سرزمین سایه ها - 42

جان و بقیه از ساختمان خارج شدند . همراهشان تعداد زیادی آدم آورده بودند . از الي و الیزابت خواستم که کمک کنند ، جیل را بلند کنیم و به گوشه دیوار ببریم تا بتواند به آن تکیه بدهد . من و الیزابت دستهایمان را زیر گردن و بدنش گذاشتیم ، الي هم پاهایش را گرفت ، جان به کمک الي آمد ، او را به گوشه دیوار بردیم و با احتیاط روی زمین گذاشتیم .
رو به جمعیتی که با جان آمده بودند گفتم : همه گوش کنین ، جان باید به شما در مورد شرایط کسانی که می خوان به ما به پیوندن ، گفته باشه . وضعیت ما رو هم می بینید ، فرقی با شما نداره ، من دوست دارم آنهایی که مانده اند نجات پیدا کنن و اگرتونستن خودشون رو به آنطرف آب برسونن و یا اگر به هر دلیلی اینجا ماندن، از دست غارتگرها ، شکارچی ها ، آدم خوارها و گروههای مسلح در امان بمانن ، اما کنار ما بمانید ، وضعتان هیچ فرقی نخواهد کرد و اگه بدتر نشه ، بهتر هم نمی شه !

ممکنه مثل این همکار من زخمی بشین یا بمیرین و دوباره اسیر بشین ، ما نه امکانات داریم و نه سلاح و نه جایی برای ماندن ، آنهایی که با ما می آیند ، باید بدترین شرایط را در نظر بگیرن ، رُک بگم ، کسانی که باعث کُندی و درد سر و نیاز به مراقبت داشته باشن به درد ما نمی خورن، اینجا جنگله و قانونش قانون جنگل ، نکشی ، می کشنت ، غذا پیدا نکنی ، میمیری ، پس حتی شده به زور از دیگران بگیری ، مثل شکارچی ها و غارتگرها ، تصمیم با خودتونه، من کسی رو می خوام که با رضایت خودش به ما ملحق بشه ، همین .
رو به الیزابت گفتم : بریم یه سری به دوستانمون بزنیم .
من ، الي ، جان ، الیزابت ، سپاستین و ادوارد به طرف ساختمان رفتیم .
پانتوم آنها را روی جعبه ها نشانده بود .
پرسیدم : اسمشون رو می دونین ؟
الیزابت : لیزا و جیک ، سومی رو نمی دونم .
- همین هم خوبه ، می خوام کمی دوستانه باهاشون حرف بزنم ، اگه ناراحت می شین و یا خوشتون نمی یاد ، از اینجا برین ، سپاستین و پانتوم هستن .
جلو رفتم . نگاهی به صورتهای آنها کردم ، الیزابت و الي خوب حالشان را جا آورده بودند .
گفتم : خانمها مقدمن.
دسته تیر شکسته ایی که به بازوی لیزا فرو رفته بود را گرفتم و آرام شروع به حرکت دادنش کردم . لیزا ناله ایی کرد . سپس حرکت نسبتا شدیدی به آن دادم ، او ازدرد فریادی خفه زد و چشمانش را بست . اشک از چشمانش جاری شد . تیر را رها کردم . نفر دومی ، نمی دانستم جیک بود یا نه ، فرقی هم نمی کرد ! دستم را روی زخم گلوله گذاشتم و ناگهان روی آن فشار آوردم . با تمام وجود فریاد زد ، با سومی هم همین کار را کردم .
گفتم : هر چی می پرسم ، درست و سریع جواب بدین ، کاری به کار تون ندارم و گرنه اون قدر ادامه می دم تا از درد و خون ریزی بمیرین . مخصوصا تو لیزا ، اگه نیمه دیگر تیرها رو از بدنت در بیارم ، دوباره خونریزی می کنه .حالا حاضرین به من جواب بدین ، فقط به سئوال ، هر حرف اضافه باعث می شه گفتگوی دوستانمون رو از سر بگیرم .
هر سه سر تکان دادند . پارچه های جلوی دهانشان را برداشتم .
ادامه دادم : این مرد رو حتما می شناسین ، همراهش یه دکتر به اسم سوزان جین بود که برای شرکت آینده کار می کرد . نگین که نمی دونین ، این دو همکارم حرفهایی که با هم می زدین رو شنیدن ؛ اما سئوال من : مقر اصلی شما کجاست ؟ جند نفر اونجا هستن ؟ سوزان رو کجا نگه می دارن و چطوری میشه رفت تو ؟
لیزا : مقر ما نزدیک یه پاد گان متروک توی اتوبان 18 است . نزدیک به 30 نفر هستیم ، زندانیها رو تو یه ساختمون نگه می دارن که مثل یه زندون درستش کردن و چندین سلول داره ، اونجا در نداره چون کسی نمی تونه ازش فرار کنه ، باید از وسط کلی آدم رد بشه .
خون از کنار تیر جاری شده بود .
لیز ا : همه چی رو به شما گفتم ، این تیرها رو در بیارین ، ما رو نکشین .
گفتم : ما رو می برین اونجا ، بعد تصمیم می گیرم ، ببریدشون .
الي و بقیه آنها را همراهی کردند . دست سپاستین را گرفتم
رو به او گفتم : دوست نداشتم ، ولی مجبور بودم ، راه دیگه ایی نبود !
سپاستین : مهم نیست ! ما هم گاهی از این کارها می کنیم .
- فکر می کنی حقیقت رو به ما گفتن ؟ تعدادشون بیشتر از ماست ، تازه اون جمعیت رو هم دیدی ؟ فکر نمی کنم بخوان از ما جدا شن .
به سمت پنجره رفتیم ، جمعیت با دیدن زندانیها خواستند به سمتشان هجوم بیاورند که با اسلحه های الیزابت و بقیه روبرو شدند . جان شروع صحبت و آرام کردنشان کرد .
گفتم : اینجا موندشون درست نیست . بینشون بچه هم هست ، ممکنه همشون کشته بشن و یا دوباره به چنگ اونها بیافتن . با خود مون هم نمی تونیم ببریمشون ، موندم که چه کار کنم ؟
سپاستین : می خوای نجاتشون بدی ؟ اول باید بفهمیم کدوم از اینها این مناطق از شهر رو می شناسه . دکتر و پرستار هست یانه ؟ باید بدون استثناء به همشون تیراندازی و استفاده از سلاح رو آموزش بدیم ، از میان زنان و مردها اونهای که از لحاظ بدنی قوتی تر هستند رو مسئول محافظت از بقیه قرار بدیم .
- سلاح از کجا بیاریم ؟ کلی وسایل رو تو ماشینها جا گذاشتیم .
: سلاح افرادی که مُردن . فکر کنم 7 یا 8 نفری می شن ، تو اینجا هم باید اسلحه و غذا هم باشه . اینبار من از اونها سئوال می کنم .
- باشه ، من کاری باهاشون ندارم ، هر کاری خواستی انجام بده . اول باید خیالم از اینها راحت بشه و بعد سراغ اون دکتره می ریم . باید هر طور شده زنده و سالم بدستش بیاریم . مُردش به درد ما نمی خوره .
با هم از ساختمان خارج شدیم .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

ناصرباران دوست ,زهرابادره ,الف.اندیشه ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (5/3/1395),محمد علی ناصرالملکی (5/3/1395), ناصرباران دوست (5/3/1395),الف.اندیشه (7/3/1395),زهرابادره (8/3/1395),نرجس درزاده (8/3/1395),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.