سرزمین سایه ها - 55

آنها را طوری بسته بودند که نمی توانستند هیچ حرکتی کنند . بالاخره نظامی بودند و حرفه ایی ، به هیچ وجه نمی توانستیم دست کمشان بگیریم . جیل به همراه جوزف و جان برای پیدا کردن یه کافی نت رفتند تا اسناد را کپی کنن ، سپاستین چند آدرس مطمئن را برای فرستادن و نگهداری اسناد به او داد .
الیزابت : خوشحالم که موفق شدیم ، به نظرت چه عکس العملی نشون می دن ؟
گفتم : امیدوارم که قبول کنن ، هرچند زیاد مطمئن نیستم . این تازه شروع کاره ، بعد از قبول شرایط ما ، آدمهایی که اینجا موندن رو باید به اون طرف بفرستیم ، تا زندگی تازه ایی را شروع کنن .
بعد از دو ساعت جیل و بقیه برگشتند . جیل را به گوشه ایی بردم تا تنها با هم صحبت کنیم.
گفتم : توی این مدت یکبار هم به هایدنها بر نخوردیم .برام عجیبه ، یکدفعه ناپدید شدن ؟!
- من هم متعجب بودم ، برای چی به فکر اونها افتادی ؟!
- سران شرکت و اونهایی که سرهنگ و بقیه رو فرستادن ، اول سعی می کنن به زور اسناد رو بگیرن و ما رو بکشن ، امن ترین جا تو لونه زنبوره ، جایی که پر زامبی و شکارچی ها و هایدنها باشه، خطر برای اونها هم بیشتر می شه . تازه باید توجه تمام کسانی که تو شهر موندن رو جلب کنیم ، شکارچی ها و غارتگرها و ... وقتی بفهمن شرکت و دولت چه کاری می خوان انجام بدن ، به اونها حمله می کنن و بلای جونشون می شن و ما به عنوان آدمهای خوب روی پیشنهادمون پافشاری می کنیم و اگه جواب نداد تهدیشون می کنیم که اسناد رو منتشر می کنیم .
- به عنوان آدمهای خوب ؟! از من یاد گرفتگی !
- خب ، آدم وقتی مشاوری مثل تو داشته باشه ، خیلی چیزها یاد می گیره !
هر دو خندیدم.
نمی دانستم به جیل بگویم یا نه؟ می خواستم اینجا بمانم و همه را از اینجا دور کنم .شاید این آخرین فرصت بود.
گفتم : جیل ، اگه موافقت کردن و مشکلی پیش نیومد، می تونی یه کاری برام انجام بدی ؟
- چه کاری ؟
- من ، می خوام اینجا بمونم ، کاری که ازت می خوام اینه که الیزابت رو هم با خودت هر طور شده ببری و تا آخرین لحظه هیچکس نباید بدونه ، اگه خواستی بهش بگی ، موقعی بگو که از پل رد شدین و پلها پشت سرتون بالا رفتن و امکان برگشت نیست .
جیل به من خیره شد و پس از مدتی گفت : نمی دونم چرا این تصمیم رو گرفتی ولی باشه تموم سعی ام رو می کنم.
- ممنون .
از اینکه موافقت کرد ، خوشحال بودم . علتش را نپرسید ، شاید هم نمی خواست بداند ، دلیلم برای موندن ، برای خودم مهم بود ، اینجا آزاد بودم .
در فکر یه در گیری پر و صدا بودم، وادارشان می کردیم هرچی بمب و موشک دارند راروی شهر خالی کنن ! و وقتی گروههای مسلح هم به صحنه نبرد کشیده می شدند ، بسیاری از آنها در گیری با نیروهای دولتی کشته و یا اسیر می شدند . آنوقت راه برای حکمرانی بیشتر باز می شد !
به پانتوم گفتم : می تونی هایدنها رو پیدا کنی ، باید یه جایی تو این قسمت شهر باشن ، می خوام آتش این جهنم رو بیشتر کنم ، اسناد محرمانه شرکت صحیح و سالم در دست ماست و حتما برای پس گرفتنش دوباره به ما سر می زنن.
- پیداشون می کنم ، فکری که داری براتون خطرناکه ، همه چی رو در نظر گرفتی ؟
- هنوز در مقدمه است . اما آره ، فقط امیدوارم مثل امروز نباشه .
متن اطلاعیه ایی که می خواستم در شهر پخش کنم را به بقیه دادم ، تا نظرشان را بگویند .پس از بررسی متنی که قرار شد در سطح شهر پخش کنیم به این صورت در آمد :
مدت یکسال ونیم از حادثه ایی که برای شهر می گذره ، همه ما به نوعی از این مسئله صدمه دیدیم و رنج بردیم . نزدیک ترین دوستان و عزیزانمان را از دست دادیم ، شرکت ( بی تی ال ) و تمام کسانی که در بوجود آمدن این حادثه نقش داشتند برای به دست آوردن و نابود کردن اسناد به ساختمان دولتی در مرکز شهر حمله کردند . اما موفق نشدند ، قصد دارن اینجا را با تمام ساکنان و موجودات زنده اش از نقشه کشور پاک کنند . این یه فرصت و تهدید برای شماست . آنها که بیایند ، اسلحه و تدارکات ، هلیکوپتر دارند، از آن می شود برای خروج از اینجا استفاده کرد اگه همه اینها برایتان جالب و مهم نیست ، جانتان و رفتن از اینجا باید مهم باشد ، تصمیم با شما .
الیزابت : امیدوارم که جواب بده ، اینطوری ما هم می تونیم از اینجا بریم.
گفتم : باید جواب بده ! وقتی که قرار ه همه چی خاکستر بشه ، اینجا بودن چه فایده ایی داره تمام شهر دستت باشه. اگه سوزان موفق بشه و با شرایط موافقت کنن ، می تونیم از اینجا بریم و بین مردم زندگی کنیم و گذشته رو تا جایی که می شه فراموش کنیم .
بعد از اینکه تعداد زیادی از این اعلامیه راچاپ کردیم . دو گروه پخش آنها را به عهده گرفتند . پانتوم در این ماموریتها پای ثابت بود ؛ گروه دوم به سرپرستی سپاستین و شکارچی هایش بودند .



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

محمد علی ناصرالملکی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (24/3/1395),محمد علی ناصرالملکی (5/8/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.