سرزمین سایه ها -43

سارا به طرفم آمد و گفت : اینها خیال رفتن ندارن ،
- ببین بینشون ، دکتر یا پرستار هست ، جیل باید درمان بشه ، خیلی بهش نیاز داریم . از بین زنها و مردها ، اونهایی که بدن قوی دارن رو جدا کن ، اسلحه اجساد رو جمع کنین و با اونها برین مقر رو بگردین ، غذا و اسلحه لازم داریم ، همشون باید تیراندازی یاد بگیرن ، برای خودمون هم دنبال بی سیم بگرد چه هدفونی یا دستی ، موبایل هم پیدا کنی خوبه ، برو زودتر انجامش بده ، باید به فکر پیدا کردن یه جای امن هم باشیم ، داریم به غروب نزدیک می شیم .
سارا رفت . به کنار جیل رفتم ، کمی آرام تر شده بود.
پرسیدم : الان بهتری ؟ سارا رفته دنبال اینکه ببینه بین اونها دکتر هست . تو باید زود خوب بشی ، شاید توقع زیادیه ولی به توی سالم و رو پا احتیاج دارم . اینها نمی خوان از اینجا برن ، باید دنبال یه سر پناه باشیم و به همشون تیراندازی یاد بدیم و هم همزمان به مقر اصلی برای فراری دادن سوزان بریم ، این طور که لیزا یکی از افراد این مقر می گفت : اونها 30 نفرن ، خیلی بیشتر از ما ، اینجا با یه آرپی جی و یه ماشین تیر باردار زمین گیر شدیم و تو به این روز افتادی ، اونجا اصلا قابل مقایسه با اینجا نیست .
جیل : کمکم کن بلند شم .
زانو زدم . جیل دستش را دور گردنم انداخت به پاهایم فشار آوردم تا از جا بلند شویم . جیل ناله ایی کرد.
- مطمئنی که حالت خوبه ؟! خیلی درد داری ، به خودت فشار نیار ، الان هیچ کاری نمی خوام انجام بدی ، سلا متیت برای من خیلی مهم تره . اون دختره می تونه حالا حالا ها صبر کنه و اونها هم زِندش بدردشون می خوره نه مُردش .
: من خوبم . درد دارم ولی این طوری هم نمی تونم ادامه بدم .
سارا با چند مرد و زن به ما ملحق شد و گفت : این دونفر دکترن ، بقیه هم یا دوره کمکهای اولیه رو دیدن و یا درس دکتری و پرستاری می خوندند .
گفتم : از آ شناییتون خوش وقتم ، ایشون جیل کیدمن ، سارا و من علی هستم . جیل بر اثر انفجار و پرتاپ شدن صدمه دیده ، معاینه اش کنید و بعد به اون زندانیها برسین .
رو به سارا گفتم : الیزابت کجاست ؟
- می خواد با یه گروه بره دنبال غذا و اسلحه .
: بهش بگو این کار رو به جان بسپره و خودش بیاد پیش من ، اینجا بهش احتیاج بیشتری دارم . تو هم با چند نفر که اینجا ها رو بلدن سریع برین یه جای امن پیدا کنین تا سر و کله بقیشون پیدا نشده ، نمی تونیم با این وضعیت اینجا بمونیم ، عجله کن .
سارا به سرعت رفت . الیزابت پس از مدتی پیش من آمد .
: من به مدیریتت احتاج دارم ، این جور کارها رو به بقیه محول کن . تو یه بار گلوله رو از بدن من خارج کردی ، حالا از بدن اونها دربیار ، مراقب جیل هم باش . این خانمها و آقایون دکتر و پرستار هستن ، ازشون کمک بگیر . بقیه رو من و پانتوم به اون ساختمون که داخلش پناه گرفته بودیم می بریم ، مسئولیتت بیشتر شده ولی فعلا چاره نداریم ، اینها به ما اعتماد کردن و پناه آوردن ، هم خودت و هم بقیه بچه ها زیاد به خودتون فشار نیارین ، همه شما ها رو سالم و شاداب می خوام . موفق باشی .
