در میان آتش-1


خبرهایی از در گیری های پراکنده در گوشه و کنار به گوش می رسید . نیروهای سلطنتی در بسیاری از موارد موفق شده بودند نا آرامی ها را کنترل کنند .اما در مناطق جنوب غربی شورشیها توانسته بودند نیروهای سلطنتی را به عقب برانند و شورشیانی که در محاصره بودند را آزاد کنند ، و این به خاطر پشتیبانی هوایی توسط اژدها ها و با رهبری اژدهایی بزرگ و آتشین و سربازانی که پرچمهایی که تصویر اژدها و و شمشیر و رز سفید روی آنها نقش بسته بود را با خود حمل می کردند .
استفان تمام گزارشها را خواند . شمشیر و رزسفید یه نشان سلطنتی بود که سالها پیش به فراموشی سپرده شده بود ، و بعد سالها دوباره این نشان خودش را نشان داده بود. ظهور دوباره این نشان خطری جدی برای پادشاهی و قلمرو آن محسوب می شد. دخالت گروهی با آرم اژدها نگرانش کرده بود . اگر این خبر درست باشد . کابوسی از داخل خانواده سلطنتی به سراغشان آمده بود . او به سراغ ملکه رفت و گفت : خبرهایی به من رسیده حاکی از اینه که بین شورشیان گروهی به اسم اژ دهایی خاص به ما حمله کردند . او هم در جنگ علیه خانواده اش وارد شده ، باید منصرفش کنیم .
والریا نگاهی به استفان کرد : پیش بینی چنین روزی را باید می کردی ! روزی که از اینجا رفت ، خاطره خوبی برای هیچکدام از ما نبود . به خاطر قدرتی که در وجودش بود طرد شد . هنوز اشکها و التماسهایش یادمه .
- ما با هم تصمیم گرفتیم ، این که رفتنش هم به صلاح خودش و ما ست! من او را خیلی دوست داشتم و دارم اگه مانند همه معمولی بود ! ولی معمولی نبود ، در درونش موجود دیگری زندگی می کرد . اگر کسی راز او را می فهمید ، می دانی چی میشد؟ الان شاید او زنده نبود و نه تو ملکه بودی و نه من شاه . برایش نامه بنویس ، ازش بخواه علیه ما نجنگد و یا لا اقل بیطرف بماند .
والریا : اگه هیچکدام رو نپذیرفت ؟
- آنوقت با تمام قدرت جلویش می ایستم .
والریا به سمت پنجره رفت و به بیرون نگاه کرد، سپس گفت : نامه را می نویسم . جواب هرچه باشه ، در کنارت می مانم . دختر دیگرمان باید ملکه این سرزمین شود .
او به والرین نامه ایی نوشت و آن را به روهان یکی از افسران وفادارش داد. همان کسی که 15 سال پیش والرین را از قصر خارج کرد.
والریا به او گفت : هیچکس نباید چیزی از این نامه و مأموریت بفهمه ، اگه در راه به مشکلی برخوردی که نتوانستی نامه را به او برسانی . نامه را نابود کن و خودت هم سریع برگرد.
روهان تعظیمی کرد و همان شب به سمت سرزمینهای جنوبی به راه افتاد . زمان طلوع خورشید در ایستگاه مِرود بود . خبر جدیدی از درگیری نبود و او ضاع به نظر آرام می رسید . بعد از خوردن صبحانه حرکت کرد . هر چه از مرکز فاصله می گرفت و به سرزمین میانه نزدیک می شد ، رفتار مردم و سربازان تغییر می کرد . مرتب گشتی ها در طول مسیر دیده می شدند و گاهی مردم را بازرسی می کردند . او سعی می کرد تا جایی که ممکنه با آنها برخورد نداشته باشد و از نشانی که ملکه به او داده بود . استفاده نکند . در طول مسیر به خانواده هایی برخورد کرد که لوازم زندگی شان را سوار گاری کرده بودند و به سمت مناطق شمالی در حال حرکت بودند. در مناظر دور دست ستونهایی از دود به هوا بلند شده بود . ستونی از نظامی ها به سمتش می آمدند و در بینشان ارابه های بزرگ و کوچک مخصوص حمل زندانی ها و اسیران دیده می شد . شورشیانی از الف ها و کوتوله ها و موجودات بالدار ؛ سرعتش را کم کرد تا به آرامی از کنار آنها عبور کند و باعث جلب توجه نشود . فرمانده و سواران جلوی کاروان نگاهی به اوکردند .
یکی از آنها به سمتش راند و گفت : از کجا می یایی ؟
- پایتخت .
: کی هستی و به کجا می خوای بری ؟
- مسافرم و به شهر خودم برمی گردم .
سوار نگاهی به سر تا پایش کرد و گفت : اسبت به پیغام رسانهای سلطنتی می خوره ! مطمئنی که مسافری ؟!
سوار دیگری جلو آمد و پرسید : اتفاقی افتاده ؟
سوار اولی : قربان ، این مرد میگه مسافره و داره به شهر خودش برمی گرده ، ولی اسبی که سوارش از پیغام رسانهای سلطنتیه.
فرمانده پرسید : از کجا می دونی ؟
- مدت زیادی در آنجا کار کردم ، برای این کار از نژاد خاصی ازاسبها استفاده می شه که سرعت و تحمل بالا و عضلاتی قوی دارند .
فرمانده : خوب چه جوابی داری ؟
- درسته این اسب سلطنتیه ، اما تعدادی از آنها رو میشه در بازار سیاه گیر آورد.
فرمانده : به هر حال ما در وضعیت جنگی هستیم ، چطور باید بفهمیم که تو همانی هستی که ادعا می کنی ؟
روهان : از کاروان فاصله بگیرین تا جوابتان را بدهم .
فرمانده و سوار دست به شمشیر بردند.
روهان : لازم نیست ، فقط کس دیگری نباید بفهمد . شما هم نباید به کسی حرفی بزنید چون برایتان دردسر می شه !
هر سه به سمتی رفتند .
روهان : برای سرکشی به سرزمین میانه می روم
و برای اینکه زودتر از نگاه شکاک و سنگین آنها خلاص شود . از کیسه ایی که به کمرش بسته بود . نشان ملکه را بیرون آورد و دست فرمانده داد. آنها نگاهی به نشان کردند.
فرمانده : حرکت کن ، فقط مواظب باش در ایستگاه بعدی اوضاع به این آرامی نیست ، شورشیان به شهر نفوذ کردن ، بهت توصیه می کنم از آنجا به بعد از این اسبها استفاده نکنی ، همانطوری که این سرباز اسب را شناخت ، خیلی های دیگه هم می تونن .
روهان : متشکرم و موفق باشین .
فرمانده نشان را به او برگرداند . روهان نهیبی به اسب زد و به راه افتاد . فرمانده هم دستور ادامه حرکت را داد . نزدیک ظهر به فریلند رسید .




