سرزمین سایه ها -41

لبخندی زدم : منو ترسوندی دختر ! درد داری ؟ می تونی سرتو تکون بدی ؟ آروم این کار رو بکن ، تا درد گرفت ، ادامه نده .
جیل به آهستگی گردنش را حرکت داد . از در هم رفتن چهره اش ، مقدار دردی را که تحمل می کرد حس می کردم.
: به نظر آسیب جدی ندیده ، دستها و پاهاتو می تونی حس می کنی ؟ می تونی اونها رو هم تکون بدی؟
به انگشتان دستش نگاه کردم ، حرکت داشت ، نخاعش آسیب ندیده بود.
: خدا شکر ، خطری تهدیدت نمی کنه ، همین که فلج نشدی خیلی خوبه ، باید فکری برای بردنت بکنیم ،فعلا نباید حرکت کنی .
جیل آهسته گفت : متأسفم ، یه بار اضافه شدم.
با ناراحتی گفتم : دیگه این حرفو تکرار نکن ، هیچ بار اضافه ایی نیستی ، تازه با این کار مدیونم می شی و دیگه نمی تونی از دستم در بری ! اول و آخرش مال خودمی !
جیل خنده ایی کرد : از رو نمی ری ، من تسلیمم ، پیشت می مونم .
با صدای بلند گفتم : وای ! موفق شدم ! من بردم !
جیل : چه خبرته ؟ این قدر دلت می خواست پیشت بمونم ؟!
- خیلی ! اگه تو بمونی ، ممکنه الي هم پیشمون بمونه .
: الي ؟ به اونم گفتی پیشت بمونه ؟ چقدر حریصی !
- مگه اینجا بهشت ما نیست ؟! دارم فرشته جمع می کنم ! بهشت که بدون فرشته حال نمی ده !
: از دست تو .
بالا خره خون های روی صورتش را پاک و سرش را بانداژ کردم . باید یه برانکارد پیدا می کردیم ، ممکن بود شکستگی خودش را پنهان کرده باشد و یه حرکت نابجا وضع را وضیخ تر کند . موج انفجار او را پرت و به بدنه یه ماشین کوبیده بود ، انفجار دوم ماشین را به هوا پرتاپ کرده بود ولی چون جیل روی زمین بین دو ماشین افتاده بود ، آنها مانند ضربه گیر عمل کرده بودند ، ماشین روی دو ماشین دیگر افتاده بود. پانتوم او را از زیر ماشین در حالیکه چند سانت با او فاصله داشت بیرون کشیده بود . الیزابت و الي به سمت ما آمدند.
الیزابت پرسید : حالش چطوره ؟
- دقیق نمی تونم بگم ، خوشبختانه ضربه نخاعی ندیده ولی در مورد شکستی یا صدمات داخلی شک دارم. باید یه برانکارد پیدا کنیم .
الي کنار جیل نشست و دستش را در میان دستانش گرفت .
پرسیدم : شما دو تا که طوری تون نشده ؟
- نه ، ما خوبیم . سه نفر رو دستگیر کردیم ، البته اونها هم زخمی اند ، مجبور شدیم بهشون شلیک کنیم .
: پس اون باند خونی چیه که روی پات بستی ؟ بعدا به اون هم باید برسی ، هیچ زخمی رو دست کم نمی گیرید ، متوجه شدی؟
با بیسیم گفتم : جان تو کجایی ