در میان آتش -5


سایه ایی از بالای سرش گذشت . به آسمان نگاه کرد ، یه اژدها بود. به راهش ادامه داد. پس از مدتی چندین اژدها پدیدار شدند. از اینجا به بعد قلمرو اژدها ها و موجودات دیگر شروع می شد . آنها تغییر مسیر دادن و به سمت او آمدند . شمشیرش را از غلاف بیرون آورد ولی آنها از او گذشتند ! چند انفجار به گوشش رسید ، انها به ان دو دختر حمله کرده بودند . دختر ها هم با تیر و کمان به اژدها ها شلیک می کردند.
روهان با خودش گفت : دیوونه ها ! برگرد لیلدا .
لیلدا امتناع کرد . روهان افسار را محکم گرفت و کشید . او روی پاهایش بلند شد.
روهان : چت شد ؟ می خوام برم کمکشون ، زنده نمی مونن .
لیلدا شیهه ایی کشید و دستهایش را در هوا تکان داد . انگار به چیزی اشاره می کرد . روهان جهت دست او را دنبال کرد ، باورش نمی شد اژدهای بزرگ در حال پرواز بود. باید توجهش را به این طرف جلب می کرد . لیلدا را به سمت او هدایت و شروع به فریاد زدن کرد. لیلدا اینبار با تمام سرعت می دوید. او همچنان به فریاد زدن ادامه می داد ، اما انگاراژدها متوجه او نمی شد. دنبال شئی براق گشت ، تیغه شمشیر ، آن را در نور به شدت تکان داد. اژدها سرش را برگرداند ، او را دیده بود. فریادی از شادی کشید . اژدها چرخی زد و سمتش آمد .
روهان نامه را بیرون آورد وآنرا بلند کرد و گفت : برات پیغام دارم ، می خوام ببینمت ، منو یادت می یاد؟ روهانم ! خواهش می کنم باید حرف بزنیم!
اژدها از بالای سرش عبور کرد . با ورود او اژدها های دیگر متوجه او شدند . در آسمان در گیری رخ داد . لیلدا در گوشه ایی ایستاد . روهان از او پایین پرید و به تماشای نبرد پرداخت . اژدهای بزرگ با آتش و ضربات دم و پنجه هایش به آنها حمله می کرد. پس از مدتی گلوی یکی از آنها اسیر دندانهای او شد و مدتی بعد در حالی که خونریزی داشت سقوط کرد . بقیه هم به شدت زخمی شده بودند . اژدهای بزرگ هم زخم برداشته بود اما بالاخره همه را تسلیم مرگ کرد. او در مقابل روهان فرود آمد ، سرش را جلو آورد و به صورت او خیره شد .
روهان لبخندی زد و گفت : از اینکه دوباره می بینمت خوشحالم ! 15 سال گذشته . برات نامه دارم ، مادرت نوشته !
نعره اژدها فضا را پر کرد. روهان دستهایش را روی گوشهایش گذاشت و ادامه داد : می دونم که می خوایی منو بسوزونی ، اما بذار با هم حرف بزنیم ، نه در این حالت ؟!
اژدها گفت : دنبالم بیا .
و پرواز کرد.
روهان رو به لیلدا : این همون داستان من بود.
هردو در پی اژدها حرکت کردند ، دو دختر اِلف هم به تعقیبشان پرداختند که با حمله اژدها روبرو شدند . دیواری بلند از آتش بین آنها فاصله انداخت . روهان سایه ایی را بالای سرش دید ، اژدها پایین آمد و با پنجه هایش اسب را گرفت و از زمین بلندشان کرد. قلعه از دور پدیدار شد . او دور زد و در پشت قلعه که دور از دید بود فرود آمد ،آنها را روی زمین گذاشت و خودش هم در گوشه دیگری نشست . تبدیل به انسان شد . روهان نگاهی به والرین کرد . زنی جوان با لباس و شلوار سفید که قسمتهایی از آن خونی شده بود . پرنسس نزدیک او آمد . روهان تعظیمی کرد .
والرین : خیلی وقته که ندیدمت ، گفتی یه نامه داری ؟ چرا خودت رو به خطر انداختی ؟
- من همیشه به خاندان سلطنتی وفادار هستم .
والرین با خنده گفت : من که دیگه جز خاندان سلطنتی نیستم ، 15 سال پیش طرد شدم .
