سرزمین سایه ها - 58

برای بررسی و پی بردن به اینکه چه تعداد آدم به این سمت آمدند . تصمیم گرفتیم ، در چند گروه شناسایی به اطراف مقر برویم . مقر را به پانتوم سپردیم . ما در گروه های جدا گانه از طریق تونلها به سمت مترو و کانالهای فاضلاب رفتیم. با چراغ قوه های روشن در داخل تونل جلو می رفتیم . صدای قدمهایمان در آن می پیچید . وارد محوطه ایستگاه شدیم ، زمانی پر از هیاهوی مردم و قطارها و حالا ساکت و متروک شده بود . از راه پله هایی که به سطح زمین می رفت بالا رفتیم . نزدیک در خروجی صدایی متوقفمان کرد. پشت دیوارپناه گرفتیم ، ماشینی از جلوی در گذشت . پس از اینکه سکوت برقرار شد با احتیاط به خیابان قدم گذاشتیم .چراغهای عقب ماشین را در فاصله نسبتا زیاد می دیدیم. ازجلوی در و نورچراغ باید دور می شدیم تا ما را نبینند.به طرف دیگر خیابان دویدیم و در تاریکی پنهان شدیم. ناگهان نوری از پشت سر مان فضا را روشن کرد، باید جای بهتری را پیدا می کردیم . با تمام سرعتمان به سمت دیگری حرکت کردیم ،یه راه پله که به سمت پایین می رفت توجهمان را جلب کرد . از آن پایین رفتیم و پناه گرفتیم . آرام سرمان را بالا آوردیم . نور یه ماشین نبود ، چندین ماشین پشت سر او درمسیری که ماشین اولی رفته بود ، می رفتند . بدون توقف و کم کردن سرعت از خیابان گذشتند ، ما را ندیده بودند . به نظر یه گروه بزرگ وبا امکانات زیاد می رسیدند . اعلامیه مثل یه آهن ربا همه را به این سمت جذب کرده بود . این می توانست خطرناک تر از چیزی باشه که فکرش را می کردم . یعنی اشتباه کرده بودم ؟می خواستم نیروهای دولتی که به اینجا می آیند را به چالش بکشم ولی حالا اگه اینها مقر را پیدا می کردند و می خواستند واردش شوند در بد مخمصه ایی گیر می افتیم .
گفتم : فکر پخش کردن اون اعلامیه اشتباه بود ؟ فکر نمی کنم اوضاع آنطوری که انتظار داشتم پیش بره ، چند تا ماشین رد شد ؟ به یه گروه مسلح عادی نمی خوردند.
سپاستین : کار از کار گذشته و تازه همه موافقت کردیم . باید حواسمان را بیشتر از قبل جمع کنیم . اگه این شناسایی رو انجام نمی دادیم متوجه حضور چنین گروههایی و اوضاعی که دور و بَرمون می گذره نمی شدیم.
جان : چه کنیم ؟ فکر نمی کنم بتونیم از این نزدیک تر بشیم . باید برگردیم .
به سمت در ورودی مترو به راه افتادیم .
مردی از پشت سرمان گفت : شما سه تا همونجا که هستین بایستید .
به رفتنمان ادامه دادیم .
مرد این بار با لحنی جدی و محکم تر گفت : این بار بهتون شلیک می کنم .
صدایش قطع شد . سپاستین پیشانیاش را زده بود ، سرعت عملش حیرت انگیز بود .شروع به دویدن کردیم . به طرفمان تیراندازی کردند ، دوستانش ما را دیده بودند . همزمان با تیراندازی ،صدای موتور ماشینی که به سمت ما می آمد را شنیدیم . به در مترو نزدیک شده بودیم که رگباری دیوار مقابلمان را آبکش کرد. با تیر بار به ما اخطار دادند . تغییر مسیر دادیم ، کوچه ایی ما را به سمت خودش می خواند به سرعت واردش شدیم . بلا فاصله نارنجکی را در دستم گرفتم روی زانو هایم نشستم و آنرا به وسط خیابان پرت کردم. نارنجک منفجر شد . سکوت بر قرار شد . چندین نارنجک به سمت محلی که ما بودیم پرتاپ شد . به سرعت فرار کردیم . چندین انفجار در ابتدای کوچه رخ داد و فضا را روشن کرد . از انتهای کوچه خارج شدیم که نوری به سرعت وارد خیابان شد به سمتش تیراندازی کردیم و چراغهای جلویش را زدیم ، ماشین دیگری به دنبال او وارد شد .
جان: اونجا
نگاه کردیم . جمعیت زیادی از زامبی ها ، باید بین آنها و کشته و اسیر شدن به دست مهاجمان یکی را انتخاب می کردیم . این فکر به طور همزمان از ذهن سه نفرمان گذشته بود ، به سمت زامبی ها دویدیم ! آنها هم با دیدن ما به سمتمان هجوم آوردند . نزدیک ترین زامبی ها می زدیم تا راه را باز نگه داریم . اما آنها هم دوندگان خوبی بودند و هم چندین برابر ما ، از ترس اسارت و مرگ می خواستیم خودکشی کنیم . ماشینها سرسخت تر از ما بودند و به دنبال ما به قلب آنها زدند. صدای تیربار که همزمان می خواست هم ما و هم زامبی ها را بزند فضا را پر کرد و این یعنی زامبی های بیشتر ، ماشینها به دنبال ما نبودند ، دیگر نمی توانستند ما رو تعقیب کنند در محاصره زامبی ها گرفتار شده بودند . تعدادی از زامبی ها به دنبال ما بودند . نوری فضا را روشن کرد . نور شلیک اسلحه ها نبود و بیشتر به نور آتش می خورد ؛ به خودمان جرات دادیم و برگشتیم . ماشین مجهز به شعله افکن بود ، زامبی ها در آتش می سوختند ! دلم می خواست این بار الیزابت چند بار به من سیلی بزند . به فرار کردن ادامه و وارد یکی از متروها شدیم ، زامبی هایی که دنبالمون بودن را نابود کردیم.
در حالیکه نفس نفس می زدم گفتم : دیگه مطمئنم که اشتباه کردم ، اینها کی هستن ؟ شانس آوردیم که زنده ایم ، زامبی ها به دادمون رسیدن !
جان : مطمئنی اینها از گروههای مسلح این شهر هستن ؟! بیشتر به نیروهای نظامی تعلیم دیده می خوردن ، ندیدی چطور بدون ترس به دنبال ما به قلب زامبی ها زدن؟
سپاستین : کسایی که فکر می کردیم هوایی می یان ، بی سر و صدا و زمینی آمدن .
گفتم : می خوای بگی اینها ، نیروهای دولتی هستن ؟!
- دقیقا
: لعنتی! باید به بقیه خبر بدیم .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

آریو پرویزی , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (30/3/1395),الف.اندیشه (31/3/1395),سعید پرمشکانی زاده (31/3/1395),سحر ذاکری (31/3/1395), ناصرباران دوست (31/3/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (31/3/1395),زهرابادره (آنا) (2/4/1395),امید رضا خدادادی (2/4/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.