام: حمیدرضا میرمعزی کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 16:34

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی با عرض ارادت
داستان پرتعلیق شمارا دنبال میکنم. تنها فراوانی نامهای بیگانه و کوتاهی قسمتها سبب میشود که جریان داستان را گم کنم. شاید این به هوش و حواس پراکنده بنده مربوط باشد!
با سپاس


@حمیدرضا میرمعزی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 17:16

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
هر قسمت 2.5 صفحه وُرد است ، از این بلندتر بخواهم قرار بدم شاید بسیاری را خسته کند ، اما اگر دوستان موافق بودند با بلندتر کردن متن مشکلی ندارم ، در مورد اسامی ، برایتان انها را با شناسنامه شان خواهم فرستاد که دنبال کردن داستان شاید راحت تر شود
موفق باشید و شاد@};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 شهريور 1395 - 04:50

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای ناصرالملکی عزیز
داستان جذاب پیش می رود با قلم هنرمند شما متشکرم
موفقیت شما را خواهانم


@زهرابادره (آنا) توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در یکشنبه 7 شهريور 1395 - 07:57

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
@};- @};- @};- @};- :">
متشکرم و برای شما هم آرزوی سلامتی دارم و از اینکه همراه من هستین خوشحالم

موفق باشید و شاد


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 شهريور 1395 - 07:49

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقای ناصرالملکی گرامی@};-
عالیه@};- @};- @};-
بدون تعارف میگم واقعا خوب از پسش براومدید. بهتون تبریک میگم@};-
قسمت ۵ و ۷ رو خوندم ولی ۶ رو پیدا نکردم:(
حتما دارید ویرایش می کنید نه؟:)
بادبان خیالتون برافراشته@};-


@م.فرياد توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در دوشنبه 8 شهريور 1395 - 08:34

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام، متشکر ، متاسفانه 2 روزه هم قسمتهای ویرایشی و هم قسمتهای جدید در ترافیک گیر کردند.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.