سرزمین سایه ها - 60

از ایستگاه بیرون آمدند و به سمت نور چراغها رفتند . ماشینها متعلق به گروه دلتا بود .
سرگرد : با ما صادق بودن ! واقعا فکر کردم که مارو می کشن .
سرهنگ خنده تلخی کرد : رسم ما رو بلد نبودن ، وقتی می گیم آزادین ، یعنی از این دنیا آزاد تون می کنیم !
- در مورد در خواستشون چی فکر می کنی ؟
: با اینکه می دونم در خواستی که کردن واقعیه ، اما من تصمیم نمی گیرم ، پس به من مربوط نیست .
- حتی نمی خوای به بالایی ها منتقل کنی ؟
: اونها در مقابل دولت ایستادن و من سرباز این دولتم ، پس دشمن هستن ، باید اسناد رو پس بدن و خودشون رو تسلیم کنن .
- شاید اسناد رو پس بدن ، اما نشانی از تسلیم شدن در اونها ندیدم ، کلمه دشمن هم برای اونها کلمه خوبی نیست ، شهروندانی هستن که با منافع یه شرکت در تضادن و دولت هم چون می خواد خودشو مُبرا کنه ، وارد این کار شده .
سرهنگ نگاهی به سرگرد کرد و گفت : گاهی متعجب می شم که نظامی و یکی از فرماندهان ارتش آمریکا هستی ، آدمها یا با ما هستن و یا علیه ما ، در همه جا دنیا دولتها این عقیده دارن ، میانه ایی وجود نداره ، هر کاری خواستی بکن ، من نمی خوام در مورد اونها باهات بحث کنم و اگه دستور بِدن همشون رو می کشم .
سرانجام به مقر نیروها رسیدند و داخل شدند .

