سرزمین سایه ها -51


همگی با حیرت به هم نگاه کردیم . او با دست جایی را نشان داد . چراغ یه دوربین مدار بسته روشن بود . جیل دوربین را منهدم کرد .
ادوارد : اینجا چه خبره ؟ طبقه پایین هیچی کار نمی کرد . اما اینجا همه چی کار می کنه.
لیزا : شاید برق اضطراری باشه .
سپاستین : به هر حال نشانه خوبی نیست ، این یعنی وسایل دفاعی ساختمون به ما حمله کنن و تو تله اونها بیافتیم . این جور ساختمون ها به نوعی موجود زنده هستن .
هرجا که دوربین می دیدیم منهدمش می کردیم . در ها را امتحان می کردیم . در تمام اتاقهایی که وارد می شدیم ، هم کامپیوتر و کلی پرونده وجود داشت . شاید می شد از طریق یکی از آنها به کامپیوتر اصلی وصل می شدیم و اطلاعات را به دست می آوردیم . کنار یکی از آنها یه پرینتر بود . باید آنها را روی کاغذ ثبت می کردیم و دو نسخه تهیه می کردیم . یکی برای ارائه به سران شرکت و یا دولت و دومی را در جایی مطمئن پنهان می کردیم ، جایی که بشود به راحتی آنها را بدست روزنامه ها و مجله ها و سازمانهای حقوق بشری و مردمی رساند ، مهترین خاصیتش این بود که آنها را در مقابل ما محتاط می کرد و علنی نمی توانستن علیه ما کاری کنند . با این حال به هیچ وجه نمی شد به آنها کرد ، برای پوشاند کارهایشان ممکن بود هر کاری بکنن و با تلویزیئنهای دولت و خصوصی آنچنان موضوع را برمی گرداندند که ما متهم می شدیم و آنوقت راحت نابودمان می کردند . من و الیزابت و جان این موضوع را لمس کرده بودیم . در کار ما بارها موضوع اعتماد و عدم اعتما و عهد شکنی ها پیش آمده بود.
کامپیوتر را روشن کردیم ، رمز ورود می خواست .
گفتم : لعنتی ، رمزشو از کجا بیاریم ؟
شروع به گشتن در بین کاغذها و یادداشتهای روی میز کردیم . چیزی که به عنوان رمز بشه استفاده کرد و یا حدس می زدیم رمز باشه را پیدا نکردیم .
جیل : باید سیستم رو هک و یه اسم جدید وارد کنیم . دنبال سی دی نصب ویندوز بگردین .
گفتم : یه کامپیوتر دیگه پیدا می کنیم که رمز نداشته باشه .
جیل نگاهی به من کرد : فکر می کنی همچین کامپیوتری اینجا پیدا بشه ؟ چند تا رو می خوای امتحان کنی ؟!
الي و ادوارد کنار جیل ماندند . ما هم برای پیدا کردن سی دی از اتاق خارج شدیم .
گفتم : لعنت به این شانس ، باید دنبال اتاق پیشتیبانی بگردیم . باید یه قسمت پیشتیبانی سیستمها تو این ساختمون باشه .
جان : شاید از بیرون متخصص می آوردن .
- نمی دونم ، تا اون سی دی رو پیدا نکنیم ، هیچ کاری نمی تونیم انجام بدیم .
به هر اتاقی که وارد می شدیم و کامپیوتر داشت به سراغش می رفتم و رو شنش می کردم ، همه آنها رمز می خواستند . بقیه هم دنبال سی دی می گشتند .
گفتم :این ساختمون بایگانی نداره ، این طوری فقط دور خودمون می چرخیم و روز رو از دست می دیم.
پانتوم : ساکت ! گوش کنین ، یه چیزی داره کار می کنه .
با دقت گوش دادیم ، صدا ضعیف بود ولی ماهم می توانستیم بشنویم .
سوزان : تو این طبقه است؟
مسیر را با قوی و ضعیف شدن صدا دنبال می کردیم . به سمت راه پله های طبقه بعدی رفتیم . صدا واضح تر شده بود . کفشهایم را در آوردم ، بقیه هم همین کار را کردند. به لبه راهرو رسیدیم . صدا از داخل آن می آمد . سرک کشیدم و سپس گفتم : از نیروهای نظامی هستن ، از ارتش .
لیزا : از ارتش ؟! اینجا چه کار می کنن ؟
سوزان : برای بردن اسناد اومدن ، بخشی از این پروژه به در خواست و حمایت ارتش شروع شد .
سپاستین : تو گزارشی که به من رسیده بود ، دخالت ارتش رو تایید می کرد .
پرسیدم : حالا چی ؟
که صدای قدمهایی که به سمت ما می آمدند بلند شد . به سرعت کفشهایمان را برداشتیم و به سمت پله ها دویدیم . قدمها تا بالای راه پله آمدند و متوقف شدند . زیر پله زیاد بزرگ نبود و ما در هم فشرده شده بودیم . مدتی گذشت ، آنها از پله پایین نیامدند . نمی دانستیم برگشته اند و یا هنوز بالای پله ها ایستادند . پانتوم به سمت پله ها حرکت کرد .
پس از لحظاتی گفت : بیاین .
از آنجا خارج شدیم.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

زهرابادره (آنا) , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (19/3/1395),محمد علی ناصرالملکی (19/3/1395), ناصرباران دوست (19/3/1395),سحر ذاکری (19/3/1395),زهرابادره (آنا) (19/3/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (20/3/1395),

نقطه نظرات

نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 09:15

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر شما .

طاعات قبول .

شاد و پیروز باشید.@};-


@الف.اندیشه توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 10:24

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام،
عبادت های شما هم قبول
،تو شبهای قدر هر چی از خدا خواستین بر آورده به خیر بشه .
ممنون که آمدید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.