در میان آتش -4

سفارش غذا حاضر شده بود . مِریدا غذا را به سمت میز برد و روی آن گذاشت .
روهان : متشکرم ، خیلی وقته اینجا کار می کنی ؟
- نزدیک 3 سال می شه .
: کار اصلیت نباید این باشه ، از نوع ناکار کردن اونها فهمیدم ، بدون آسیب جدی از پا انداختیشون ، این کار یه آدم حرفه ایی و جنگجو است ، نه یه دختری که تو یه میهمانخانه کار می کنه.
- خب ، من در سرزمین میانه به دنیا اومدم ، همیشه از جنگجو ها خوشم می اومد. و اینکه می تونن از خودشون دفاع کنن ؛ من هم یه دخترم ، در قسمت ما اُورگ ها و موجودات وحشی زیادن ، از همه ترسناک تر اژدهاها هستن، از دور می تونن کبابت کنن. دخترهای جوان بسیاری رو برای قربانی و هدیه به اونها می دن تا دهکده و شهرشون در امان باشه ، ولی یک بار کسی قربانی ها رو فراری داده بود و اژدهاها همه جا رو به آتش کشیدن و همه رو کشتن و سوزوندن ، من و چند نفر دیگه به خاطر اینکه در دهکده نبودیم زنده موندیم . اوُرگ ها به ما حمله کردن ، نمی دونم یه اژدهای بزرگ از کجا پیداش شد و بهشون حمله کرد، بسیاری رو کشت و بقیه فرار کردن . حالا ما مونده بودیم و او ؛ بالای سرمون پرواز می کرد ، حلقه ایی از آتش به دورمون درست کرد . خیال کردیم برای اینکه نتونیم فرار کنیم و بتونه راحت شکارمون کنه این کار رو کرد ، پس از مدتی با یه قفس بزرگ چرخ دار برگشت و اون رو کنار ما روی زمین گذاشت ، به داخلش رفتیم و میله ها را محکم گرفتیم ! قفس با یک حرکت از جا کنده شد . او ما رو اینجا آورد و خودش رفت ! مردم با تعجب به صحنه ایی که اتفاق افتاده بود نگاه می کردن و جرأت نزدیک شدن نداشتن . تصمیم گرفتیم از قفس خارج بشیم . گیبلی صاحب اینجا در میان مردم بود ، از ما خواست براش تو میهمان خانه کار کنیم ، من و چند دختر و پسر الان اینجا کار میکنیم.
روهان : اتفاق عجیبی برات رخ داده ، بنظرت چرا اون اژدها نجاتتون داد ؟
- نمی دونم ، البته دوست دارم روزی علتش رو بفهمم ، لیلدا هم همچین حالتی داره ! گیبلی حتما در مورد اینکه ممکنه زمانی انسان بوده برات گفته .
روهان خنده ایی کرد و گفت : آره ! اول فکر می کردم برای اینکه پول بیشتری می خواد اینو می گه ، اما با حرفهای تو شاید او هم اتفاق عجیبی برایش اتفاق افتاده باشه ؟!
مریدا : غذا سرد می شه ، گوشت آهوست، این نانها هم تازه است ، کار بچه های دهکده خودمونه ، اونجا همه چی رو در مورد غذا درست کردن یاد می گرفتیم ، دختر و پسر فرق نمی کرد .
مِریدا از او جدا شد .
روهان می دانست والرین آنها را نجات داده ، اما واقعا انسانها را به عنوان قربانی شکار می کنه ، کسی که 15 سال پیش او را به قصر کوههای آتشفشان بُرده حالا کاملا تغییر کرده و شاید دیگر او کسی نیست که می شناخته ، دختری که گیبلی می گفت ؛ غمش را تبدیل به کینه کرده و از انسانها انتقام می گیرد و آنها برای در امان ماندن از او باید قربانی و هدیه بدهند . دیگر مطمئن نبود نامه را به مقصد برساند یا نه و چرا ؟ واقعا چرا مریدا و آن چند نفر را نجات داده بود ؟
شروع به خوردن غذا کرد، گوشت آبدار و خوشمزه بود ، نان ها هم دست کمی از آن نداشتند . بعد از خوردن غذا به سمت بار رفت . پول غذا و سکه ایی جدا را روی میز گذاشت.
به مریدا گفت : این پول غذا و این هم انعام تو ، فکر می کنم این اولین دیدار ما نخواهد بود .
او پولها و انعام را برداشت وگفت : اونجا می تونی لباستو عوض کنی .
