در میان آتش -2


بلا فاصله به ایستگاه تعویض رفت . اسب را تحویل داد و از آنها خواست اسبی قوی و چابک اما غیر سلطنتی به او بدهند .
مسئول ایستگاه گفت : زمانی همه جور اسبی داشتیم ، اسبی که می خوایی رو باید از داخل شهر بخری. متاسفم.
روهان : برای ادامه راه مجبورم از اسبهای غیر سلطنتی استفاده کنم. اینها همه شناخته شده اند . یکی از سربازان خودی که مدتی در اینجا ها کار می کرد به راحتی اسب رو شناخت ، از این ایستگاه به بعد ممکنه به شورشیها برخورد کنم.
مسئول : این آخرین ایستگاه امنه ، پول برای خریدن اسب داری ؟
- فکر میکنم. شنیدم شما می تونین به پیغام رسانها کمک مالی کنین ؟
: در حد خرید مایحتاج ضروری ، اون هم اگه شخص نامه رسمی از فرمانده کل داشته باشه .
روهان نشان را به دست او داد .
مسئول با دیدنش گفت : باید مأموریت مهمی داشته باشی که این نشان را حمل می کنی، مواظب باش ممکنه سرت رو به خاطر این از دست بدی !
- می دونم !این آخرین باری است که از ش استفاده می کنم .
هر دو به دفتر رفتند . مسئول از او خواست که مدتی صبر کند . پس از گذشتن از چندین دروازه آهنی به محل نگهداری پولها رسید . دروازه ها پشت سرش پایین می آمدند. برای همین کسی نمی توانست غافلگیرش کند.
کیسه بزرگی را روی میز گذاشت و گفت : این 20000 سکه طلا است. برای مراحل قانونی باید این دفتر را امضاء کنی .
روهان داخل دفتر نوشت : روهان مندز .
مسئول نگاهی به اسم کرد و گفت : این اسم برایم آشنا ست ، اما کجا شنیدم یا برخوردم یادم نمی یاد .
روهان : به هر حال از کمکت ممنون.
سکه ها را در کیسه های کوچک تر و داخل کیف چرمی گذاشت. از ایستگاه بیرون آمد . نشان را در کفشش پنهان کرد. اگر او را می گشتند به کفشش شک نمی کردند. باید یه میهمانخانه پیدا می کرد و ازصاحبش در مورد خریدن اسب سئوال می کرد. اینجا هم به نظر آرام می آمد و حضور سربازان هم پررنگ بود . از چند نفر آدرس مهمان خانه را پرسید . سرانجام آن را پیدا کرد . میهمان خانه ایی بزرگ و شیک . وارد شد. جمعیت زیادی در آن بود . با ورودش چند نفر که دور میزی نزدیک در نشسته بودند نگاهی به او انداختند . کنار بار هم دو دختر جوان به او نگاه کردند .
به سمت بار رفت و گفت : یه نوشیدنی لطفا .
مرد سری تکان داد و پس از مدتی یک لیوان بزرگ برایش آورد
روهان پرسید : غذا هم دارین ؟ گوشتی ، تخم مرغ نیمرو شده؟
مرد : آره ، همه جور غذا داریم .
- خوبه ، خوراک گوشت و سیب زمینی می خوام . اینجا جایی هست که بشه اسب و لباس خرید .
مرد : یه نفر هست ، چه اسبی می خوای ؟!
روهان : سریع و قوی که بتونه مسافت خیلی طولانی رو طی کنه .
- چه چقدر حاضری بابتش بدی ؟
: بستگی به اسبش داره ، مشکل پول ندارم . می تونیم با هم به توافق برسیم .
مرد خنده ایی کرد و گفت : هم باهوشی و هم اهل معامله ، به نظر پولدار هم هستی ؟
روهان مقداری از نوشیدنی اش را نوشید و گفت : اما حواسم جَمعه، اسب مورد نظرم رو خوب می شناسم ، پس سعی نکن تقلب کنی و گران تر بگی ،
صاحب کافه رو به دختری که بین مشتریها بود گفت : مِریدا ، مواظب اینجا باش . من با مشتری می رم و بر می گردم .
مریدا : خیالت راحت ، برو .
صاحب کافه گفت : دختر زرنگ و باهوشیه ، از پس این همه آدم بر می یاد .
روهان لبخندی زد . مریدا هم او را از نظر گذراند . از در پشتی میهمان خانه بیرون رفتند . پس از مدتی به اصطبل بزرگی رسیدند. او نگاهی به اسبها کرد . همه قبراق و سر حال بودند. در میان آنها اسبهای گران قیمت اشرافی و سلطنتی هم به چشم می خورد .
روهان : مجمو عه خوبی داری ، بینشون اسبهای سلطنتی هم هست . مأمورین اگه بفهمن ممکنه برات درد سر جدی درست بشه ،
مرد گفت : پس واقعا اسبها رو می شناسی ، آره ، بعضی هاشون دیگه سواری ندارن که سوارشون بشه و تعداد دیگه رو هم صاحبانشون فروختند . چشمت اونها رو گرفته ؟
- اتفاقا دنبال اسبی غیر اونها هستم ، برای رفتن به جنوب این اسبها زیادی معروفن .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,م.فرياد ,الف.اندیشه ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (31/5/1395),زهرابادره (آنا) (31/5/1395),م.فرياد (31/5/1395),الف.اندیشه (31/5/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (31/5/1395),فرزانه رازي (31/5/1395), ناصرباران دوست (31/5/1395),ترنم سرخسی (7/9/1395),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 31 مرداد 1395 - 11:15

