سرزمین سایه ها -63

پانتوم به مقابل سرگرد رسید . گلویش را گرفت ، از زمین بلند و سپس رهایش کرد.
سرهنگ : بازم تو ؟
او با پشت دست محکم به صورتش کوبید و ضربه ایی به سینه اش زد . سرهنگ چند متر آنطرف تر روی زمین افتاد .
سرگرد : کی یا بهتر بگم چی هستی ؟
- یه ابر انسان ، ساخت شرکت بی تی ال ، من همکار شما هستم !
سرهنگ خون گوشه لبش را پاک کرد و با خنده گفت : همکار ما ؟! تو یه موجود آزمایشگاهی هستی که باید در خدمت ما باشی نه علیه ما .
- این این نتیجه رفتار شما ست . هیچکس از اینکه با او مثل برده برخورد کنن خوشش نمی یاد . اینجا کسانی رو دارم که من رو با چیزی که هستم قبول دارن . اون دکتر که با هلیکوپتر رفت ، تونست از دست من جون سالم بدر ببره ، اگه تو شرکت به چنگم می افتاد ،مُرده بود .
سرگرد : حالا چی می خوایی ؟
- همون که جیل گفت : ما رو راحت بذارین و اجازه زندگی و رفتن به اون طرف شهر رو بدین .
: تو که احتیاجی به اجازه ما نداری ! یه خشاب به سمتت شلیک کردم ، اما یه خراش هم بر نداشتی !
- به خاطر خانواده و دوستام ازت می خوام .
سرهنگ شروع به خندیدن کرد : خانواده و دوستام ؟! خدای من !
پانتوم نگاهی به او کرد .
سرگرد : من پیغام اون دختر رو به بالایی ها رسوندم ، ولی جواب ندادن ، با این وضعیت این بار شاید موفق بشم .
پانتوم : سعی تو بکن .
با رفتن او سرگرد به سمت سرهنگ رفت . دستش رادراز کرد ، او دستش را گرفت و از زمین بلند شد .
سرگرد : با احساساتش نباید بازی می کردی ، خیلی راحت می تونست بکشدت .
هر دو به اتاق فرماندهی رفتند . افسران نیروی دلتا گزارش عملیات را به مرکز فرماندهی ارسال کردند . سرگرد هم دوباره در خواستش را تکرار کرد ، این بار سرهنگ هم به کمک او آمد .
جیل اطلاعات بیشتر با جزئیات بیشتر را منتشر کرد تا آنها را وادار به تسلیم کند .
درعین حال به من گفت : باید یه حدی رو نگه داریم تا چیزی برای معامله و خریدن زندگی مان داشته باشیم .
پس از مدتی سرگرد به دیدن ما آمد . لحظاتی در سکوت گذشت . همه ما را از نظر گذراند .
سپس گفت : آنها موافقت کردن که اجازه داشته باشین به شهر برگردین و کاری به کارتان نداشته باشن به شرطی که تمام اطلاعات چه در ذهنتان، چه در دهانتان و چه در سایتها ،برای همیشه دفن بشن ، سکوت شما برابر با زنده ماندتان است . این بهاییه که باید بپردازید ، نه اعتراضی نه مصاحبه ایی .
گفتم : قبوله ، به قولتان وفادار باشین ، ما همه چی رو اینجا دفن می کنیم . زندگی ساکت و به دور از جنجال بهترین هدیه این دنیا ست .
الیزابت جعبه ایی که اطلاعات درونش بود را به سرگرد داد و گفت : این به درد ما نمی خوره ، نسخه های دیگرش در جای امنی است . دهانمان تا آخر عمر بسته می ماند ، اما هر وقت به دلیلی بمیریم که شرکت یا دولت دست داشته باشه تموم اطلاعات پخش می شه و اونوقت این ما نیستیم که باید از مرگ بترسیم !
سرگرد سری تکان داد : سیستم مهره های سوخته رو دوست نداره.
سپس پیغام رسمی را که مهر امنیتی پای ورقه اش خورده بود را به ما داد : این برگه رسمی معامله بین ما و شماست ؛ همانطور که شما برگ برنده دارین این کاغذ هم در موقع لازم می تونه جعلی و بی اعتبار بشه .
گفتم : قست شرقی ، منطقه 12 بهترین و نزدیک ترین نقطه برای ورود به شهرِ .
- باشه ، شما تحت نظر نیروهای دلتا منتقل می شین ، مشکلی نیست ؟
: نه هر چه زودتر تموم بشه بهتره .
- موفق باشین.
بعد از رفتن او همگی فریاد شادی کشیدیم و یکدیگر را در آغوش گرفتیم . به سرعت باید برمی گشتیم. لوازم عکاسی را هم با خودمون بردیم . مسیر برگشت 2 ساعت طول کشید . با دیدن استفان ، هری و سارا که سالم بودند . خنده روی لبهایم نشست . آنچنان همدیگر را در آغوش گرفتیم که تمام بدنم درد گرفت . وقتی خبر موفقیتمان را دادم . آنها هم به شادی و پایکوبی پرداختند . در فروشگاه جشن بزرگی گرفتیم . برای اینکه از هر اتفاقی که برای هر کدام از کسانی که اینجا بودند می افتاد، با خبر بشیم . اسامی شان را با ذکر جزئیات روی کاغذ ثبت کردیم. شروع به عکس گرفتن کردیم ، این بار سارا و هری و استفان هم بودند .



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

الف.اندیشه , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,عباس پیرمرادی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (3/4/1395), ناصرباران دوست (3/4/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (3/4/1395),عباس پیرمرادی (4/4/1395),زهرابادره (آنا) (18/4/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.