سرزمین سایه ها -52

گفتم : بهشون حمله کنیم . اسناد نباید دست اونها بمونه !
سپاستین : باید بذاریم کارشون رو تموم کنن ، اونوقت غافلگیرشون می کنیم.
گفتم : بیرون یا داخل ساختمون ؟
الیزابت : هردوشون ، مزیت و ضعف داره ، اینجا محیط بسته است و هرگونه انفجار و استفاده از مواد شیمیایی ما رو فلج می کنه. اما مزیتش اینه که نمی تونن فرار کنن و اسناد رو با خودشون ببرن . بیرون سر پناه و فضای باز رو داریم ، اما ممکنه بتونن فرار کنن.
سوزان : یه نکته رو فراموش کردین ، اون هم اسناده ، باید اونها رو سالم بدست بیارین ، همینطور که مأموریت دارن اسناد رو برگردونن ، ممکنه برای اینکه دست ما و یا هر کس دیگه ایی نیافته نابودش کنن . هدفشون اینه که کسی از این اسناد با خبر نشه .
جوزف :کاملا درسته ، سالم بدست آوردنشون مهمه .
پرسیدم : پانتوم ، هنوز کار می کنن ؟
- نه ، صدا قطع شده ، دارن از اتاق خارج می شن .
بی سیم را در دستم گرفتم ، دکمه اش را فشار دادم و 3 ضربه به آن زدم .
- بگو
: ما اینجا تنها نیستیم ، یه عده نظامی تو ساختمون هستن ، اومدن که اسناد رو ببرن ، ما بین طبقه دوم و سوم هستیم . باید اسناد رو ازدستشون در بیاریم .
جیل : باشه .
پانتوم : صدایی دیگه نمی یاد!
گفتم : باید از همین مسیری که ما اومدیم بیان ، نه!
الیزابت : در پشتی ؟ این ساختمون چندین در داره ، زود باشین .
به دو گروه تقسیم شدیم ، عده ایی با پانتوم به دنبال آنها رفتند و ما هم به طرف در خروجی دویدیم .
با بی سیم گفتم : جیل ، رو دست خوردیم ! هر طور می تونی پیداشون کن ! این ساختمون لعنتی چندین راه خروج داره ، نباید گمشون کنیم .
از عصبانیت نمی دانستم چه کار کنم . از ساختمان خارج شدیم و به سمت خیابانی که پشت آن بود دویدیم .
وارد خیابان شدیم ولی کسی نبود .
گفتم : لعنتی ! لعنتی ! کدوم گوری رفتن ؟
می خواستم از سپاستین بخواهم که با شکارچی ها رد شون رو بگیره ، ولی تا اون شکارچی ها رو صدا می کرد همه چی از دست رفته بود . هرچند الان هم از دستمون در رفته بودند. از دست خودم عصبانی بودم و کاری از دستم بر نمی آمد .
به مسیر ادامه دادیم . از بی سیم صدای 3 ضربه بلند شد .
گفتم : بله !
جیل : پیداشون کردین ؟
- نه ! خبری نیست ، پشت ساختمونیم . دیر رسیدیم .
: فکر نمی کنم از اونجا خارج شده باشن.
- خارج نشدن ؟ از کجا مطمئنی ؟
: پانتوم ، یه خبر بد هم دارم .
- بگو، امروز روی شانسیم !
: اونها بمب پیدا کردن ، نظامی ها می خوان ساختمون رو منفجر کنن.
- چی؟ منفجر کنن؟ اسناد رو که به دست آوردن .
سوزان : ممکنه در آینده کسی بتونه اونها رو بازیابی کنه !
گفتم : خدای من !
با بی سیم گفتم : جیل به پانتوم بگو اون کامپیوتر و یا هرچی که مر بوط به این اسناد می شه رو با خودشون بیارن .
- اون کامپیوتر به درد ما نمی خوره ، حتما کُلشو پاک کردن . با این حال برات می یارمش .
: نمی دونم ، الان چیزی به نظرم نمی رسه ، نشد از ساختمون سریع خارج بشین .
سپاستین : بعد ازاینکه اسناد رو به دست آوردن و اینجا رو نابود کردن ، چطوری می خوان خارج بشن ؟ از طریق آب یا هوا ؟
الیزابت : راه هوایی ، زمینی و دریایی دردسر زیادی داره .
سپاستین : هلیکوپتر بهترین وسیله است . هر جا می تونه فرود بیاد و باند هم نمی خواد .
پس از مدتی پانتوم و جیل و الي و ادوارد و بقیه برگشتند . نگاهی به کامپیوتر کردم و نیشخند زدم .
جیل به سمتم آمد : هنوز دیر نشده ، پیداشون می کنیم .
صدای انفجار بلند شد ، شیشه ها با صدای هولناکی خُردشدن و همراه با خُرده شیشه ها آتش هم به بیرون شعله کشید . همگی شروع به دویدن کردیم . بمبها مانند یه دومینو منفجر می شدند . ساختمان در آتش غرق شد .
به ماشینها رسیدیم. انفجار ها تمام شده بودند . نقشه شهر را روی کاپوت ماشین گذاشتیم و رو ی آن محلی را که در آن بودیم پیدا کردیم . دنبال محلهایی که هلیکوپتر می توانست در آن فرود بیاید گشتیم . چهار نقطه که به اینجا نزدیک تر و مستعد تر بود را پیدا کردیم . حدس می زدیم که نباید زیاد از این اینجا دور باشن . با و جود زامبی ها و گروههای دیگر نمی تونستند راه زیادی را طی کنند . پادگان متروکه اولین گزینه ما بود ، 3 نقطه دیگه هم نباید نادیده گرفته می شد .
گفتم : به چهار تا ماشین بزرگ کانتینر دار احتیاج داریم . باید یه عده رو برای مهمونی به اینجا بیاریم.



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,ابوالحسن اکبری ,زهرابادره (آنا) ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (22/3/1395),محمد علی ناصرالملکی (22/3/1395), ناصرباران دوست (22/3/1395),ابوالحسن اکبری (22/3/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (22/3/1395),زهرابادره (آنا) (23/3/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.