در میان آتش -3

مرد: می خوای بری جنوب ؟ الان اونجا در گیر شورشه ، میگن شورشیها تونستن نیروهای دولتی و متحدانش رو در بعضی از مناطق شکست بدن ، به خصوص از وقتی که یه گروه که نشان اژدها رو بازوهاشون می بندن به شورشیها پیوستن ، واسه چی می خوای اونجا بری ؟
روهان نگاهی به او کرد و گفت : یه آشنای قدیمی ، می خوام پیداش کنم .
صاحب میهمانخانه در میان اسبها ، اسبی طلایی رنگ را بیرون آورد . گردنش را نوازش کرد . اسب هم با پیشانی اش صورت او را نوازش کرد . مادیانی قد بلند با بدنی عضلانی و چشمانی که غرور و زیبایی خاصی در آن بود.
مرد گفت : همه اسبهای نر رو ترجیح می دن. اما من این مادیان رو که اسمش لیلدا ست ، بهت پیشنهاد می کنم . به صورتش نگاه کن ؟ در اون صورت یه انسان رو می بینی که انگار تبدیل به اسب شده ؟! هوش عجیبی داره و رفتارش بیشتر به انسانها شبیه .
روهان : خیلی زیباست ، واقعا حس می کنی درونش زنی زیبا قرار داره ، اما چرا می خوای به من بدیش ؟!
مرد خنده ایی کرد و گفت : من حافظه قوی دارم ، 15 سال پیش مردی با یه دختر به این مهمونخونه اومد، دختر به بچه های معمولی نمی خورد و بیشتر به اشراف زاده ها و خانواده های سطح بالا شباهت داشت . اما درچهره اش غمی بزرگ رو می شد حس کرد ، مرد همراش از آشنایانش بود و نه از خانواده اش ، احترامی که به او می گذاشت نشان از برتری جایگاه دختر نسبت به او داشت ، حالا پس از سالها و درست در زمان شورش ها ، مردی می خواد به جنوب بره تا آشنای قدیمش رو پیدا کنه ، که ممکنه بین شورشیها باشه ، لیلدا می تونه هدیه خوبی برای او باشه.
رو هان ناخود آگاه دستش به سمت شمشیر رفت .
مرد ادامه داد : اما من فقط می خوام اسبی رو به یه مشتری بفروشم و سکه هاشو رو می شناسم . پس بدون هیچ حرفی به کارمون ادامه می دیم .
روهان دستش را از قبضه شمشیر دور کرد.
صاحب کافه : 2000 سکه بدی ، لیلدا واسهِ تو می شه .
- با یه دست لباس ، روی هم .
صاحب کافه : باشه ، شاید روزی این معامله جونم رو نجات بده . لیلدا برای تو.
سکه ها را پس شمردن به او داد . مرد سکه را میان دندانهایش گذاشت و امتحانش کرد.
رو هان پرسید : چرا زین و افسار نداره ؟
صاحب کافه : وقتی که او را بدست آوردم ، همینطور بود . براش بهترین زین و افسار رو می ذارم . مواظبش باش ، گاهی حس می کنم که می تونه مثل ما حرف بزنه ، اما از عمد سکوت می کنه.
روهان خنده ایی کرد و گفت : دیگه زیادی اغراق می کنی ، پولت رو هم که گرفتی ، بیشتر هم نمی دم . نوشیدنیم نصفه موند.
مرد سری تکان داد : هر چی تو بگی !
یکی از کارگران را صدا زد تا اسب را برای روهان آماده کند . روهان دوباره به صورت اسب نگاه کرد، واقعا چهره انسانی داشت . اسب هم سرش را برگرداند و مدتی او را نگاه کرد و سپس به دنبال کارگر اصطبل به راه افتاد . بدون هیچ افسار و طنابی ، او شانه ایی بالا انداخت و به دنبال مرد وارد کافه شدند . چندین زن و مرد مجروح روی زمین افتاده بودند.
مریدا گفت : مجبور شدم ، خودم نظم رو برقرار کنم .
صاحب میهمانخانه رو به روهان گفت : بهت گفتم که دختر زرنگ و قویه .
روهان : در عمل ثابت کرد. بهت تبریک می گم دختر خانم.
مریدا : اسمم مِریدا ست .
- البته، مریدا . می شه دوباره بهم یه نوشیدنی بدی ؟
مریدا لیوان را دوباره پر کرد و به دست روهان داد . او دنبال یه میز خلوت برای نشستن و نوشیدن گشت . میزی در انتهای سالن و بین تاریک و روشن دیوار و پنجره نظرش را جلب کرد. به سمتش رفت .
مریدا پرسید : کدوم اسب رو بهش دادی ؟
- لیلدا
: فکر می کنی لیاقتش رو داره ؟
- این مرد می تونه نجاتمون بده .
: پس یه چیزی فهمیدی ؟ رازشو بهت گفت ؟
- نه ، اما به چیزی شک کردم و به خاطر فهمیدنش نزدیک بود جونم رو از دست بدم. براش یه گوشت کباب شده با سیب زمینی ببر.
مریدا نگاهی به روهان که در حین نوشیدن به بیرون نگاه می کرد انداخت .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

م.فرياد ,الف.اندیشه ,زهرابادره (آنا) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,


این داستان را خواندند (اعضا)

م.فرياد (1/6/1395),الف.اندیشه (1/6/1395),محمد علی ناصرالملکی (1/6/1395),ح شریفی (1/6/1395),فرزانه بارانی (1/6/1395),زهرابادره (آنا) (1/6/1395),حمیدرضا میرمعزی (1/6/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (1/6/1395),فرزانه رازي (1/6/1395),پیام رنجبران(اکنون) (1/6/1395), ناصرباران دوست (2/6/1395),مهدی دارویی (13/6/1395),ترنم سرخسی (7/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (15/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (30/11/1395),

نقطه نظرات

نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 شهريور 1395 - 10:33

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقای ناصرالملکی گرامی@};-
داستان قشنگتون همچنان جذاب و خوندنی پیش میره@};- @};- @};-
ممنون که می نویسید و ما رو شریک احساسها و اندیشه هاتون می کنید@};-
منتظر بقیه ی داستان هستیم:)
بابدبان خیالتون برافراشته!@};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 شهريور 1395 - 12:17

نمایش مشخصات ح شریفی سلام آقای ناصرالملکی
هر سه قسمت را خواندم و به شما خسته نباشید عرض می کنم
قویه تخیل شما ستودنی ست
امیدوارم بتوانم در قسمت های آینده شما را همراهی کنم
موفق و موید باشید@};-


@ح شریفی توسط ح شریفی Members  ارسال در دوشنبه 1 شهريور 1395 - 12:20

نمایش مشخصات ح شریفی شرمنده مقصود همان " قوه تخیل " بود


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 شهريور 1395 - 17:01

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای ناصرالملکی عزیز
داستان زیبا و جذاب پیش می رود لذت بردم
منتظر ادامه هستم
موفق باشید


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 شهريور 1395 - 18:28

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــــــــلام
:)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در دوشنبه 1 شهريور 1395 - 18:31

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام@};- @};- @};- @};- :">


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 شهريور 1395 - 00:21

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام
@};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در دوشنبه 1 شهريور 1395 - 01:04

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.