سرزمین سایه ها -62

هلیکوپتر اولی منفجر شده و هلیکوپتر دومی به شدت آسیب دیده بود، خلبان به سختی توانست آنرا بنشاند و از داخلش فرار کرد. سرهنگ صحنه منهدم شدن اولی و فرود اجباری دومی را تماشا کرد .
سرگرد : فکر نمی کردم بتونن هلیکوپترها رو بزنن، دست کمشان گرفته بودیم.
- نمی دونم این مهمات رو از کجا به دست آوردن ، ولی باید بینشون یه نظامی و یا فردی که مهارتهای نظامی داره باشه . اون ساختمون باید تصرف بشه .
نگاهی به آسمان کردند ، هواپیما ها رفته و هلیکوپترها مانده بودند .

از زیر آوارها بیرون آمدیم ، تمام بدن و حتی ابروها و مژه هایمان غرق خاک بود. روی صورت الیزابت خون جاری بود ، پا ی راستم را حرکت دادم ، درد متوقفم کرد. جان هم زخمی شده بود ، در مجموع حالمان خوب بود . به دنبال کوله پشتی هایمان گشتیم و انها را از میان آوارها در آوردیم ، شروع به درمان و تمیز کردن زخم های یکدیگر کردیم. دوباره صدای انفجارها متعدد بلند شد ، این بار نه در آسمان بلکه در زمین اتفاق می افتاد . خودمان را پشت دیواری که هنوز پا برجا بود رساندیم . و از دوطرفش به بیرون نگاه کردیم. آنها وارد منطقه تله ها شده بودند . چندین ماشین منهدم و سرنشینانش کشته و زخمی شده بودند .
سرهنگ : لعنتی ها ، هر بار یه چیزی رو می کنن ،
سپس به اطرافش نگاه کرد ، گروه های مسلح بعد از انفجار هلیکوپتر ها و رفتن هواپیما ها حملاتشان را بیشتر کرده بودند . در گیری ها به شدت ادامه داشت .
جیل با بیسیم به پانتوم گفت : دوستامون رو آزاد کن .
آنها با دیدن نور و پانتوم شروع به بیرون آمدن کردند
یکی از سربازها فریاد زد : زامبی ها !
آنها ابتدا آهسته از ساختمان خارج می شدند . اما با دیدن سربازها ، انگار که مسابقه است ، شروع به دویدن کردند !
زامبی ها ترس و مرگ را نمی شناختند و همین ترسناک ترشان می کرد . درگیری ها تا غروب ادامه داشت ، نیروهای دولتی و مسلح صدمات شدیدی دیده بودند و ما جان سالم به در بُرده بودیم .
سرهنگ و نیروهایش مجبور به عقب نشینی شدند . در تاریک شب ستونهای دود کاملا دیده می شد ، آتش در بعضی از جاها هنوز زبانه می کشید. آرام و با احتیاط هم به خاطر زخمها و هم اینکه ممکن بود کسانی در بیرون باشند ازساختمان خارج شدیم . محل تله ها را دور زدیم تا خودمان در درونش گرفتار نشویم .
جیل با دیدن ما گفت : زیاد که صدمه ندیدین ؟
گفتم : در مجموع خوبیم .
به سمت صحنه اصلی نبرد رفتیم . در مقابل ساختمان لاشه متلاشی شده هلیکوپتر اولی و نیم سوخته دومی دیده می شد . ماشینهای منهدم شده و اجسادی که در درونشان مانده بودند ، کف خیابان هم پر از اجساد زامبی ها و سربازانی بود که بر اثر انفجار و گلوله و شعله افکنها مُرده بودند . باز هم ما چند نفر بازمانده این کشتار و جنگ بودیم .
الي : منزجر کننده است ، تابه حال همچین صحنه ایی ندیده بودم ، چند نفر دیگه باید جونشون و روحشون رو بِدن ؟ زامبی ها هم زمانی انسان بودن .
تا جایی که می شد سعی می کردیم پایهایمان را روی اجساد نگذاریم . کمی دورتر زامبی هایی که باقی مانده بودند از اجسادی که بیشتر سالم مانده بودند تغذیه می کردند . تمام سعی ام را می کردم که بالا نیاورم ، ناله نکنم و خودم را قوی نشان دهم . قصد داشتم اینجا و در چنین فضایی و با چنین موجوداتی بمانم و زندگی کنم . پس باید نگاه می کردم و به خاطر می سپردم ؟!
رو به سپاستین و پانتوم کردم و گفتم : مرحله دوم رو شروع کنین ، اون پیغام رو دوباره بهشون بدین .
در گوشه ایی ایستادیم تا سر راه هایدنها نباشیم . آنها به ما نگاهی می کردند و از مقابلمان می گذشتند ، پس از مدتی شکارچی ها رژه خودشان را شروع کردند . حالا این ما بودیم که می خواستیم حکمرانی خودمان را به دیگران اعلام کنیم .

سرگرد : روز وحشتناکی بود ، نگاه کن چقدر کشته و زخمی دادیم ، بهای سنگینی بود .
سرهنگ در گوشه ایی ساکت ایستاده بود و به نیروهایی که تا چند ساعت قبل با غرور و مطمئن راه می رفتند نگاه می کرد . حالا هیچکس توانش را نداشت و یا نمی خواست حرف بزند ، گاهی صدای ناله و فریاد از درد سکوت را می شکست .صدای تیراندازی و فریاد فضا را پر کرد،
فریاد یکی که می گفت : به ما حمله کردن، همه را متوجه خودش کرد . افرادی که هنوز می توانستند اسلحه به دست بگیرند آماده دفاع شدند . فریاد های کمک خواهی ، جیغهای ممتد و غرشها نشان از کابوسی جدید داشت. سرگرد و سرهنگ و تعدادی از افسران به بیرون دویدند ، از دیدن آن هم شکارچی و موجودات چند دست و پا بر سرجایشان خشک شدند . آنها به دونیم شدن سربازانشان را که در مقابل چشمانشان اتفاق می افتاد و نمی توانستند کاری برایشان انجام بدهند را می دیدند . پانتوم به سمتشان رفت .
سرگرد شروع به تیر اندازی کد ، پانتوم به راحتی از مسیر گلوله ها دور می شد و هر لحظه به آنها نزدیک تر می شد . صدای تق فنر اسلحه بلند شد ، گلوله تمام کرده بود .




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.8 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

نرجس علیرضایی سروستانی ,عباس پیرمرادی , ناصرباران دوست ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ناصرباران دوست (3/4/1395),محمد علی ناصرالملکی (3/4/1395),الف.اندیشه (3/4/1395),محمد علی ناصرالملکی (3/4/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (3/4/1395),رضا فرازمند (3/4/1395),شیدا محجوب (4/4/1395),عباس پیرمرادی (4/4/1395),سحر ذاکری (6/4/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.