سرزمین سایه ها - 61

از فردای آنروز کار گذاشتن تله ها را شروع کردیم ، پوشش ما به عهده شکارچی ها و هایدنها بود .پانتوم دوباره آنها را در دستانش گرفته بود . محلها را به دقت انتخاب می کردیم ، فرق بین تله های ما بقیه تله ها یی که در جنگ ها استفاده می شد این بود که اگر به هر دلیلی خنثی و یا از کار می افتادند ، بقیه تله ها اتوماتیک منفجر می شدند . جیل برای آنها رابطهای سیمی و کنترل از راه دور درست کرده بود که تله ها را به هم وصل می کرد و رابط هایشان نقش چاشنی را داشتند . سپاستین و پانتوم به محل گروههایی که جیل و بقیه شناسایی کرده بودند حمله کردند. تلفات انسانی به خاطر وجود هایدنها و نوع حمله و استتارشان بالا بود . سپاستین و پانتوم همانطور که آمدند ، ناپدید شدند.
همه در سنگرها پناه گرفتیم . کنترل ها آماده آتش بازی بودند . با اشاره جیل روی دکمه آنها فشار دادیم ، انفجارهای شدید و پیاپی رخ داد و آتش به آسمان شعله کشید . مطمئن بودیم که همه به خصوص نیروهای دولتی انفجارها را دیده اند . برای زامبی ها از ساختمانها قفسی بزرگ ساختیم . بوسیله آژیرها آنها را به ساختمانهایی که می خواستیم هدایت کردیم . پانتوم بعد از ورود آنها در تله را می بست و زامبی ها در آن گرفتار می شدند . ما سلاحهایی نظیر آرپی جی وموشکهای دور پرتاپ هم به دست آورده بودیم . هر چند تعداد موشکها و نفراتی که از آن استفاده می کردند محدود بود ولی در مواقع حساس خیلی به دادمان می رسید . بین چند ساختمان نزدیک به هم و در طبقات بالا با الوارهای چوبی بلند پل درست کردیم که قدرت جابجایی بالایی داشته باشیم . خود ساختمانها هم تله های دیگری بودند که برایشان پهن کرده بودیم .
سعی می کردم ترس و ضعف هایم را پنهان کنم ، هرچند جیل و الیزابت ،به خصوص الیزابت، به شدت مواظبم بودند که کاری دست خودم ندهم و یا حرفی نزنم که روحیه بقیه را خراب کند و این کار را چنان با مهارت انجام می دادند که احساس اینکه تحت نظر هستم به من دست نمی داد ، پرنده ایی بودم در دستانشان که نه آنقدر محکم گرفته بودنم که بمیرم و نه آنقدر شل که از دستشان فرار کنم .
سرهنگ بوسیله شناسایی که توسط سرگرد صورت گرفته بود، توانست محل ساختمان را پیدا کند . نیروهای دلتا آماده حمله بودند.
سرگرد بوسیله رابطهایش سعی می کرد به الي و دوستانش کمک کند تا به شهر برگردند. سرهنگ از قصد او آگاه بود ، اما تا زمانی که سرگرد در کارها اخلال نمی کرد ، لازم نبود عکس العملی نشان دهد و سرگرد هم به او گفته بود : که تمام سعی خودم رو برای نجاتشان انجام می دم ، اما هر کدام از دو راه برنده شدن ، من تا آخرش هستم . سرهنگ هم به او اطمینان داد اگر مقامات بالا با در خواست اون دختر و دوستانش موافقت کردن ، امنیتشان را تضمین و اجازه تعرض نیروها به آن گروه رو ندهد .
سرگرد می دانست فکر کشتن و نابودی آنها قوی تر ، و پیروز شدنش شانس زیادی ندارد ، اما از جرأت الي خوشش آمده بود . چنین کسانی باید شانس زندگی کردن را داشته باشند . او تا آخرین لحظه منتظر جواب ماند ، جوابی در کار نبود .
سرهنگ جلو آمد و گفت : متاسفم که موفق نشدی ، حالا نوبت کار همیشگی ماست .
سرگرد کلاهش را روی سرش گذاشت : بریم .
واحد نظامی به راه افتاد .
