سرزمین سایه ها-53


الیزابت ، الي، آماندا ، جان ،ادوارد و لیزا به دنبال ماشینهای کانتینر دار رفتند من ، جیل ، جوزف، و سوزان وپانتوم برای شناسایی به سمت این 4 نقطه رفتیم. پادگان را من و جیل تحت نظر گرفتیم ، در محوطه کسی دیده نمی شد. زره پوش را در گوشه ایی قرار دادیم و به داخل پادگان رفتیم، به سمت ساختمان ها ادامه مسیر دادیم . به اولین ساختمان رسیدیم، چندین ماشین کنار ساختمان قرار داشتند . کاپوت جلو را لمس کردیم . سرد و استفاده نشده بودند. جیل اشاره کرد که ساختمانهای دیگر را هم سرکشی کنیم. از میان دو تا اولی گذشتیم . با دوربین قسمتهای انتهایی پادگان را نگاه کردیم .آخرین ساختمان ، آنها در آن مستقر شده بودند. نگاهی به جیل کردم و سر تکان دادم . به سرعت برگشتیم و خودمان را به زره پوش رساندیم و از آنجا دور شدیم .
با بی سیم گفتم : پیداشون کردیم ،
سرهنگ اسناد را ورق میزد ، پروژه ایی بزرگ با ابعاد مختلف ،محصولات این پروژه در کشورهای هدف استفاده می شدند . چون هیچ نیروی رسمی در آن شرکت نداشت .کسی نمی توانست آنها را متهم کند ؛ همه آنها موجودات وحشی و افرادی با نیروی ماوراء طبیعی بودند که در جاهای به خصوص به افراد حمله می کردند . کسی نمی توانست شیر و سایر درندگان را به علت حمله به انسان و حیوانات دیگر متهم و محاکمه کند . و اگر کسی چیزی بدست می آورد نمی توانست ثابت کند . دولت در آمریکای جنوبی و آفریقا آزمایشات و اقدامات متعدد ی انجام داده بود . از پشه دستکاری شده تا آزمایش سلول سر طانی روی انسانها ،دولت اگر نقش مستقیم هم نداشت ، اما حمایتی که از این نوع شرکتها توسط افراد با نفوذ و عالی رتبه و مافیای قدرتمند انجام می شد ، دست بسیاری را برای انجام این کارها باز بود .
سرهنگ پرونده را بست و آنرا کنار یک هارد و فلش در جعبه رمز دار گذاشت و آنراقفل کرد.
رو به سرگرد گفت : امروز هلیکوپتر برای بردن ما می یاد .
سرگرد : آسون تر از چیزی بود که به نظر می رسید ، اطلاعات دقیق در مورد وسایل امنیتی خیلی به ما کمک کرد.
- مجبور بودن ، این اطلاعات رو در اختیارمون بذارن و گر نه نمی توانستن به اسناد دست پیدا کنن ، هرچند اگر هم نمی دادن ، برای ما فرقی نداشت . به اسناد نمی رسیدیم ، ساختمون را منفجر می کردیم که همین کار رو کردیم . کار ما پاک کردن خرابی هاست . اون سرباز که موقع اومدن حادثه رو درست کرد ، فهمیدین کی بود ؟
سرگرد : یکی از نیروها دلتا بود . با یکی از دوستام که می توانست اطلاعاتی در این مورد به ما بده تماس گرفتم ، دلیل این کارش ، ماموریتی بود که از طرف شرکت به او داده بودن ، با این کار می خواست شهر رو به نابودی کامل با خطر بالا بِکشه . وقتی این زامبی ها در تمام نقاط این قسمت پراکنده بشن ، کسی جرات نزدیک شدن به اینجا رو نداره و احتمال اینکه سالم برگرده خیلی پایینه .
سروان : عوضی ها، ما رو برای همین کار فرستادن ، به خودمون هم رحم نکردن و یه نفر رو به موازات کار ما مأمور کردن ، بازیمون دادن .
سرهنگ : هدفشون فقط به دست آوردن اسناد و در صورت عدم دسترسی ، نابود کردن رد پاها شونه و اینکه چند نفر و چطوری قربانی بشن مهم نیست . هلیکوپتر تا یه ساعت دیگه اینجاست .
از روی یه ساختمان بلند به افق نگاه می کردم تا به محض دیدن هلیکوپتر عملیات را شروع کنیم . به ساعت نگاه کردم ، 12 ظهر بود .
سوزان : به نظرت کی میان دنبالشون ؟
- نمی دونم ، ولی در کمترین زمان ممکن ، هر چه سریعتر خارج بشن به نفعشونه . باید اون هلیکوپتر رو تصرف کنیم و اجازه پرواز بهش ندیدم . وقتی اسناد رو به دست آوردیم ، تو و همراهات از اینجا می رین و پیغام ما رو برای مذاکره به روسای شرکت می رسونی ، خواسته هامون رو توی این نامه نوشتیم .
نامه را به دست سوزان دادم و ادامه دادم : اینطوری هم به قولم عمل کردم و تو می ری اون طرف و هم پیغام ما به دست اونها می رسه ، تو در امانی و طرف حسابشون ما هستیم . بابت همکاری ممنون .
- نتونستم اسناد رو بهتون بدم، ولی این پیغام رو به اونها می رسونم.
پس از مدتی دوباره افق را بررسی کردم . ناگهان نقطه سیاهی را در گوشه غربی دیدم . سرانجام اتفاقی که می خواستیم در حال رخ دادن بود .
با بی سیم گفتم : دارن می یان دنبالشون، حواستون باشه وقتی کاملا مستقر شد وآنها به سمتش حرکت کردن حمله کنین . پانتوم به هیچ وجه نذار اون هلیکوپتر از زمین بلند بشه . خلبان رو زنده اسیر کن .
رو به سوزان گفتم : بریم .
از ساختمان خارج شدیم و به سمت پادگان حرکت کردیم . آماندا ، الي ، الیزابت و جان پشت فرمان خاورها آماده حمله به پادگان بودند . صدای هلیکوپتر هر لحظه بلند تر و نزدیکتر می شد .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,ابوالحسن اکبری ,زهرابادره (آنا) ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (22/3/1395),محمد علی ناصرالملکی (22/3/1395), ناصرباران دوست (22/3/1395),ابوالحسن اکبری (22/3/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (22/3/1395),زهرابادره (آنا) (23/3/1395),ناریا جاوید هودانلو (31/3/1395),

نقطه نظرات

نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در شنبه 22 خرداد 1395 - 10:47

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر شما



شاد و پیروز باشید@};-


@الف.اندیشه توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در شنبه 22 خرداد 1395 - 11:23

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام،
ممنون@};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در شنبه 22 خرداد 1395 - 11:36

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر دوست هنرمندم جناب ناصر الملکی
همچنان خلاقیت و پشتکار شما در خلق این اثر هنری ، ستودنی است .

برقرار باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در شنبه 22 خرداد 1395 - 12:32

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
تایید و رضایت شما برایم باعث شادی و افتخار است .
ممنون @};- @};- @};- @};- :"> :"> :x


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 22 خرداد 1395 - 17:57

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود.@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در شنبه 22 خرداد 1395 - 21:43

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام،

خوش آمدید@};- @};- @};- @};- :)


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 23 خرداد 1395 - 12:39

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.