سرزمین سایه ها - 59

آنها به ما رو دست زده بودند ، نمی دانستم چه کا ری باید انجام بدهم . به هیچکدام از نیروهای مسلح نمی شد اطمینان کرد ، اینها هم برای مذاکره نیامده بودند ! تعداد ما خیلی کم بود ، سرهنگ و افرادش هم به ما کمک نمی کردند ، کشتنشان فایده ایی نداشت، زنده ماندنشان خطرناک بود ، حریف ما را کیش کرده بود و تا مات شدن راه زیادی نداشتیم . سه ضربه به بیسم زدم .
صدای جیل ، لیزا و جوزف را همزمان شنیدم : بگو !
- زودتر به مقر برگردین ، موقعیت اضطراری و خطرناکه ، نیروهای دولتی و شرکت فریبمون دادن و به جا ی هوا از زمین و با تجهیزات یه ارتش آمدن .
جیل : الان بر می گردیم ؛ اینجا هم اوضاع زیاد خوب نیست ، گروهها در فاصله هایی از هم جمع شدن .
جوزف : اون اعلامیه اینجا رو بدتر از لونه زنبور کرد.
گفتم : می دونم ، همه چی خراب شد .
از اینکه سرزنشم کنن ناراحت نمی شدم ، حق داشتند . به جای راه آزادی ، آنها را به راه مرگ و اسارت بُرده بودم .
به مقر برگشتیم ، چهره های درهم و ناراحتشان مثل سیلی بود که مدام به صورتم می خورد .
گفتم : اشتباه کردم و همه شما رو تو این وضعیت انداختم ، فکر می کردم می شه بوسیله گروههای مسلح و اینکه آنها از را ه هوایی می آیند ، به هدفمون برسیم ، اما اوضاع 180 درجه برعکس آنچه که فکر می کردم شد . عذر خواهی منو بپذیرین ، می دونم که باعذر خواهی چیزی حل یا عوض نمی شه ، ولی شاید کمی از باری که روی دوش شما و خودم گذاشتم کم کنه !
الیزابت : خوبه که اعتراف کردی ؟ حالا چه کار می خوای بکنی ؟
- شما بگین ، می ترسم اشتباه دیگه ایی بکنم که نشه جبران کرد .
جیل : الان موقع کنار کشیدن و عقب نشینی نیست ، یه فکری داشتی و با ما در میون گذاشتی ، همه ما هم موافقت کردیم ، پس ما هم مقصریم .
گفتم : هنوز اینجا رو پیدا نکردن ، سرهنگ و بقیه اسیر ما هستن ، اما اونها فکر نمی کنم چندان به کار ما بیایند؟ به گروههای مسلح هم نمی شه اصلا اعتماد کرد . نیروهای دولتی و شرکت هم فکر نمی کنم بخوان مذاکره کنن و برای این کار اومده باشن ، واقعا هیچ فکری به ذهنم نمی رسه .
آماندا : تعدادمون کمه ، اما چند برتری داریم ، این ساختمون از استحکام کافی و محلهای زیادی برای پنهان شدن و شبیخون زدن برخورداره ، هایدنها هستن ، شکارچی ها هستن ، زامبی و مهمتر همه ما در کنار همیم ، نقاط ضعفمون رو با نقاط قوتمون پوشش می دیم و حتما یه راهی برای خلاص شدن از این وضعیت هست.
جیل : سرهنگ و افرادش رو در نزدیکی همون مکانی که به نیروهای دولتی برخوردین رها می کنیم. همونطور که گفتی : گروگان نگه داشتن آنها سودی به حال ما نداره ، اینجا محاصرمون کنن ، کاری از دستمون برنمی یاد و نمیشه مدام آنها رو به دنبال خودمون این طرف و اون طرف بکشیم ، هم سرعتمون کم می شه و اینکه همش مواظبشون باشیم که فرار و یا به ما حمله نکنن .
پانتوم : من ، سپاستین ، جوزف و جیل می بریمشون ، حرکتی هم بخوان انجام بدن حریف ما نمی شن .
گفتم : باشه ، انجا مش بدین .
پانتوم در زندان را باز کرد و گفت :وقتشه از اینجا برین .
سرهنگ : می خواین چه کار کنید ؟
- آزاد تون کنیم !
سرگرد لبخندی زد و گفت : موقع رفتنه !
چشمهایشان را بستند و آنها را به همان مترویی که با نیروهای دولتی روبرو شده بودیم . جیل چاقویی را
در دستان سرهنگ گذاشت و گفت : از اینجا که بیرون رفتین ، گروهی از نیروهاتون کمی دورتر از اینجا مستقر شدن ، ما قصد جنگیدن با شما رو نداریم و فقط می خوایم که بزارن به آن طرف شهر بریم . مقداری از اسناد رو منتشر کردیم که بدانن بلوف نزدیم ، اگر خواستین جواب بدین کنار همون ساختمون دولتی یه صندوق هست . پیغامتون رو داخلش بندازین .
سرهنگ : برای نکشتن ما باید ازتون تشکر کنم ؟
- فرقی نمی کنه و مهم نیست ! فقط راحتمون بذارین خوبه .
سرگرد : متشکرم !
جیل : خواهش می کنم .
آنها به مقر برگشتند . سرهنگ طنابها را برید ، چشم بندش را برداشت و بقیه را هم آزاد کرد .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

ناصرباران دوست ,الف.اندیشه ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (30/3/1395),الف.اندیشه (31/3/1395), ناصرباران دوست (31/3/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (31/3/1395),زهرابادره (آنا) (2/4/1395),امید رضا خدادادی (2/4/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.