در اتاقم در حال نگاه کردن به نقشه شهر بودم ، در کنار آن با صفحات کاغذ که به هم چسبانده و نقشه ایی به همان اندازه درست کرده بودم ، روی آن مکان تونلها و خیابانهای اطراف را کشیده بودم و نقاطی را برای کار گذاشتن تله های انفجاری علامت زده و راههای فرار را هم مشخص کرده بودم. . باید بدون تلفات از این کابوس بیرون می آمدم ، هیچ اشتباهی نباید رخ می داد . افکارم به هم ریخته بود ، مدام بین دو نقشه جابجا می شدم و مرتب نقاط راپاک می کردم و در جا های دیگر علامت می گذاشتم .
روی صندلی نشستم . چشمم به اسلحه کمری ام افتاد . خشابش را در آوردم و شروع به خالی کردن گلوله هایش کردم ، تنها یه گلوله را نگه داشتم . اسلحه را روی شقیقه ام گذاشتم ، هم همزمان الیزابت و جیل وارد اتاق شدند . الیزابت با دیدن من و اسلحه به سمتم دوید و با شدت آنرا از دستم در آورد .
جیل نگاهی به من واسلحه ایی که در دست الیزابت بود کرد و گفت : چه کار می خواستی بکنی ؟ خودتو بکشی ؟
الیزابت خشاب را بیرون آورد ، فقط یک گلوله در آن بود ، آنرا نشان جیل داد و گفت : این برای خودشه ، همیشه یه گلوله برای خودکشی نگه می داره :
جیل : مثل اون موقع که از دست پلیسها نجاتش دادی .
- پس برات تعریف کرده ؟
:آره .
گفتم : هنوز وقتش نبود ! داشتم تمرین می کردم و می خواستم وقتش که شد بدون تردید شلیک کنم !
الیزابت : خودتو باختی ، برای یه اشتباه ؟ برای اینکه من بهت اون حرف رو زدم ؟!
اشتباه بدی بود ، ولی اینکه بخوای خودتو بکشی ، زیادیه ، همش باید نگران باشم نکنه یه دفعه به خودت شلیک کنی ، دیگه تنهات نمی ذارم .
جیل به نقشه دومی نگاه کرد و پرسید : این چیه ؟
گفتم : یه فکر دیگه برای مقابله با آنها .
الیزابت هم به نقشه نگاه کرد و کفت : این نقاطی که اینجاها گذاشتی چه معنی می ده ؟
- تله های انفجاری و راههای فرار.
جیل : دقیقا چه فکری داری ؟
- ما به هیچ عنوان توان مقابله با این همه آدم رو نداریم ، برای همین باید براشون تله بذاریم تا تلفات سنگین باعث منصرف شدنشون برای ادامه حمله به ما بشه . زامبی ها ، هایدنها و شکارچی ها ، قدرت سپاستین و پانتوم ، نقشه کشی و مهارت جیل و جان در کار با مواد منفجره، مدیریت الیزابت ، جسارت و زیرکی الي ، اینها چیزهایی که در اختیار داریم و می تونیم ازش استفاده کنیم .
الیزابت : اینها که خوبه ، دست و پا بسته نیستیم .
گفتم : ولی اینکه چطوری ازشون استفاده کنی مهمه ! اینکه با کمترین خسارت و یا بدون خسارت به دشمن ضربه ایی بزنی که خودش هم باورش نشه و از درون سست بشه ، همه اینها در صورتی که نقشه هم در تئوری و هم در عمل درست باشه و من دیگه توان و طاقت دادن هیچ بهایی رو ندارم .
جیل به سمتم آمد و به چشماهم نگاه کرد : این آقا تکلیف خودشو روشن کرد ، تکلیف ما چیه ؟
الیزابت : اینه حتی به زور هم شده وادارش کنیم ادامه بده ، و امید داشته باشه و ما تا آخرین لحظه کنارش می مونیم و حق نداره جلوی دیگران و ما از خودش ضعف نشون بده !
جیل سری تکان داد و گفت : فهمیدی آقا ؟! حق انتخاب نداری ، از اینکه باهات موندم پشیمونم نکن .
- باشه ! می خواین چه کار کنین ؟
جیل : تله های انفجاری فکر خوبیه ، حتی بعضی از اونها می تونه سر کاری باشن ، البته نباید به سادگی متوجه بش ، اما اگر هم بشن به نفع ما است . ممکنه فکر کنن بقیه یا بیشترشون سر کاری هستن ، اونوقت بوم ! می رن رو هوا !
هر سه خندیدیم .
گفتم : یه طوری باید خودمون رو نشون بدیم که به دنبال ما بیان تو تله ها ؛ چند ساختمون متروک رو منفجر می کنیم ، تعداد وشدت انفجارها باید زیاد باشه که همه رو بترسونه ، به چند تا از گروهها حمله می کنیم ، به قول معروف بزن و در رویی ، و رد پاهایی به جا می ذاریم که اونها رو به سمت نیروهای دولتی هدایت کنه ؛ آرمی ، نشانی و هر چیزی که باورشون بشه کار نیروهای دولتی بوده .
الیزابت : حالا این شد ! این فکر و نقشه تو بود ، از اینجا به بعد و اجراش با ما ، این طوری برای همه ما بهتره ، تو هم اینقدر بار سنگین و فشار رو تحمل نکنی که به این روز بیافتی .
جیل : موافقم ، تو ایده می دی ؛بررسی و اجرا و رفع نواقصش با ما . دفعه بعد که خواستی خودتو بکشی ، به الیزابت اجازه نمی دم نجاتت بده ، وقتی فکر می کنی اگه بمیری همه چی حل می شه و ما نجات پیدا می کنیم.




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,الف.اندیشه ,بهروزعامری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (30/3/1395),الف.اندیشه (31/3/1395),بهروزعامری (31/3/1395), ناصرباران دوست (31/3/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (31/3/1395),زهرابادره (آنا) (2/4/1395),امید رضا خدادادی (2/4/1395),سعید پرمشکانی زاده (3/4/1395),فاطمه نوروزی (14/4/1395),

نقطه نظرات

نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 14:13

نمایش مشخصات بهروزعامری درود بر مرد نخسته

کار بزرگ کار بزرگانست

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 14:30

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام
ممنون که به من و داستانم سر زدید.
ایشالا در قسمت پایانی هم ملاقاتتان کنم
از اینکه داستان رضایتان را جلب کرد خوشحالم:"> @};- @};- @};- @};- :x
طاعات و عباداتتان انشاء ا... قبول باشد و ارزویهایتان برآورده به خیر
موفق و سلامت و شاد باشید


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 1 تير 1395 - 03:10

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام
طبق معمول عالی و لذت بخش
موفقیت از آن شماست بی تردید @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در چهار شنبه 2 تير 1395 - 09:28

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
ممنون که آمدید.
خیلی کم پیدا شدید ، گفتم : شاید دیگر از داستانهای من خوشتان نم یاد . آمدنتان خوشحالم کرد



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.