سرزمین سایه ها - 46

سارا و ادوارد به زندان رسیدند و پس از شناسایی سوزان و همراهانش آنها را بیرون آوردند .
سارا : مطمئن بشین که شکارچی ها این اطراف نیستن و گرنه ما هم کشته می شیم ، این حمله با حمله های قبلی فرق داره و آنها تمایزی بین ما و دشمن قائل نمی شن .
مدتی صبر کردن و پس از اطمینان از اینکه محوطه خالی است از ساختمان خارج شدند و شروع به دویدن کردن که ناگهان نعره ایی میخکوبشان کرد . یکی از شکارچی ها آنها را دیده بود . و با قدمهای بلندش به سمتشان هجوم آورد.
سارا : بُدوین !
گفتم : خدای من !
بی سیم را در دستم گرفتم : سپاستین ! اون شکارچی نزدیک ساختمون زندان ...
سارا و بقیه با تمام قدرت و سرعت می دویدند ولی شکارچی از آنها سریع تر بود و هر لحظه فاصله اش را با آنها کمتر می کرد . حیوان گردنش را پایین آورد و به سرش زاویه داد و دهان بازش مانند یه انبر، نزدیکترین طعمه را میان دندانهایش بگیرد . صدای برخورد بلند و شدید دندانها ترس را به نهایت رساند . سارا پس از مدتی حس کرد که تعقیبشان نمی کند . اما نمی توانست بایستد . حیوان ایستاده بود . سپاستین خودش رابه آنها رسانده بود ، من هم سر حیوان را نشانه گرفته بود که اگر سپاستین نرسید و یا نتوانست متوقفش کند او را از پا در آورم و یا لا اقل کندش کنم .
شکارچی غرش خفه ایی کرد . سارا و گروهش عاقبت از آنجا خارج شدند . توقف کردند . نفس نفس می زدند و ریه ها و پهلوهایشان درد و سوزش داشت. نفس راحتی کشیدم .
جان و جیل و افرادشان پس از پاک سازی سلاحهای غنیمتی را جمع کردند . سه ماشین هم به چنگشان افتاده بود .
به سراغ لیزا و بقیه رفتیم . در صندوقها را با ز کردیم ، به هوش آمده بودند . آزادشان کردیم .
گفتم : من سر قولم هستم . ما به چیزی که می خواستیم رسیدیم . ممنون و خدا حافظ .
به راه افتادیم تا به دیگران ملحق بشیم .
لیزا : صبر کنین !
ایستادیم . آنها به سمتمان می دویدند .
لیزا : ما رو هم با خودتون ببرین !
جیک : شما به وعدتون عمل کردین و نشون دادین سر قولتان می مانین .
گفتم : یه معامله با شما کردم ، خصومت شخصی هم که نداشتیم . سوزان آزاد شد و شما هم با صداقت با ما رفتار کردین .
الیزابت : بابت بیهوش کردنتان معذرت می خوایم ، ولی نمی تونستیم خطر کنیم ، به هر حال شما عضو گروهشون بودین و ممکن بود علاقه و مدتی که با آنها بودین عملیات رو خراب کنه .
جرج : درسته . ما اونجا هم امنیت داشتیم و هم جایی برای موندن ، با این حال با رضایت قلبی می خوایم به شما ملحق بشیم .
دستم را دراز کردم : خوش آمدین .
او هم دستم را گرفت . به بقیه ملحق شدیم . ماشینی به این سمت می آمد . سپاستین و پانتوم سوار آن بودند . مأموریت سخت با همکاری تمام بچه ها موفق آمیز تمام شد . به مقر برگشتیم و خوشبختانه در نبود ما اتفاقی نیافتاده بود . صحنه نوازش کردن سر شکارچی توسط سپاستین واقعا جالب بود . حیوان مانند یه حیوان خانگی رفتار می کرد . قرار شد برای موفقیتمان جشن بگیریم . با اعضای اصلی یه جلسه با سوزان برگزار کردیم .
گفتم : نجاتتون رو مدیون ادوارد و تلاش همگی بچه ها هستین دکتر جین ؛ چند دلیل باعث شد که نجاتتون بدیم ، 1- درخواست ادوارد 2- اینکه شما یکی از دانشمندان ارشد شرکت هستین و از این نظر هدف ما با گروهی که گرفتنتون یکیه . البته ما زندانیتون نمی کنیم و قصدش رو هم نداریم اما نوع همکاری شما رابطه بین ما رو مشخص می کنه ، می خوایم به مرکز شهر بریم یه ساختمون دولتی اونجاست که اسناد و گزارشهایی رو که از شرکت می فرستادین ، در اون نگهداری می کنن با به دست آوردشون می تونیم جون خودمون و آزادیمون رو بخریم . دولت و سران شرکت مجبور می شیم با ما کنار بیان . به ما کمک کنین تا اسناد رو به دست بیاریم .
سوزان : منو از دست اونها در آوردین تا برگ برنده شما باشم و بوسیله من می خوایین به مهمترین اسناد شرکت دست پیدا کنین ؛ اگه باهاتون همکاری نکنم مثل اونها با من رفتار می کنین . کسی منو به خاطر خودم و دانشم نمی خواد !
گفتم : این شما و دانشتون ما و این شهر رو به این روز انداخت ! شما و اون جاه طلبی های دیوانه وارتون ، هیولاهایی ساختین که بلای جون مردم و ما و خودتون شد . این قسمت از شهر رو می خوان با موشک اتمی و بمب هیدروژنی از نقشه کشور حذف کنن . در گروه ما کسانی هستن که یه لحظه هم نمی خوان زنده باشی از نگاه و رفتارتان فهمیدم که پانتوم را می شناسید . شما حق انتخاب ندارین دکتر ؛ به ما کمک می کنین و ما هم شما و گروهتون رو به اون طرف آب می فرستیم . همه چی واضح و روشنه ؟! این جهنم رو شما ساختین ، نه ما !
سوزان : خیلی خوب. امنیت منو تضمین کنین ، من هم شما رو به خواستتون می رسونم .
- قبوله



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,سحر ذاکری ,الف.اندیشه ,زهرابادره ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (15/3/1395), ناصرباران دوست (15/3/1395),الف.اندیشه (15/3/1395), ناصرباران دوست (15/3/1395),زهرابادره (15/3/1395),ابوالحسن اکبری (15/3/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (16/3/1395),محمد قبادی (17/3/1395),سحر ذاکری (18/3/1395),محمد علی ناصرالملکی (18/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (5/8/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.