سرزمین سایه ها -45

سپاستین : باید عده ایی رو برای آوردن زره پوشها و ماشینها بفرستیم .
سارا : این همه را رو برگردن ؟! توی این شرایط ؟!
جان : خیلی از مسیرها بسته است ، باید کلی مسیر رو دور بزنیم؛ این نقشه هم زیاد بدرد نمی خوره ، شرایط شهر خیلی با اون فرق داره .
سپاستین : سخته ، اما شدنی است . مگه دوباره نمی خوایم به فروشگاه برگردیم . اون قسمت شهر از همه جا امنتره و تازه به دوتا پل که دو قسمت شهر رو به هم متصل می کنه خیلی نزدیکه ، در آینده می تونیم برای ارتباط با اون طرف ازشون استفاده کنیم و اگر بخوان شهر رو تابود کنن ، موشک به مرکز شهر می خوره و کلی ساختمون جلوی موج انفجار رو می گیره و شانس زنده موندن ما خیلی بیشتره .
گفتم : منطقیه ، ولی باید موقعیتمون رو تثبیت کنیم . الان می ریم سراغ اون مقر .
جوزف : اینها رو چه می کنید ؟ اینجا زیاد مطئمن نیست .
جیل : امنیت معضل بزرگی برای ما شده ، در نبود ما به اینجا حمله بشه ، کشتار راه می افته . سپاستین باید شکارچی ها رو برای محافظت از اونها مستقر کنی اما با یه فاصله معین ، نمی دونم در غیاب تو هم به دستوراتت عمل می کنن یانه ؟ خود آنها هم ممکنه مشکل ما بشن ، باید به کسانی که اینجا می مونن هم بگیم که تا برگشت ما از ساختمون خارج نشن و فاصله ایمن رو رعایت کنن .
استفان و هری در کنار آنها ماندند ، به دو نفر با تجربه نیاز داشتیم .
سپاستین با یکی از شکارچی ها که از بقیه تنومند تر و حالت ارشد را داشت درحال صحبت بود . لیزا و بقیه هم در حال نگاه کردن به این صحنه بودند .
روبه هر سه نفرشان کردم و گفتم : پس از نجات سوزان ، آزادین هر جا خواستین برین . موقع عملیات هم بهتره آفتابی نشین ، جدای هر نتیجه اگه جونتون و آزادیتون براتون مهمه نباید شما رو ببینن.
با نعره بلند شکارچی و پیدا شدن چند شکارچی دیگر ، به راه افتادیم . از روی نقشه تا رسیدن به اتوبان یکساعت راه بود . تا به دست آوردن ماشین باید راهها را در مدت زمان طولانی تری طی می کردیم.
به پانتوم سپرده بودم که مواظب آن سه نفر باشد و به محض خطا کردن تا پایان عملیات نابودشان کند.
کوله پشتی ها این بار کمتر اذیت می کردند ، یا ما قوی تر شده بودیم و یا سنگینی آنها برایمان عادی شده بود. از روی نقشه و راهنمایی لیزا کوتاهترین راه ها را برای رسیدن به آنجا طی کردیم ، عاقبت به اتوبان رسیدیم . یه دوراهی که یکی از آنها بوسیله انبوهی از ماشینهای رها شده مسدود بود.
لیزا :خروجی که به سمت پایین می ره به پادگان می رسه ؛ کنار ساختمون اصلی یه ساختمون کوچکتر هست که سوزان و بقیه رو در آن نگه می دارن .
جیل : از همکاریتون ممنون . ولی باید شرایط رو درک کنین .
سر سه با ضربه ایی که به پشت سرشان خورد بیهوش شدند . آنها را با دست و پای بسته داخل صندوق عقب ماشینها انداختند و ماشینها را علامت گذاری کردند تا بعدا بتوانند پیدایشان کنند . سپاستین و پانتوم از ما جدا شدند .ما هم به دنبال نزدیکترین مکان مرتفعی که بر پادگان تسلط داشت گشتیم . اینبار شانس با ما خیلی مهربان بود ، یه تپه با فضای سبز انبوه . نگاهی به هم کردیم و لبخند زدیم . در میان درختان و بوته ها مستقر شدیم و محوطه را زیر نظر گرفتیم . تعدادشان زیاد بود . ساختمانی که سوزان را در آن نگه می داشتند پیدا کردم .
گفتم : فقط در موارد خیلی ضروری باهم تماس بگیرین . صدای بی سیم ها رو تا حد امکان کم کنین که صدای بی موقعش باعث دردسر نشه ، وقتی از امنیت کامل محل اطمینان پیدا کردین ، اول با 3 ضربه به بی سیم ببینین طرف مقابل می تونه حرف بزنه یا نه و اگه جواب نداد و یا فقط 2 ضربه زد، ارتباط رو قطع کنین . اینجا یه پادگان نظامیه و ممکنه هنوز وسایل رهگیری داشته باشه و اونها ازش استفاده کنن .
جان و گروهش حرکت کردند . مدتی بعد جیل و جوزف و پس از آنها سارا و ادوارد ؛ من ، الیزابت و الي به همراه دونف از تازه واردین روی تپه ماندیم. سپاستین و پانتوم هنوز وارد عمل نشده بودند . صبر کردن چیزی بود که بعد از حادثه شهر و حوادث اخیر یاد گرفته بودم و گاهی هم چاره ایی جز آن نداشتم.

عاقبت سر و کله شکارچی ها پیدا شد . با هجوم آنها افراد داخل محوطه به هر طرف شروع به دویدن و عده ایی هم شروع به تیراندازی کردند .
گفتم : شروع کنین .
ما هم به سمتشان شلیک کردیم و این کاملا آنها را به هم ریخت . شکارچی ها که به خان نعمت بزرگی دست یافته بودند ، آنچنا با حرص و ولع به آنها حمله می کردند که ما هم متعجب شده بودیم . آنها افراد داخل پادگان را به صورت هدفمند از ساختمان ها دور می کردند . سه گروه دیگر وارد عمل شدند .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

8

فاطمه محمودی ماهانی ,زهرابادره , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,الف.اندیشه ,شهره کبودوندپور ,حمید جعفری (مسافر شب) ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (10/3/1395),محمد علی ناصرالملکی (11/3/1395), ناصرباران دوست (11/3/1395),فاطمه محمودی ماهانی (11/3/1395),شهره کبودوندپور (11/3/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (11/3/1395),ابوالحسن اکبری (14/3/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (14/3/1395), ک جعفری (22/3/1395),

نقطه نظرات

نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 10 خرداد 1395 - 00:07

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی اصلاحیه ،
هر سه با ضربه ایی که به پشت سرشان خورد


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 10 خرداد 1395 - 00:21

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی اصلاحیه : من ، الیزابت و الي و دو نفر از تازه واردین ،
شرمنده بابت جا افتادن و اشتباه تایپی :-s


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 خرداد 1395 - 10:23

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر شما



شاد و پیروز باشید

@};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 14 خرداد 1395 - 11:09

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود برجناب استاد ناصرالمالکی . لذت بردم از داستان زیبایتان .@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در جمعه 14 خرداد 1395 - 12:36

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
خوش آمدید .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.