سرزمین سایه ها- 50


گفتم : باید زره های ضد کوسه پیدا کنیم .
لیزا : چی هست ؟
- غواصها وقتی که در محل هایی که کوسه ها زیاد هستند به خصوص سفید بزرگ و ببری ، اون رو مثل لباس غواصی یه سره، زیر لباسشون می پوشن ، به علت حلقه زیاد و ریز فولادی تا حد زیادی از صدمات دندان کوسه جلوگیری می کنه ، در مقابل این زامبی ها این بهترین محافظه ، حتی بهتر از واکسن. آنها بیشتر به قسمت گردن و شانه ، کتف و دستها حمله می کنن.
جیل : فکر نمی کنم توی این شهر از این لباسها پیدا بشه و اگه باشه به تعداد خیلی زیاد لازم داریم . نتیجه لازم رو نمی ده .
گفتم : سوزان می تونی واکسنش رو درست کنی ؟
- به یه آزمایشگاه و نمونه اصلی ویروس احتیاج دارم و مدتی طول می کشه تا بتونیم درستش کنم . این ویروس توانایی شناسایی همنوعش رو داره . وقتی به یه انسان و دی ان ان تازه و سالم برمی خوره بهش حمله می کنه و بعد از آلوده شدن فرد دیگه کاری به او نداره !
الي : خیلی ترسناک بودن ، حتی بیشتر از شکارچی ها و بقیه ، چون اصلا انتظارشو نداری ،حتی یه بچه هم می تونه آلودت کنه . برتریشون در تعدادشونه . دیدین در گروهای بزرگ و متمرکز حمله می کنن ، آلوده شدنشون نه تنها کُندشون نکرده ، بلکه با سرعتی بیشتر از انسان معمولی می تونن بدون . موقعی که ماشین رو تعقیب می کردن ، پی به این قدرتشون بردم .
جان :چیزی هست که بتونه جلوی اینها بایسته ؟
الیزابت : فقط باید بهشون شلیک و یا فرار کنی . کاری از دست کسی بر نمی یاد .
گفتم : از اینجا می شه اون ساختمون رو دید ، مشکل اصلی وقتی که بخوایم وارد ساختمون بشیم. اونجا ممکنه با هر چیزی مثل این زامبی ها روبرو بشیم و از داخل ساختمون خبر نداریم .
ادوارد : باید برق ساختمون رو قطع کنیم ، تمام سیستمهای امنیتی بدون اون دِکورَن .
جوزف : از آژیر خطر گرفته تا کف سالن های حساس به فشار ، اسلحه های لیزری ، تله های لیزری ، دوربینهای مدار بسته و سیستمها و کامپیوتر های فوق هوشمند که ممکنه کنترل و حفاظت از این ساختمون رو به عهده داشته باشن .
الیزابت : سوزان تا به حال به این ساختمون رفتی ؟
- نه ! ما گزارشا مون رو به وسیله ایمیل و کامپیوتر می فرستادیم و برای پشتیبانی اسناد کاغذی تهیه می کردیم که مسئول رساندن آنها کسای دیگه ایی بودن .
ما باید در روز وارد ساختمان می شدیم ، تا از نور روز در صورت قطع کردن برق استفاده کنیم .
آن شب نگهبانی حساسیت خاص داشت . زامبی ها آرام و بی صدا حرکت می کردند . در ابتدا شاید به تعداد انگشتان دست نمی رسیدند اما پس از مدتی تبدیل به جمعیت زیادی می شدند . در حالت آماده باش ، روی زمین نشستم و به دیوار تکیه دادم. الي و الیزابت در نبود سارا به دیگران نوشیدنی و خوراکی می دادند . سرم را به دیوار گذاشتم و چشمانم را بستم . پس مدتی چشمهایم را باز کردم ، خوابم برده بود . نگاهی به اطراف کردم، همه چی آرام و ساکت بود . بچه ها نگهبانی را با هم عوض کرده بودند ، گروه اول در کنار دیوار اتاق به خواب رفته بودند . از جایم بلند شدم و به کنار یکی از پنجره ها رفتم . نور مهتاب زیبایی خاصی داشت . گاهی سیاهی در حال حرکت را در فاصله نسبتا زیادی می دیدم . باید زامبی ها باشند . پانتوم به کنارم آمد . هر دو به چراغ قرمز رنگی که بالای دکل چشمک می زد ، نگاه می کردیم .
صبح روز بعد ، پس از خوردن صبحانه آماده حرکت شدیم . خبری از زامبی ها نبود ، با این حال با احتیاط به راه افتادیم . ساختمان را به عنوان شاخص در نظر گرفتیم و خیابانهایی را که به نظرمان به آن نزدیک تر بود را انتخاب می کردیم . سرانجام ساختمان خودش را نشان داد . ماشینها را در بهترین جای ممکن پارک کردیم ، آنها را طوری قرار دادیم که بشود از تیربار ها استفاده کنیم . ماشین الي را هم بین دو زره پوش استتار کردیم . به سمت ساختمان رفتیم ، در وردی نیمه باز بود . آرایش حمله گرفتیم . سپاستین و پانتوم اول داخل شدند و سپس ما تک تک وارد شدیم . خالی به نظر می رسید . باید محل ورودی برق به ساختمان را پیدا می کردیم . لیزا یکی از کلیدهای برق را امتحان کرد . چراغی روشن نشد . به راهمان ادامه دادیم ، در چند جای دیگر هم کلیدها را امتحان کردیم .
الیزابت : برق ساختمون قطعه .
گفتم : اینطور به نظر می یاد .
پانتوم : کسانی قبل از ما اینجا اومدن .
جیل : ممکنه هنوز تو ساختمون باشن .
همچنان پیش می رفتیم ، یه دوربین مدار بسته پیدا کردیم. چراغش خاموش بود. دست تکان دادم عکس العملی نداشت با این حال با اسلحه صدا خفه کن دار به آن شلیک کردیم . پلاکهایی که در بالای درها نصب شده بودند را می خواندیم. دنبال تابلوی راهنما گشتیم ، اما پیدایش نمی کردیم. وارد طبقه دوم شدیم .
گفتم : کجا رو بگردیم ؟ این ساختمون 20 طبقه است و وسعتش مثل یه قصره .
سوزان : همون جایی که هستین بمونین .






شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

زهرابادره (آنا) , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (19/3/1395),محمد علی ناصرالملکی (19/3/1395), ناصرباران دوست (19/3/1395),سحر ذاکری (19/3/1395),زهرابادره (آنا) (19/3/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (20/3/1395),محمد علی ناصرالملکی (5/8/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.