قاب عکسها و تمام وسایلمان راجمع کرده بودیم تا موقع ترک اینجا چیزی را جا نذاریم . لحظات به کندی می گذشت و هر لحظه منتظر حمله بودیم .
صدای غرش هواپیماها و هلیکوپترهای جنگی فضا را پر کرد.
جیل با خنده گفت : زیاد هم اشتباه نکردی !
گفتم : آره ، سادیسم دارن ! فقط می خواستن منو بی کفایت نشون بِدن ؟
صدای انفجارهای شدید و پیاپی بلند شد، و ساختمانها اطراف غرق آتش شدند . مقر هم به شدت لرزید ، و همه سعی می کردیم خودمان را محکم در جایی نگه داریم . فضا غرق خاک و دود شده بود ، بیرون را نمی توانستیم ببنیم . موج اول حملات تمام شد ، و بیرون را توانستیم ببینیم . ماشینها و زره پوشها تیر بار دار در چندین صف انگار که رژه می روند جلو می آمدند .
الي : خیلی زیادن ، این همه آدم برای ما اومدن ؟!
آماندا : آره برای ما اومدن ! برای کل این قسمت و آدمهایی که مانده اند . برای اثبات برتری .
ساختمان را به گلوله بستند ، گرد و خاک زیادی به پا شد ، پشت سنگرها پناه گرفتیم . انفجاری ساختمان را لرزاند و دیوار فروخت ، همه به سرفه افتادیم .
گفتم : همه خوبن ؟
جیل : آره
الي : هنوز هستم .
با ریختن دیوار داخل ساختمان کاملا روشن شده بود .
سپاستین : باید پخش بشیم ، اونها میدونن که ما اینجاییم ، کل ساختمون رو نابود می کنن .
غیر از من ، الیزابت و جان بقیه آنجا را ترک کردند . دستهای همدیگر را گرفتیم و لبخند زدیم . شروع به تیراندازی کردیم . تا متوجه حضور بچه ها در خارج از ساختمان نشوند .
ناگهان یکی از ماشینها منفجر شد و بلا فاصله ماشین دوم . کار بچه های ما نبود ، گروههای دیگر حمله کرده بودند . همین باعث شد توجه هاشان به سمت دیگری جلب شود ،صدای تیراندازی ها مداوم و گوشخراش شده بود . انفجار راکت ها و بمبها و توپ ها قطع نمی شد . چند تانک وارد نبرد شده و به سمت نیروهای دولتی شلیک می کردند . از همه جا ستونهای دود و آتش به آسمان بلند شده بود .
سرهنگ : به همه بگین پخش بشن ، این طوری هدف آسانی برایشان هستیم .
ماشینها و سربازان آرایشان را به هم زدند و به تعقیب مهاجمان پرداختند .
جان : مهمون داریم !
دو هلیکوپتر آپاچی در مقابل ساختمان ایستادند و ساختمان را به رگبار بستند. تیرها در اطراف و نزدیکی ما به زمین و دیوارها می خوردند . سنگر دولایه ایی که ساخته بودیم سپر بلایمان شده بود . خاک و تکه های ساختمان بر سرمان می ریخت . از جایمان نمی توانستیم حرکت کنیم . دستهایمان را روی سرمان گرفته بودیم تا آسیب نبیند . انگار که آتش بازی راه انداخته باشند نور شدیدی ساختمان را روشن و صدای مهیبی بلند شد. این بار دیوارها مثل آوار فرو ریختند.
جوزف : عالی بود !
جیل آرپی جی را از روی دوشش پایین آورد تا گلوله دوم را آماده شلیک کند .





شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,الف.اندیشه ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (30/3/1395),الف.اندیشه (31/3/1395), ناصرباران دوست (31/3/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (1/4/1395),زهرابادره (آنا) (2/4/1395),امید رضا خدادادی (2/4/1395),

نقطه نظرات

نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 23:56

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر شما

دست مریزاد.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.