سرزمین سایه ها -65


پانتوم : من هم کسی منتظرم نیست ! من هم اینجا آزادم .
خنده ایی کردم و گفتم : فکر خوانی هم بلدی ؟
- لازم نیست ، از رفتارت ، از حرفی که به سرگرد زدی و اینکه همه حتی الیزابت رو فرستادی .
پلها شروع به بالا رفتن کردند تا دو قسمت از هم جدا شدند . به لحظه ایی فکر می کردم که الیزابت من را در میان آدمها نمی دید ، لحظه ایی که جیل حقیقت را همراه با نامه ، به او می گفت و می داد.
با پانتوم به فروشگاه برگشتیم . یه فروشگاه بزرگ و خالی برایمان مانده بود . نقشه شهررا پهن کردم فروشگاه را داخل یک مستطیل قرار دادم . در قسمت غربی آن جای یه در بزرگ را رسم کردم.
رو به پانتوم گفتم : به نظرت اگه یه دیوار دورتا دور فروشگاه با فاصله 2 یا 3 کلیومتر درست کنیم . مثل یه پادگان و محل محافظت شده، تو قسمتهای شمالی تر و جاهای دیگه شاید هنوز آدمهایی باشن که بتونیم از دست غارتگرها ، آدم خوارها ، زامبی ها و گروههای مسلح نجاتشون بدیم . یه سیستم و نظام امنیتی هم باید برقرار کنیم که غارتگرها و دیگران دستشان به مردم عادی نرسه و نتونن به این منطقه نفوذ کنن.
پانتوم : ایده جالبیه ، اما با شرایط فعلی در مورد عملی شدنش شک دارم .
- خوب ، یه ایده است ، باید یه کاری برای گذارندن وقتمون انجام بدیم . اینجا نه تلویزیون داریم ، نه وسایل سرگرمی ، نه روزنامه و مجله ، یا خط ارتباطی با اون طرف.
: باید قبل از اینکه همه رو بفرستی فکرشو می کردی .
: حق با توئه ، اما همش تو فکر این بودم که بفرستمشان بروند . و اگه همچین چیزهایی در خواست می کردم ، بقیه شک می کردن که نقشه ایی دارم . همیشه برنامه هام یه جاش می لنگه .
دو روز بعد هلیکوپتری به سمت فروشگاه در حال پرواز بود . آماده مقابله با هر حادثه ایی شدیم . با دوربین بدنه اش را نگاه کردم نظامی نبود . خودمان را نشان ندادیم . عاقبت فرود آمد. خلبان را نشانه گرفتم . در کناری هلیکوپتر باز شد ، زنی از آن پیاده شد ، سوزان بود . نگاهی به پانتوم کردم . از ساختمان کناری فروشگاه خارج شدیم ،
سوزان مدتی به ما نگاه کرد و گفت : از دیدنتون خوشحالم ، آقایون !
پرسیدم : اینجا برگشتی ؟
- این طوری به یه خانم خوش آمد می گین ؟!
: انتظارتو نداشتیم ، از طرف شرکت اومدی ؟
- نه ، استعفا دادم و اومدم پیش شما بمونم !
پانتوم : ما هم باید باور کنیم ؟
سوزان : گوش کنین ، من واقعا استعفا دادم ، برای شرکت کار نمی کنم و هیچ رازی هم در میان نیست ! نمی تونین اعتماد کنین از همین راهی که آمدم برمی گردم .
با هم گفتیم : برگرد !
سوزا بی هیچ حرفی به سمت هلیکوپتر رفت و نگاهی به ما کرد .
گفتم : بای !
رو به ما گفت : شاید بتونم با یه مدرک محکم اعتمادتون رو جلب کنم .
شخص دیگری هم از هلیکوپتر پیاده شد. جیل هم با او آمده بود .
با خنده گفتم : این شد یه چیزی !
پانتوم هم تایید کرد.
جیل : خیلی خوبه که راحت اطمینان نکردین .
گفتم : خب ، عادتم اینه . گفتی زود دوباره همدیگه رو می بینیم ، اما به این زودی ؟! راستی وقتی الیزابت فهمید من نیستم چه کار کرد ؟
- خدا لعنتت کنه ! دلشو بدجوری شکستی ! تا به حال گریه اش رو ندیده بودم که دیدم . با خوندن نامه ات انگار بنزین رو آتش ریخته باشی گُر گرفت . مجبور شدیم چند نفری بگیریمش و داروی خواب آور بهش تزریق کنیم .
گفتم : خب ، باید باهاش کنار بیاد ! حالا چرا برگشتین ؟ اینجا که چیزی برای ماندن نداره ؟
جیل : شما ها چرا موندین ؟
با هم گفتیم : آزادیم .
نگاهی به هم کردیم .
سوزان با خنده گفت : هماهنگی خیلی خوبی به دست آوردین ! پس اینجا آزادین ؟
دوباره به هم نگاه کردیم که کدام اول حرف بزند ، ولی نتیجه سکوت شد !
جیل : ما هم اومدیم آزاد باشیم .
با هم : امکان نداره !
جیل و سوزان نگاهی به هم و سپس به ما انداختن .



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ناصرباران دوست (3/4/1395),الف.اندیشه (3/4/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (4/4/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.