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درود بر شما
این قسمت هم خواندم خوب بود
فقط یه مسئله البته شاید اشتباه بکنم
روهان در مورد سفر به جنوب به راحتی با همه صحبت می کند نه اینکه سفر سری است و شاید تحت نظر باشد و لو برود .
البته گفتم که شاید من زیادی حساس هستم .
در هر صورت منتظر ادامه هستم
موفق باشید


@زهرابادره (آنا) توسط محمد علی ناصرالملکی   ارسال در یکشنبه 31 مرداد 1395 - 11:25

سلام ، دلیل رفتن به جنوب را سرکشی کردن اعلام کرد و نیت اصلی را پنهان کرد و دوم اگه فرمانده را مجاب نمی کرد مجبور بود با آنها درگیر شود و یا بکشتشان که بقیه سربازها هم به او حمله می کردند ،


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 31 مرداد 1395 - 14:40

با سلامی دوباره به آقای ناصرالملکی گرامی@};-
داستان زیباتون همچنان عالی و پرکشش پیش میره@};- @};- @};-
منتظر ادامه ی داستانتون هستم:)
ممنون بخاطر داستان قشنگتون@};-
بادبان خیالتون برافراشته!@};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 31 مرداد 1395 - 15:02

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سـلام مجدد

من حدس میزنم روهان شخصیت اصلی داستان نباشه ..ولی با این حال شروع داستان با شخصیت پردازی خوبی شروع شد
توی داستان های شما همیشه ریزه کاری ها و جزئی نگری های هست ک وقتی میخونی و توی ذهن تصورش میکنی .. مثل اینه ک داری فیلم میبینی .. این خیلی خوبه .. این ک به راحتی قابل تصوره
و زبان روایت ک مثل داستان های قبلی خیلی ساده و روان هست و روند داستان خیلی راحت جلو میره
اسامی ک توی داستان به کار میبرید هم خیلی جالبه .. این ک ایرانی نیست خودش کمک میکنه به باور پذیری تخیل داستان .. ایرانی باشه همه اش دنبال یه نفر میگردی ک اسمش شبیه اسم شخصیت داخل داستان باشه .. و اونو توی ذهنت تصور میکنی .. اوضاعی میشه برا خودش
:D :D
خیلی خوب بود .. این دوتا قسمتی ک خوندم .. به نظرم اینقدری کشش داشت ک منتظر بمونم اونم بی صبرانه برا بقیه داستان :)

دم قلمتون همچنان گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 10:26

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی خوشحال که چنین حسی دارید، و امیدوارم من و داستان بتوانیم شما را تا آخر در کنار مان ببینیم
:"> :"> @};- @};- @};- :-s



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.