سرزمین سایه ها - 44


جان و گروه محافظین برگشتند . با خودشان اسلحه و مواد غذایی و وسایلی از قبیل پیک نیکی برای گرم کردن غذا آوردند . بی سیم هم گیر آورده بودند .مدیریت افراد و آموزشان را به جیل ، سپاستین و جوزف سپردم . پس از مدتی سارا و گروهش هم آمدند . چندین جا را به عنوان سرپناه پیدا کرده بودند که هر کدام مزایا و معایب خودشان را داشتند. خورشید غروب کرد . اینبار نوبت نگهبانان شب و تنومند بود که محافظت از بقیه را به عهده بگیرند . لیزا ، جیک ، جُرج به همراه بقیه از دیدن شکارچی ها حیرت زده و تا حدی ترسیده بودند . وقتی فهمیدند که آنها تحت فرمان سپاستین هستند و پانتوم از ساخته های شرکت و با قدرت ماوراء طبیعی است ، ترسی عمیق از ما در دلشان جا خوش کرد .
لیزا : باورم نمی شه ، خیلی راحت می توانستند ما رو نابود کنند و ما هیچ شانسی نداشتیم .
جیک : خیلی ترسناکن ، معلوم نیست خودش و افرادش مثل این دو نفر نباشن . برای زنده ماندن باید به هر چی که می گن گوش کنیم .
جُرج : با این حال رفتارشان با ما و بقیه خیلی خوبه ، نذاشتن زندانی ها به ما حمله کنن ، با اینکه از آنها خواستن که هر کس به راه خودش برود و فقط آنهایی که دوست دارن با آنها بمانن و همه چی را به آنها گفتن و اینکه با آنها بمانن چه سرنوشتی ممکنه در انتظارشون باشه . هیچ وعده یا امید واهی به مردم ندادن .
جیک : مطمئن نیستم ، ولی فکر کنم به اینها ملحق بشیم ، آینده بهتری داریم یا لا اقل سرنوشتمون دست خودمونه و از اون محیط خشک و عامرانه خبری نیست .
لیزا : بد فکری نیست . باید روُش فکر کنم .
جُرج : رئیس و بقیه بفهمن میان دنبالمون و ما رو می کشن .
لیزا : یه جورایی الان هم مُردیم ! اول اینکه جای مقر رو به اونها گفتیم و وقتی اون دکتره رو فراری بِدن ، اولین مظنون ما هستیم . اونها با ما بدتر از اینها رفتار می کنن، بازجویی اینها هیچی به حساب نمی یاد .
شب یه خانواده بزرگ دور هم برای شام خوردن جمع شده بودند . شبی به یاد ماندنی برای همه ما بود . چه آنها که از زندان یه گروه مسلح آزاد شده بودند و هم برای آن سه نفر که دیگر دست و پاهایشان باز بود . ما نگران فرارشان نبودیم و تازه اگر هم می خواستند فرار کنند باید از دست شکارچی در می رفتند که خطرش خیلی بالا بود . ازاسلحه هم نمی توانستند استفاده کنند چون همه را خبر می کردند . حتی گروگان هم نمی توانستند بگیرند ،آنها پانتوم را هنگام نجات ادوارد دیده بودند . در زندان باز بود اما نمی توانستند فرار کنند . عمده نگهبانان از گروه اصلی بودند . جیل را اینبار استثناء کرده بودم . هرچند خودش اصرا ر داشت که می تواند روی یک جعبه نزدیکی پنجره در تاریکی بنشیند و مواظب اطراف باشد . ولی من مخالف بودم . دکتر به زور به او مسکن تزریق کرد تا شب را بدون درد بخوابد . حالا جیل به طور رسمی عضو گروه ما شده بود پس مسئولیت حفظ جان و سلامتیش علاوه بر خودش به عهده من هم بود . هر چند از عنوان رئیس خوشم نمی آمد ، نه اینکه به ریاست علاقه نداشتم اما این عنوان به نوعی بین من و آنها فاصله می انداخت ، برای همین از آنها خواسته بودم به اسم کوچکم صدایم بزنند ، هم صمیمی تر بود و هم من راحت تر بودم . بدون عنوان رئیس هم آنها از دستوراتم پیروی می کردند. حتی سپاستین و پانتوم وجیل هم خودشان را تابع دستورات من کرده بودند. با اینکه در برابر پانتوم و سپاستین چه فردی و چه گروهی قدرت مقاومت چندانی نداشتیم . آن شب نگذاشتد من هم نگهبانی بدهم . با این حال در یکی از اتاقهایی که در آن نگهبانی می دادن خوابیدم . تا به محض اینکه خبری شد آماده باشم.
صبح روز بعد برای نجات سوزان ، شروع به برنامه ریزی کردیم. قبل از حمله باید از موقعیت دقیق مقر و راههای ارتباطی آن مطمئن می شدیم . چند کار را باید با هم انجام می دادیم ، نگذاریم فرار کنند و یا محاصره مان کنند و در کوتاه ترین مسیر و زمان به سوزان برسیم ، او را نجات دهیم و برگردیم . با حمله وسیع شکارچی ها
مانع از تعقیبشان شویم . بلافاصله بعد از موفقیت همه را از آنجا منتقل کنیم تا نتوانند به سادگی ما را پیدا کنند.
گفتم : نجات سوزان و بقیه از دست پانتوم برمی یاد ، این مسئولیت با تو ؛سپاستین و شکارچی ها قبل و بعد از ما به آنها شبیخون و نظم و آرامششان رو به هم می ریزن . جیل ، جوزف و جان هر کدوم با گروههای خودشون به پاک سازی مسیر های رفت و برگشت اقدام می کنین ، تا جایی هم که می شه باید اسلحه جمع کنیم . به ماشین هم احتیاج داریم این همه آدم رو نمی شه پیاده این طرف و اون طرف برد . رسیدن به مر کز شهر سخت تر از چیزی بود که به نظر می رسید . الان سه روزه که از فروشگاه راه افتادیم .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

سبحان بامداد ,فاطمه محمودی ماهانی ,زهرابادره ,نرجس علیرضایی سروستانی , ناصرباران دوست ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (8/3/1395),الف.اندیشه (8/3/1395),محمد علی ناصرالملکی (8/3/1395), ناصرباران دوست (9/3/1395),سبحان بامداد (9/3/1395),سحر ذاکری (9/3/1395),زهرابادره (9/3/1395), ناصرباران دوست (9/3/1395),زهرابادره (11/3/1395),فاطمه محمودی ماهانی (11/3/1395),

نقطه نظرات

نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 9 خرداد 1395 - 11:09

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر شما

@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.