روهان پس تعویض لباس به سراغ لیلدا رفت و سوار شد و به سمت سرزمین میانه رفت . پشت سر او دو دختر اِلف هم به راه افتادند . او متوجه تعقیبش توسط آن دو دختر شد . تا زمانی که آنها با فاصله می آمدند و کاری به او نداشتند می توانست نادیده شان بگیرد . لیلدا نرم و بسیار سریع می تاخت.
روهان : نمی دونم داستان تو چیه ، اما من داستانی دارم که می تونم برات تعریف کنم !
گوشهای لیلدا به سمت او گردش کردند
روهان لبخندی زد و گفت : حالا که علاقه داری تعریف می کنم ! در قصر دختری به دنیا اومد که از همان ابتدا زیباییش همه رو مجذوب خودش کرده بود. بعد از اینکه توانست راه بره و حرف بزنه ، کم کم اوضاع عوض شد . گاهی بعضی چیزها آتش می گرفت و یا چشمهای او چیزهایی رو می دید که دیگران نمی تونستن ببینن؛ فاصلهای بسیار دور رو مثل یه عقاب می تونست ببینه ، وقتی چند بار امتحانش کردن از همه سربلند بیرون آمد . گاهی به ایوان جلوی اتاقش می رفت و دستهاشو باز می کرد و می گفت : می خوام پرواز کنم !
هر بار خدمتکاران او رو می گرفتن ، دکتر هم می گفت : از لحاظ جسمی سالمه و همه چی رو تشخیص می ده تا اینکه 10 سالش شد و چیزی اتفاق افتاد که همه رو شگفت و وحشت زده کرد . یکبار یکی از خدمتکاران برای نظافت وارد اتاق شد . ناگهان با پرنسسی برخورد کرد که روی پشتش دو بال و دمی ضخیم داشت و چشمانش مانند گربه بود.
پرنسس با صدایی ترسناک گفت : چطوره ؟ به نظرت قشنگ نیستن؟!
خدمتکار با جیغ فرار کرد . پس از مدتی شاه و ملکه به اتاق او آمدن، حرفهای خدمتکار راست بود . پرنسس از میان درهای بزرگ وارد ایوان شد و پرواز کرد و به اژدهایی بزرگ و واقعی تبدیل شد . خدمتکار رو تهدید به مرگ کردن و آخر به من مأموریت دادن او رو به دورترین نقطه بین سرزمین میانه و جنوب ببرم . حالا بعد از 15 سال باید با پرنسس دیدار کنم . داستانم چطور بود ؟
لیلدا شیه ایی کشید و چند بار سرش را تکان داد!
روهان خندید : این هم از عاقبت من ! دیوونه نشم خوبه !


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,الف.اندیشه ,فرزانه رازي ,م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (4/6/1395),الف.اندیشه (4/6/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (4/6/1395),م.ماندگار (4/6/1395), ناصرباران دوست (4/6/1395),فرزانه رازي (4/6/1395),رضا فرازمند (4/6/1395),زهرابادره (آنا) (5/6/1395),محمد علی ناصرالملکی (17/8/1395),ترنم سرخسی (7/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (15/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (30/11/1395),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 12:11

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــلام

عرض ادب به آقای ناصر الملکی بزرگ:)
این قسمتش خیلی خوب بود .. مخصوصا اونجایی ک تا حدودی از زندگی گذشته والرین گفته شد .. این ک روهان داستان رو به اسب گفت و یه جورایی باعث باز شدن داستان شد .. خیلی ترفند هنر مندانه ای بود

دم قلمتون همچنان گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط محمد علی ناصرالملکی   ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 12:26

سلام ،
متشکر، :"> :">


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 18:33

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر جناب ناصر الملکی
همگام با داستانهای بلند شما ییم!



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.