سرزمین سایه ها - 54


جیل محوطه را زیر نظر داشت. هلیکوپتر از بالای سر آنها عبور و شروع به کم کردن ارتفاع کرد . به محض اینکه نظامیان به راه افتادند و در پشتی هلیکوپتر برای سوار شدن آنها باز شد ، اعلام حمله کرد . پانتوم اولین نفر بود . خاور ها به راه افتادند . از هلیکوپتر رد شدند و ناگهان درها یکانتینر باز شد ند و زامبی ها با دیدن سربازها از آن خارج شدند . سپاستین با شکارچی ها هلیکوپتر را محاصره کرد . خلبان هم در دستان پانتوم بود .
سرهنگ : اینها دیگه کی هستن ؟ از نیروهای دلتان ؟!
سرگرد : نه ! لیاسشون نظامی نیست .
سروان : نمی تونیم به هلیکوپتر برسیم .
سرهنگ : به همشون شلیک کنین .
تیربارها شروع به تیراندازی به زامبی ها و ماشینها کردند . ما هم برای در امان ماندن بچه ها به سمتشان شلیک کردیم . سپاستین با عده ایی از شکارچی ها ار کنار به آنها حمله کرد.
سروان : کارمون تمومه !
آنها دوباره به سمت ساختمان عقب نشینی کردند .
پانتوم خلبان را مجبور کرد هلیکوپتر را خاموش کند . پره ها بعد از مدتی ازحرکت ایستادند . سپس جیل و جوزف او و کمکش را از آنجا به یکی از ساختمانها بردند.
سرگرد : چه کار کنیم ؟ در خواست کمک نظامی می کنیم .
سرهنگ : به نیروی دلتا خبر بده و بگو اسناد رو گیر آوردیم ولی توسط یه گروه محاصره شدیم و امکان بازگشت نداریم .
جیل : باید زودتر کار رو تموم کنیم و اگر نه با هلیکوپتر و هواپیمای جنگی به ما حکله می کنن .
گفتم : این آخرین فرصته ، با تمام قدرت حمله می کنیم .
سپاستین تعدادی از شکارچی ها را میان و ما زامبی ها حایل قرار داد. از میان ساختمانها به سمت آخرین ساختمان یورش بردیم و با انواع بمبهای دود زا و نارنجک آنها را هدف قرار دادیم . داخل ساختمان غرق دود و آتش شد . جیل، الیزابت ، الي و جان با قلاب اندازها خودشان را به بالای ساختمان رساندند و داخل شدند. صدای تیراندازی بلند شد . با کمتر شدن دود ، سپاستین و شکارچی ها به کمک آنها رفتند و پس از مدتی با نظامیها که اسیرکرده بودند برگشتند. جیل جعبه را به من داد.
به سرهنگ گفتم : بازش کن . سرهنگ امتناع کرد. یکی از شکارچی ها با حمله ناگهانی سر یکی از سربازها را میان دندانهایش گرفت و با یک فشار قطع کرد . جسدش در حالیکه خون از رگ هایش بیرون می زد و بدنش لرزش شدید داشت روی زمین افتاد .
دوباره گفتم : بازش کن .
سرهنگ به سمت جعبه آمد و درش را باز کرد . سوزان جلو آمد و نگاهی به اسناد داخلش انداخت و صحتشان را تایید کرد . با ماشینها به سمت هلیکوپتر رفتیم . آماندا و الي خلبان را آوردند . نامه را به دست سوزان دادم . سروان را با دست و پای بسته سوار هلیکوپتر کردیم تا نتواند به سوزان صدمه ایی بزند . از آن فاصله گرفتیم . پره ها شوع به گردش کردندتا به نهایت سرعتشان رسیدند . هلیکوپتر از زمین بلند شد و به سمت شهر برگشت . ما هم آنجا ترک کردیم.
سرهنگ و بقیه را هم با دست پای بسته در گوشه ایی از اتاق قرار دادیم .
سرهنگ : با ما می خواین چه کار کنین ؟ شانسی ندارین ، نیروهای ویژه همه تون رو از بین می برن .
گفتم : شاید ! ما تو این جهنم جزء مُرده هاییم . هدف ما اون اسناد بود که به دست آوردیم ، اون زن یکی از دانشمندان ارشد شرکت بی تی الِ ، ما می خوایم زنده بمونیم و برگردیم به اون طرف شهر .
سرگرد : فکر می کنی بذارن برگردین ؟ با این کاری که کردین ، محاله .
الي : هیچ چی محال نیست . امروز یه گوشه از قدرت ما رو دیدین . اونها باید تموم شهر رو دنبال ما برگردن ، از طریق هوا نمی تونن شما رو آزاد کنن و وقتی پا روی زمین بذارن ، همون بلا سرشون می یاد .
سرگرد نگاهی به الي کرد . دختری نوجوان این طور با او صحبت می کرد . هیچ نشانه ایی از ترس و اضطراب نه در چهره وصدایش نبود .
سرگرد : اسمت چیه ؟
- الي .
: خب ، الي شما ها چی هستین ؟
: ما مردم این شهر و از شهروندان آمریکا هستیم که دولت و بقیه ما رو فراموش کرد و براشون مهم نیستیم . یه شهر رو به گند کشیدن و شما ها رو فرستادن که گند کاریشون رو پاک کنین، بعد می خوان اینحپجا رو از نقشه کشور حذف کنن ، ما حق حیات و زندگی کردن رو می خوایم ، همین .
سرهنگ لبخندی زد : شجاعت خوبی داری ! خوب هم بلدی حرف بزنی ؟
- وقتی 8 ماه توی این شهر تک و تنها میان موجودات وحشی و انسانهای وحشی تر باشی و غذا حکم طلا رو پیدا کنه ؛ هم یاد می گیری شجاع باشی و خوب حرف بزنی .
گفتم : سوزان خواسته های ما رو برای روسای شرکتش برده ، تا اومدن جواب مهمون ما هستین .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (24/3/1395),الف.اندیشه (24/3/1395), ناصرباران دوست (25/3/1395),سونیا جهانبخش (25/3/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.