سرزمین سایه ها - 49


نگاهی به آنها کردم . در خودشان بودند ، حتی وقتی که از کنار هم می گذشتند توجهی به هم نمی کردند .
سوزان : آلوده شدن ، انسان نیستن.
- یعنی زامبی شدن ؟!
سر تکان داد .
- خدای من !
تعدادی از آنها آرام به سمت ما می آمدند.
سوزان : بهتر از این جا بریم .
شروع به عقب نشینی به سمت ماشینها کردیم. یکی از آنها متوجه حرکت ما شد . ناگهان شروع به دویدن کرد .
گفتم : اینها مگه نباید کُند راه برن ؟!
بقیه هم متوجه ما شدند . حتی آنهایی که روی زمین افتاده بودند . دراز کشیده بودند!
صدای گلوله بلند شد . جیل به سر یکی از آنها شلیک کرده بود .
فریاد زدم : فرار کنین .
مسلسل زره پوش به کار افتاد . الیزابت آنها را به گلوله بست. ولی این کار به ضررمان تمام شد . از انتهای دو خیابان کناری جمعیتی در حال ملحق شدن به آنها بود . نور چراغی با سرعت به سمت من می آمد . خودم را به سمت گوشه خیابان پرت کردم .
الي روی ترمز کوبید و فریاد زد : سوار شین . بپرین پشت ماشین .
همین کار را کردیم . الیزابت زره پوش را به حرکت در آورد . باید قبل از این که محاصره مان می کردند و ماشین ها در میان آنها گرفتار می شد . فرار می کردیم .
سپاستین هم با مسلسل زره پوش شروع به شلیک کرد . به قلب گروهی که از روبرو می آمدند زدیم . جمعیت هر لحظه به ما نزدیک تر و بیشتر می شدند . ما هم بی وقفه آنها را به گلوله می بستیم . الي تا آخر روی گاز فشار می داد ، زامبی هایی که با سپر ماشین برخورد می کردند به زیر ماشین کشیده می شدند و ماشین هنگام عبور از روی بدن آنها تکان های زیادی می خورد . انها دستهایشان را برای گرفتن ما و ماشین دراز کرده بودند و با سرعت عجیبی می دویدند !
لیزا با تیراندازی زامبی هایی که در مسیر ماشین بودند را از پای در می آورد .
الي : محکم خودتون رو نگه دارین.
سر برگرداندم ، روبرو بن بست بود و ماشین با سرعت زیاد می خواست وارد خیابان کناری شود . لبه بدنه ماشین را گرفتم . ماشین چرخشی سریعی کرد و من به وسط ماشین پرتاپ شدم . سعی کردم به کف ماشین بچسبم تا به بیرون پرت نشم . سرعت ماشین پس از مدتی کمتر از قبل شد . از جایم بلند شدم و لبه سقف ماشین را گرفتم . خبری از آنها نبود . از مهلکه فرار کرده بودیم .
گفتم : چه کفتی بودن ! خوشحال بودم که از اینها تو شهر نیست . هر روز یه دسته گل تازه از شرکتتون رو می شه .
سوزان : این کار ما نیست !
- کار شما نیست ؟! پس اینها از کجا پیداشون شد ؟!
: نمی دونم !
- چه خوب ؟!
الي : شما دو تا خوبین ؟
گفتم : آره ، زنده ایم !
هر چه بیشتر به مرکز شهر نزدیک تر می شدیم . شهر ترسناک تر می شد. روی کف ماشین نشستم و خشاب اسلحه را بیرون آوردم . تقریبا خالی شده بود .
رو به سوزان کردم : برای کسی که اسلحه دستش نگرفته ، خوب بود .
- متشکرم .
یکی از ساختمانها را برای گذارندن شب انتخاب کردیم . با دیدن این زامبی ها خطر بیشتر به ما نزدیک شده بود . در صورت آلوده شدن هر کدام از ا یه تیراژدی رخ می داد . واکسن نداشتیم و از اینکه به روی هم اسلحه بگیریم و شلیک کنیم می ترسیدم .
جیل : این مشکل خیلی جدی و بزرگیه ، این تعداد آلوده شده نشون می ده ویروس با چه سرعتی پخش می شه . یه خراش و گاز گرفتگی کا ر رو تموم می کنه .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

کریم پورکرم ,نرجس علیرضایی سروستانی ,سحر ذاکری ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (15/3/1395),کریم پورکرم (15/3/1395),الف.اندیشه (15/3/1395), ناصرباران دوست (15/3/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (16/3/1395),سحر ذاکری (18/3/1395),

نقطه نظرات

نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 خرداد 1395 - 16:17

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر شما

داستان همچنان جالب و پرکشش پیش می رود .

خسته نباشید . @};-


@الف.اندیشه توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در شنبه 15 خرداد 1395 - 16:20

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،

متشکر ،@};- @};- @};- @};- @};- :"> :)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.