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,م.فرياد ,الف.اندیشه ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

عاطفه حجابی دخت ایمن (31/5/1395),زهرابادره (آنا) (31/5/1395),محمد علی ناصرالملکی (31/5/1395),م.فرياد (31/5/1395),الف.اندیشه (31/5/1395),حمیدرضا میرمعزی (31/5/1395),فرزانه رازي (31/5/1395), ناصرباران دوست (31/5/1395),علی چراغی (31/5/1395),م.فرياد (1/6/1395),مهدی دارویی (1/6/1395),حمیدرضا محدثی (4/6/1395),نیما موذن (10/6/1395),اميرمحمد نائيجيان (11/6/1395),ترنم سرخسی (6/9/1395),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 31 مرداد 1395 - 11:00

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای ناصرالملکی عزیز
داستان بسیار زیبایی شروع کردید و من سعادت پیدا کردم که از قسمت اول آن را بخوانم و امیدوارم بتوانم قسمت های بعدی هم بخوانم چون کمی مشکل نت دارم و با غیبت مواجه هستم .
شروع داستان جذاب است و کشش فوق العا ه ای دارد
برایتان موفقیت روزافزون آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در یکشنبه 31 مرداد 1395 - 11:17

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، از اینکه شما افتاح کننده داستان شدین خیلی متشکرم، امیدوارم باز مانند قبل همراه و یاور من باشید:"> :"> :"> @};- @};- :x


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 31 مرداد 1395 - 14:18

سلام آقای ناصرالملکی عزیز@};-
چقدر خوشحالم که موفق شدم از اولین قسمت داستان زیباتون رو بخونم:)
عالی بود عالی@};- @};- @};- این شکلک کف زدن چرا نیست؟!:( بی خیال! شما که قدرت تخیلتون بیسته سه تا شکلک کف زدن تصور کن!;)
شروع داستان: عالی!@};-
مقدمه چینی داستان: تحسین برانگیز!@};-
شرح و بسط و پیوند مطالب: بسیار خوب!@};-
فقط: بنظرم زبان روایت یکدست نیست.گاهی محاوره ای و گاهی معیار یا رسمیه:(
کاش بتونم تموم قسمتهای داستان زیباتون رو تا آخر بخونم و مث دفعه ی قبل شرمنده تون نشم:( لطفا زود بزود بقیه ی قسمتها رو آپ کنید تا باز محروممون نکردن;)
بادبان خیالتون برافراشته!@};-


@م.فرياد توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در یکشنبه 31 مرداد 1395 - 14:52

