سرزمین سایه ها -56

هنوز خبری از جواب سران شرکت نبود. حتی برای پس گرفتن اسناد هم اقدامی نکرده بودند . 4 روز ازجدا شدن استفان ، هری و سارا می گذشت ، با این بی سیمها نمی شد با آنها تماس گرفت . ساختمان هم که دکل مخابراتی داشت نابود شده بود .شرایط هر لحظه پیچیده تر می شد. هیچ چیز معلوم نبود، حتی ممکن بود بی خیال پس گرفتن اسناد و نجات سرگرد و سرهنگ بشوند و شهر را به خاکستر تبدیل کنند . از جیل خواستم هر قسمتی از اسناد را که مناسب می بیند همزمان به چند روزنامه یا مجله بفرستد . شاید وقتی بفهمن اسناد در حال پخش شدن هستند و با نابودی شهر دیگر نمی توانند از افشا شدنش جلوگیری کنند. او هم تصمیم نابودی شهر و چرایی این اتفاقات را فرستاد.
تجربه موفق انتقال زامبی ها به پادگان باعث شد تا در صورت لزوم دوباره از آن استفاده کنیم . آنها به هر نوع صدا و حرکتی حساس بودند ، برای سوار کردنشان به کانتینر ها ، دستگاهی را در داخل آن قرار دادیم که صدای آژیر از آن پخش می شد . زامبی ها وارد کانتینر شدند تا آن را نابود کنند . از بالای سقف در را بستند . برای آرام شدنشان دوباره دستگاه را خاموش و آنها را به پادگان منتقل کردند. گرو ههای مسلح و نظامیانی که به منطقه می آمدند ، فکر استفاده هوشمند از زامبی ها را نمی کردند . برای همین در دام می افتادند و نابودشان می کردیم .
سرهنگ و افرادش را با چشمان بسته به محل جدید منتقل کردیم . محلی که لانه هایدنها در بالا و نزدیکی آن قرار داشت . یه ساختمان بسیار بلند که شکل داخلی اش برای خود ما هم عجیب بود . در داخل ساختمان چشم بند ها یشان را برداشتیم . هایدنها در جاهایی سکو مانند روی دیوار برای تغذیه خود محفظه ایی تخم مرغ شکل درست کرده و آنرا با پایه هایی به زمین و دیوار متصل کرده بودند. در وسط محفظه لایه لزج و شفافی قرار داشت که درونش را به راحتی می شد دید . یک انسان به راحتی درونش جا می شد.
سرهنگ : اینها دیوانه اند ! جنون زنده موندن بهشون دست داده ، این لونه هایی که من دیدیم ، هیچکس در امان نیست . دوست ندارم توی اونها گرفتار بشم و منتظر بمونم که کی میاد سراغم.
سرگرد نگاهی به دیوار و میله های ضخیم سلولی که در آن بودند کرد و گفت : برای ما که جای امنی رو در نظر گرفتن ! توی شهر همچین زندانهایی هم ساختن که هیچکس فکرش را نمی کنه . این جور که متوجه شدم و یه چیزهایی شنیده و دیده بودم. این ساختمون برای واحد ضد تروریسم و مظنونان خرابکاری درست شده.
سرهنگ لبخندی زد : فکر می کردی روزی مهمون همچین جایی بشی ؟

-جاهای زیادی مهمونی رفتیم . اما اینکه روزی مهمون دست پخت دولت خودمون بشیم ، نه !

مجبور به کار هایی شده بودیم که هیچوقت فکرش را نمی کردیم ، بوی تعفن فاضلاب ها ، سر و لباسهایی که خاکی شده بودند . قیافه هایی خسته و در مانده ، دستهای تاول زده و درد ناک به خاطر استفاده از بیل و کلنگ ، گاهی که می خواستیم به هم کمک کنیم تا از روی زمین بلند شویم ، در میان راه بلند شدن هر دو از شدت خستگی روی زمین می افتادیم . خنده مان می گرفت . از خانه های مسکونی اطراف برای حمام کردن و شستن لباسها استفاده می کردیم.

در تاریک و روشنهای تونل کسانی را می دیدم که در سکوت قلب سنگها و خاک و بتن را می شکافتند و پیش می رفتند. همیشه کارهای بدنی با مردها ست اما اینجا زنها هم مَرد شده بودند . من ، سپاستین ، جان و جوزف و حتی پانتوم با کلنگها به خاک و سنگها ضربه وارد می کردیم تا تسلیم شوند و آنوقت آنها را به درون سطلها می ریختیم ، الیزابت ، جیل ،الي و آماندا آنها را بیرون می بردند و تا برگشتنشان قدری استراحت می کردیم . دستهایمان خیس عرق و کتف هایمان درناک شده بودند ، پوست دستهایمان مانند بادکنک باد کرده بودند ، بعد ازمدتی جاها یمان را عوض می کردیم ، اینبار آنها بودند که به قلب خاک و سنگها حمله می کردند . سطلهای پر از خاک را تا مسافتی نسبتا طولانی حمل می کردیم و برمی گشتیم . الي گاهی سطلها را روی زمین می گذاشت تا قدری استراحت کند ، الیزابت و جیل سطلهای پر را از او می گرفتند و دوباره راه را برمی گشتند .
به سمتش رفتم و گفتم : الي این کارها خیلی سنگینه ، باید بیشتر استراحت کنی ، همه خسته هستن برامون آب و چیزی برای خوردن بیار.
او به چهره دیگران که نگاهش می کردند ، نگاه کرد ، سری تکان داد و بیرون رفت . دسته سطل را گرفتم ، حس کردم چیزی به دستم می چسبد . در روشنایی به آن نگاه کردم ، قرمز بود . الیزابت را صدا زدم و سطل را نشانش دادم . نگاهی به من کرد و از تونل خارج شد .
الي از کوله پشتی اش جعبه کمکهای اولیه را بیرون آورد . از داخلش شیشه الکل را برداشت . تاولهای دستش ترکیده بودند و خون ریزی داشتند . در شیشه را باز کرد و الکل را روی تاولهای دستش ریخت . به محض تماس الکل با زخم آتشی وجودش را فرا گرفت . دستش را مشت کرد اما سوزش و درد امانش را برید ، اشک از چشمانش سرازیر شد . الیزابت خودش را به او رساند ، کنارش زانو زد و نگاهی به دستانش انداخت . آرام شروع به پاک و تمیز کردن زخمها کرد . سپس با باند و پارچه استریل کف هردو دستش را بانداژ کرد . بوسه ای به پیشانی اش زد و با لبخند گفت : تو دختر شجاع ، صبور و قوی هستی ، اما نباید اینقدر خودتو اذیت کنی و باید بیشتر مواظب خودت باشی ، به جای بردن دو تا سطل یکی ببر ، حالا بیا برای بقیه نوشیدنی و خوراکی ببریم .

