سرزمین سایه ها -64

فردای آنروز چندین هلیکوپتر در آسمان پدیدار شدند و دو قسمت پل شروع به پایین آمدن کردند . دو اتوبوس با همراهی ماشینهای نظامی به سمت ما می آمدند .
الیزابت : بالاخره آزاد شدیم و می تونیم بین مردم زندگی کنیم .
گفتم : همه ما به امید چنین روزی بودیم ، اگه همه شما ها کنارم نبودین و باهم همکاری نمی کردین ممکن نبود به این موفقیت برسیم .
سارا : رئیس می خوای چه کار کنی ، کارمون رو از دست دادیم .
- رئیس ؟ مگه قرار نشد به این اسم صدا م نکنی ؟ الیزابت بعدا برای این دختر یه تنبیه حسابی در نظر بگیر تا دیگه منو رئیس صدا نکنه !
الیزابت : استفان ، هری بگیرینش و دستا شو ببندین !
آنها بادیدن قیافه او همین کار را کردند ! فکر نمی کردم او این شوخی من را واقعا اجرا کند !
گفتم : وقتی سوار اتوبوس شدین آزادش کنین !
سرگرد به سمت من آمد : همین تعدادن ؟
- اونها یی که تونستیم نجات بدیم، آره .
: بین شما فرد نظامی هم هست ؟
گفتم: آره ، کارآگاه ارشد پلیس و دو همکارش .
سرگرد : شما چهار نفر به ما کمک کنین تا اوضاع به روال عادی پیش بره .
رو به الیزابت کردم و گفتم : با کمک بقیه مدیریت آدمها رو به عهده بگیر و آرام در گوشش ادامه دادم : دستهای سار رو هم قبلِ رسیدن به اتوبوس بازکن ، یه شوخی رو جدی گرفتی ؟
الیزابت با صدای بلند گفت : همگی گوش کنین ، منظم به سمت اتوبوسها می رین و سوار می شین ، در این مدت از در کنار بودن با شما لذت بردیم . این لحظه ایی بود که همه ما منتظرش بودیم . به همتون باید یاد آوری کنم یکی از دلایلی که دولت و شرکت موافقت کردن این که تا آخر عمر هیچ حرفی در مورد حوادث اینجا
زده نشده ، نه به مطبوعات و تلویزیونها و حتی نزدیک ترین افرادی که می شناسین. پس اگه می خواین در آرامش زندگی کنین باید همه چی رو اینجا دفن کنین ، از کسانی که از دست دادین تا خیلی چیزهایی که شاهدش بودین . حرکت می کنیم .
نگاهی به من کرد، سری تکان دادم و گفتم : اون طرف می بینمت.
جیل در کنارم ایستاد ، رفتن آنها را تماشا کردیم . سرانجام همه سوار شدند.
با سپاستین دست دادم و گفتم : بایت همه چی ممنون ، موفق باشی ، شاید دوباره همدیگه رو دیدیم .
- لحظات خیلی خوبی بود ، مخصوصا عکسها ، تو هم موفق باشی.
: آره عکسها .
یکدیگر را در آغوش گرفتیم . با جوزف هم خداحافظی کردم . آنها به طرف ماشین رفتند . دستهای جیل را گرفتم و اشک از چشمانم سرایز شد ،
گفتم : الیزابت نیست ، حالا می تونم گریه کنم ، دلم برای همتون تنگ می شه ، مخصوصا تو ، رابطه جالبی با هم داشتیم و اگه ناراحتت کردم و ه به خاطر اون شب که اسلحه به طرفت گرفتم منو ببخش . حالا که از هم جدا می شیم دوست دارم فقط خوبی هامو ، اگه داشتم به یاد بیاری .
جیل : تو این مدت که با هم بودیم ، بهتر و بیشتر شناختمت و لدت بخش بود . خیلی زودتر از آنچه که فکر می کنی همدیگه رو می بینیم.
من را در آغوش گرفت ، باورم نمی شد ، من هم همین کار را کردم . بوسه ایی به گونه ام زد و من هم جوابش را دادم . پیشانی هایمان را به هم چسباندیم و باهم گریه کردیم .
بسته ایی را به دستش دادم و گفتم : این برای تک تک بچه ها از جمله خودته ، می دونی که کی باید بهشون بدی.
سرگرد : موقع حرکته .
با او دست دادم و گفتم : از بابت کمکی که کردی ممنون ، زندانی کردنتون اصلا شخصی نبود ؛ ما برای اون اسناد و آزادیمون خیلی تلاش کردیم.
سرگرد : شاید من هم بودم همین کار را می کردم
- من اینجا می مونم ، در آن طرف کسی رو ندارم .
: دوستات و افرادت ؟
- باید یه زندگی جدید رو شروع کنن ، من نماد گذشته اونهام و اگه بخوان در دنیای جدید موفق بشین ، باید منو با گذشتشون فراموش کنن ، دلایل شخصی هم دارم .
سرگرد : به هر حال موفق باشی .
سپس با صدای بلند گفت : افراد حرکت می کنیم .
ماشینهای نظامی هم به را ه افتادند . برای جیل ، سپاستین و جوزف دست تکان دادم . گریه ام به هق هق تبدیل شد . دستی را روی شانه ام حس کردم .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,عباس پیرمرادی ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (3/4/1395), ناصرباران دوست (3/4/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (4/4/1395),عباس پیرمرادی (4/4/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.