- من نمی خوام ، گذشته رو یاد آوری کنم ولی قدرت شما ممکن بود به نابودی شما و خاندان سلطنتی منجر بشه ، اگه به کسی صدمه می زدین .
: من قدرتم کاملا در اختیارمه حتی وقتی که تبدیل می شم . در این حالت هم می توانم همه جا را به آتش بکشم !
سرش را برگردان و نفسش را بیرون داد . آتش با همان قدرت و در مدت دلخواه او مقابلش را به آتش کشید.
والرین : حالا بیا به داخل قصر بریم ، این اسبت اسمش چیه ؟
- لیلدا
: او هم شبیه منه!
روهان نگاهی به لیلدا کرد و پرسید : می تونه به حالت قبلش برگرده ؟
- نه ! قدرتی که او رو به این شکل در آورده دائمی شده ، مجازاتش کردن.
: پس گیبلی و مِریدا راستش را می گفتن !
آنها به قصر رفتند . والریا لباسش را عوض کرد . وسایل پزشکی اش را آورد و به درمان زخم هایش پرداخت . طنابی را کشید ، پس از مدتی خدمتکاری داخل شد.
والرین : برایمان غذا و نوشیدنی بیار.
پس از رفتن خدمتکار رو به روهان کرد و گفت : نامه رو بخون.
- برای شخص شماست، شاید ... .
: گفتم بخون ، هر چی نوشته باشه مهم نیست .
روهان نامه را باز کرد و گفت :
از والریا به والرین ، چندی است که سرزمین پادشاهی درگیر شورش و هرج و مرج شده ، دشمنان خاندان سلطنتی در فکر نابود کردن قدرت مرکزی هستند و همه جا را به آتش و خون می کشند ، وضعیت تأسف باری است ، اما تأسف بار تر این است که یکی از اعضای خاندان سلطنتی در کنار دشمنان به نبرد با خانواده اش پرداخته ؛ من به عنوان ملکه این سرزمین پهناور به تو اخطار می دهم که مرزت را با دشمنان جدا و مشخص کنی و گرنه با تمام قدرت در مقابلت خواهیم ایستاد. گناه کسانی که ازنزدیکان و از خاندان سلطنتی هستن بسیار سنگین و نا بخشودنی است و با او مثل یه خائن و شورشی برخورد خواهد شد و مرگ در انتظارش است .
اما به عنوان مادرت و کسی که تو رو خیلی دوست دارد و هنوز اشکها و التماست را هنگام رفتن فراموش نکرده ازت می خوام که بیطرف بمانی ، پس از رفتنت خواهرت به دنیا آمد ، او پس ما به تخت خواهد نشست ، متأسفم اما تو نمی توانی ! نذار او هم آینده اش مانند تو باشد ، او انسانی معمولی است . این شرایط ناگوار است ، اما باید آنرا درک کنی ، می دانم که این سالها چه کشیده ایی ! انسانها سرنوشتشان را خودشان رقم می زنن و می توانند آنرا تغییر دهند .
والریا ملکه سرزمین شمالی



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

الف.اندیشه ,نرجس علیرضایی سروستانی , ناصرباران دوست ,فرزانه رازي ,زهرابادره (آنا) ,م.فرياد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (4/6/1395),الف.اندیشه (4/6/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (4/6/1395), ناصرباران دوست (4/6/1395),فرزانه رازي (4/6/1395),زهرابادره (آنا) (5/6/1395),مهدی دارویی (13/6/1395),طیبه حسنی (22/6/1395),محمد علی ناصرالملکی (17/8/1395),ترنم سرخسی (7/9/1395),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 10:45

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای ناصرالملکی عزیز
داستان به زیبایی پیش می رود اما اصلا فکر نکرده بودم که داستان به افسانه برود و این منو غافلگیر کرد
لذت بردم مثل همیشه شیرین و جذاب
موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.