در بعضی از جا ها از مواد منفجره استفاده می کردیم . که این قسمت به عهده جان و جوزف و جیل بود . تا امنیت و نتیجه کار تضمین شده باشد. کارها به پایان خودش نزدیک تر می شد. بدترین کار در این موقعیت نگهبانی دادن بود . چشمهایمان از خستگی باز نمی ماند. برای همین جور ما را پانتوم و شکارچیها می کشیدند.
یکبار به پانتوم گفتم : همه ما مدیون تو هستیم . تو نبودی خیلی هامون از بین رفته بودیم . درک می کنم برای کسی به قدرت و توانایی تو براش سخت و درد آوره که مدام بار دیگران رو تحمل کنه ، برای همین ازت خیلی ممنونم.
در جوابم گفت : مشکلی نیست . دارم از خونواده و نزدیک ترین دوستانم حفاظت می کنم .
از اینکه او ما را به عنوان خانواده پذیرفته بود خوشحال بودم . همه ما نسبت به او و همدیگر این احساس را داشتیم ، احساسی واقعی و محکم .
تونلهای زیر زمینی آماده شدند . برای آنها تا جایی که می شد روشنایی فراهم کردیم.
بچه ها در نگهبانی و شناسایی ها ، افرادی را در اطراف ساختمان دولتی دیده بودند . اعلامیه ها جواب داده بود ، به آنچه که می خواستیم رسیده بودیم . با بالا رفتن سطح خطر، هوشیاری مان را بالاتر بردیم . برای تونلها تله و اعلام خطر گذاشتیم . در قسمتی که تونل به مقر وارد می شد سنگر درست کردیم و نگهبان گذاشتیم . تنها افراد خودی از نحوه کار و از کار انداختن آنها اطلاع داشتند. ما بدترین حالت که خیانت از داخل بود را هم در نظر گرفتیم. نه خبری از نیروهای نظامی بود و نه خبری از طرف روسای شرکت . از بچه هایی که به فروشگاه رفته بودند هم بی خبر بودیم . از اینکه ممکنه چه اتفاقی برای آنها افتاده باشه و در چه وضعیتی هستند ، نگران و ترسیده بودم . باید کسی را برای خبر گرفتن از آنها می فرستادم و یا اینکه خودم می رفتم .
پیش الیزابت رفتم . با دیدن من گفت : دوست داشتم یه عکس دسته جمعی با هم داشتیم و در چنین موقعیتهایی می توانستیم به آن نگاه کنیم .
- آره ، هیچ عکسی چه انفرادی و چه دسته جمعی از هم نداریم . این همه سال کنار هم بودیم ، به هر دلیلی از هم جدا بشیم این عکسها می تونن رشته محکمی برای پیوند ما و قلبهایمان و فراموش نکردن کسانی که با ما بودن و هستن و دوستشان داشتیم و داریم بشن . باید قبل از اینکه اتفاقی بیافته دوربین عکاسی پیدا کنیم ،کاش استفان و هری و سارا اینجا بودن ، دلم براشون تنگ شده و نمی دونم چه کار می کنن و در چه وضعی هستن .
- من هم دلم تنگ شده ، این بلا تکلیفی و وضعیت خستم کرده ، همش منتظری که چه اتفاقی می خواد بیافته ، زنده می مانی و موفق می شی یا نه.
خودم هم احساس او را داشتم ، این که کاری از دستت بر نمی یاد و منتظر حوادث آینده باشی ، تهوع آور بود.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

نرجس علیرضایی سروستانی , ناصرباران دوست ,شايسته دولتخواه ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (27/3/1395), ناصرباران دوست (27/3/1395),الف.اندیشه (27/3/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (27/3/1395),شايسته دولتخواه (29/3/1395),مهدی چالی ها (29/3/1395),محمد علی ناصرالملکی (30/11/1395),

نقطه نظرات

نام: شايسته دولتخواه   ارسال در شنبه 29 خرداد 1395 - 08:07

درود
روايتي روان از مشقتي طاقت فسا
عالي بود دوست بزرگوار.
مانا باشيد



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.