الیزابت لبخندی زد : تو هم همینطور .
سپس رو به جیل کرد و گفت : امیدوارم زودتر خوب بشی .
- ممنون
با پانتوم بقیه را از وسط چهار راه به ساختمان آ نطرف هدایت کردیم .
به آنها گفتم : اینجا امن تر از اون مقربه نظر می یاد ! تا پیدا شدن جای بهتر ، همینجا و یا توی ساختمون بعدی باید بمونیم ، از اتاقهای کناری ساختمون و رو به خیابون استفاده نکنین تا از هر حمله احتمالی با تیر بار و آرپی جی و نارنجک دور باشین ، مواظب بچه ها باشین تا از کنارتون دور نشن ، بیرون امن نیست ، اینجا ممکنه با شکارچی ها روبرو بشین ، از اونها نترسین ! ولی احتیاط رو از دست ندین .
مردی پرسید : مگه شکارچی ها قرار بیان اینجا ؟! هممون رو می کشن یا اسیر می کنن .
گفتم : منظورم انسانها نیستن ، بلکه اون هیولا های 5 متری رو می گم .
مرد : دیوونه شدی ؟ همه ما رو می کشن ، هیچ فرقی با انسانها ندارن .
- اینها دارن ! با ما همکاری می کنن.
تعجب و ترس را در چهره هایشان دیدم . با این حال آنها ساختمان بعدی را انتخاب کردند و شروع به تمیز کردن اتاقها و راهرو های طبقه دوم آن کردند . به کنار جیل برگشتم ، شکستگی نداشت و لی دچار ضرب دیدگی و در رفتن کتف هایش شده بود . آنها استخوانها را جا انداختند ، فریادش بلند و دلخراش بود و من را به یاد حادثه آزمایشگاه انداخت . اما جیل درد را تحمل کرد . نگاهی به او کردم و لبخند تلخی زدم . حالا غیر ما 11 نفر ، 20 نفر دیگر به ما اضافه شده بودند . من به کمک همه بچه ها احتیاج داشتم تا بتوانم اوضاع را کنترل کنم ، جا و مکان مناسب برای این آدمها پیدا کنم ، به آنها امکان دفاع از خودشان را بدهم . رفتن به مرکز شهر در حال تبدیل شدن به کابوسی وحشتناک و واقعی بود . سپاستین بهتر از من توانسته با لیزا و دو نفر دیگه کنار بیاد . او از تجربه و آ گاهی بیشتری در این مسائل برخوردار بود ، یه کارآگاه و رئیس اداره پلیس ؛الیزابت با کمک افراد تازه گلوله ها و تیر ها را از بدن آنها خارج کردند ، الي هم سعی می کرد تا هم از آنها یاد بگیرد و به آنها کمک کند . جوزف در کنار جیل بود . او تصمیمش را برای ماندن پیش ما را به جوزف گفت .
جوزف : که فکر می کردم آخر این تصمیم را می گیری ، من دیگه به این چیز ها فکر نمی کنم ، فعلا دنبال اینم که از این وضعیت خلاص بشیم و اگه بشه می خوام برم اونطرف و دوباره مشغول کار بشم .
جیل : می دونم که پلیس و افسر خوبی می شی . ولی باید اول از این جهنم خلاص بشیم ، پس تا اون موقع مثل دو دوست و همکار در تمام لحظه ها کنار هم می مانیم .
- چیزی بین ما تغییر نکرده ، تو راه خودتو انتخاب کردی و من هم راه خودمو ، اما تضادی بینشون نیست .
دستش را به طرف جیل دراز کرد و هردو به گرمی دست دیگر را فشردند .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

ناصرباران دوست ,زهرابادره ,الف.اندیشه ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (8/3/1395),الف.اندیشه (8/3/1395),محمد علی ناصرالملکی (8/3/1395),زهرابادره (9/3/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.