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
از اینکه دوباره افتخار دادید متشکر ،
در مکاله ها تا جایی که توانستم سعی کردم ، رسمی نباش و البته با توجه به شخصیت داستان نوع حرف زدنشان فرق کند ، و همیشه با با کلماتی که در محاوره حذف می شوند و نوع نوشتنشان مشکل دارم ، می خواهیم - می خواییم ، اینجا هست ،اینجاست ، اینجا است خیلی ها می گن به هست باید کلمه است را کامل به کار ، - مَرده ، که اگه اعراب نذاری می شه مُرده هم خوندش. خلاصه تا حدود زیادی نادیده بگیرین که حذف شدن بعضی در نوشتن محاوره مشکله . هرچند ضعف من در نوشتن را نشون می ده


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 31 مرداد 1395 - 14:49

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی چی از این بهتر :)
سلام به نوسنده ی داستان های تخیلی و دنباله دار
عرض ارادت بی شمار به آقای ناصر الملکی

باور کنید خیلی خوشحال شدم وقتی وارد سایت شدم و دیدم داستان گذاشتید .. جای داستان های شما خیلی توی سایت خالی بود .. ممنونم از اینکه بازم اهالی داستانک رو مهمون یه داستان تخیلی بی نظیر کردید
شروع داستان ک خیلی خوب بود .. به قول معروف .. سالی ک نکوست از بهارش پیداست
با اجازه من زیاد وراجی نکنم برم قسمت بعدی رو بخونم :D
دم قلمتون گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در یکشنبه 31 مرداد 1395 - 14:53

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، خوش آمدید ، همانطور که به شما قول دادم ، اول شهریور آمدم


نام: حمیدرضا میرمعزی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 31 مرداد 1395 - 16:09

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی با درود بسیار به نویسنده خوش‌فکر و خلاق. بنده یکی از طرفداران داستانهای انتزاعی- تخیلی- علمی و ... هستم. به گمان بنده درمیان آثار نویسندگان ما جای چنین موضوعاتی بشدت خالیست. این درحالیست که در جهان داستان امروز این ژانر پیشتاز است و چه از منظر تیراژ و چه از نظر خلاقیت و اندیشه‌ورزی بسیار مورد توجه قرار دارد.
جالب اینکه برخلاف باور بسیاری که نوشتن این سبک را آسان میپندارند، ابدا چنین نیست و دست برقضا قلم‌فرسایی دراین ژانر نیاز به دانش، خلاقیت، صرف وقت بسیار و اندیشه تحلیل‌گر و صد البته هوش بالا دارد.
به شما بابت سیر و سلوک دراین وادی تبریک میگویم و امیدوارم که دست از قلم برندارید و همچنان بنویسید.
فقط چند پیشنهاد:
ایکاش رنگ و بوی آشناتری به داستان خود میدادید و شخصیتهای ایرانی برای آن برمیگزیدید. بدین ترتیب توهم الهام گرفتن از داستانهای کمیک غربی زایل میشد.
نیز در مکالمه‌ها استفاده از یک سبک گویش به داستان اهمیت و شخصیت مستحکم‌تری می‌بخشد.
در خلق چنین داستانهایی بهتر است نیم نگاهی نیز به امکان فیلمنامه شدن اثر خود داشته باشید.

با تشکر دوباره


@حمیدرضا میرمعزی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در یکشنبه 7 شهريور 1395 - 10:02

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام و خوش آمدید


از اینکه بعد از مدتها کسی پیدا شد که این سبک را دوست دارد ، خوشحالم، داستانهای قبلی من ، البته به جز سرنوشت را باید از سرنوشت در این سبک است ، و استفاده نکردن از اسامی ایرانی عمدی است ، البته در داستانهام که راوی اول شخص است از اسم خودم استفاده می کنم ، در مورد الهام گیری از کمیک ها ، این را نفی نمی کنم ؛من داستانهای بلند را بیشتر منبع الهام قرار می دهم ، مثلا سرزمین سایه ها الهام گرفته از رزیدنت اویل است. و من در کارهایم تغییرات زیادی می دهم که کار را صدر صد برای خودم می کند . داستانهای من فقط جنبه سرگرمی ندارد ، من از حرف های افراد مشهور ، احادیث و خیلی چیزهای دیگر استفاده می کنم ، اما به شیوه ایی که در طول داستان باشد و خواننده را اذیت نکند و من را هم متهم به چیزی نکند
موفق باشید و شاد
امیدوارم تا پایان داستان همراه باشید و از آن لذت ببرید


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 31 مرداد 1395 - 19:07

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر دوست عزیز و هنرمندم جناب ناصر الملکی
داستان جدیدتون را با اشتیاق خواندم . جذاب بود و عالی
درود بر قلم هنرمند شما


@ ناصرباران دوست توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در یکشنبه 31 مرداد 1395 - 19:27

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام و خوش آمدید.
از اینکه رضایت داشتین خوشحالم



ارسال نظر

ارسال نظر بر روی این مطلب فقط برای اعضا مقدور می باشد.
نام کاربری: کلمه رمز:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.