سرزمین سایه ها -57

ایده گرفتن یه عکس دسته جمعی را با بقیه مطرح کردیم که به شدت مورد توجه قرار گرفت .
الي ، جان ، جوزف و جیل برای پیدا کردن دوربین و لوازم چاپ عکس به خارج از پناهگاه رفتند.
سپاستین : ایده خیلی خوبی بود. روی میزم یه عکس سه نفره ، با جیل و جوزف داشتم که تو اداره جا گذاشتمش ، وقتی الي آزادم کرد و به اداره برگشتم به عکس نگاه کردم و همش به این فکر می کردم که آنها کجا هستن و دوباره می تونم ببینمشون.
گفتم : باز شما ها یه عکس از خودتون دارین. ما این همه سال کنار هم هستیم و یه عکس از هم نداریم ، شاید فکر اینکه همیشه کنار همیم و هر روز همدیگه رو می بینیم و یا اینکه عکس داشتن باعث لو رفتن و دستگیری اعضاء گروه می شه این کار رو نکردیم . اما اینکه به چنین روزی بر بخوریم که نمی دونیم سرنوشتمون چی می شه و از هم جدا می شیم ، مثل سارا و بقیه که از پیش ما رفتن و خبری از هم نداریم شاید صدها عکس می گرفتیم .
سپاستین دستی روی شانه ام گذاشت و گفت : امید داشته باش . موفق می شیم ؛ هیچکس رو هم از دست نمی دیم.
سری تکان دادم و لبخند زدم . منتظر آمدن بچه ها شدم . وقتی برگشتند دستشان پر بود .
با خنده به جیل گفتم : مغازه عکاسی رو خالی کردی ؟
با لبخند چواب داد : آره ! همه چی مجانی بود . همشون رو آوردیم .
یه اتاق را برای این کار تمیز و آماده کردیم . از آوردن یه میز برای گذاشتن لوازم چاپ تا نصب پارچه عکاسی روی دیوار . همگی به ترتیب قد ایستادیم تا کسی در پشت نفر جلویی گم نشود. جیل بعد از تنظیم کادر ، دکمه اتوماتیک دوربین را زد و به ما پیوست. همگی با لبخند به دوربین نگاه کردیم . بعد از انداختن عکس و بررسی کیفیت و زیبایی آن ، شروع به انداختن عکسهای تک نفره و چند نفره کردیم . از اینکه شادی به جمع ما برگشته بود وتونستیم این با هم بودن را ثبت و جاودانه کنیم . همه شاد و راضی بودیم .
وقتی جیل عکس دو نفره من و الیزابت رابه دستم داد ، با دیدنش شروع به سر به سر گذاشتن با الیزابت کردم، اینکه چقدر پیر شده و به زیبایی سابق نیست و باید دنبال شخص دیگه ایی بگردم . جیل به ما نگاه می کرد و می خندید . الیزابت هم پیری و شکستگی من را به رخم می کشید و به شدت از خودش دفاع می کرد . عکسها را در قاب هایی که آورده بودند گذاشتیم و پشتشان تاریخ عکس را هم نوشتیم .
قاب عکسها را در اتاقم روی میز قرار دادم . عکس من و الیزابت ، عکس سه نفره ما با الي ،جیل و جان و ... . در مجموع 10 قاب عکس روی میز گذاشتم.
الیزابت به اتاقم آمد و نگاهی به عکسها کرد. جلو رفتم و ناگهان بغلش کردم ، او بی حرکت ایستاده بود ، معلوم بود که تعجب کرده ، سرم را روی شانه اش گذاشتم و شروع به گریه کردم. دستش را دور بدنم حلقه کرد و در سکوت به گریه من گوش می داد . اولین بار بودکه او را در آغوش می گرفتم ، اینکه وقتی موفق می شدیم و آنها به آن طرف آب می رفتند ، تنها چیزی که برایم می ماند همین عکسها و خاطراتشان بود.بوسه ایی به گونه اش زدم و آهسته گفتم : دوستت دارم .
از او جدا شدم و ادامه دادم : معذرت می خوام ، دست خودم نبود.
الیزابت به چشمانم نگاه کرد و دستش را روی گونه ام گذاشت و گفت : من هم دوستت دارم .
با هم به تماشای عکسها پرداختیم ، جای سارا ، استفان و هری واقعا خالی بود .
الي وارد اتاق شد و گفت : دنبالم بیاین ، بیرون داره اتفاقی می افته .
به سرعت از اتاق خارج شدیم . صدای نعره شکارچی ها فضا را پرکرده بود .
با دیدن پانتوم پرسیدم : چه خبر شده ؟
- یه عده می خواستن وارد اینجا بشن ، شکارچی ها جلوشون روگرفتن . به سمت بالا و سطح زمین حرکت کردیم . با دوربین به بیرون نگاهی انداختم . در گیری بین شکارچی ها و افراد مسلح از دو طرف تلفات گرفته بود .
به الي گفتم : آژیرها رو به کار بنداز .
او رفت و پس از مدتی صدای آژیرها طنین انداز شد . منتظر آمدن زامبی ها شدیم . اما قبل از آنها این هایدنها بودند که در خیابان ظاهر شدند و مثل ملخها به سمت افراد و شکارچی ها یورش بردند . صحنه ایی پر هیجان و خونین ، همراه با فریاد و صدای اسلحه ها ، ما نظاره گر بودیم و فقط هر جا که شکارچی ایی در محاصره هایدنها قرار می گرفت و در حال شکست خوردن بود، دخالت می کردیم . تعدادی از هایدنها با طعمه هایی که به دست آورده بودند ، از نبرد کناره می گرفتند . پس از مدتی جنگ ، با حذف افراد مسلح ، به جنگ هایدنها و شکارچی ها تبدیل شد . اینبار پانتوم جنگ را تمام کرد . هایدنها پس از مدتی صحنه را خالی کردند . پانتوم در جریان حمله به شرکت آنها را رهبری کرده بود. پیس از مدتی زامبی ها هم پیدایشان شد ، تعدادشان مطابق آنچه که انتظار داشتیم نبود .
گفتم : چرا اینطوری شد ؟! آن شب جمعیتی چندین برابر این به ما حمله کردن !
جیل : شاید به خاطر هایدنها و شکارچی ها است.
- یعنی اینقدر هوش دارن که از آنها دوری می کنن؟!
: این طور به نظر می یاد.
با این حال دیوار دفاعی موفق عمل کرده بود . با پوشش شکارچی ها ، پانتوم و سپاستین به سراغ اسلحه و لباس و اشیاء همراه آنها رفتیم .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

ناصرباران دوست ,الف.اندیشه ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (27/3/1395), ناصرباران دوست (27/3/1395),الف.اندیشه (27/3/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (27/3/1395),زهرابادره (آنا) (28/3/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.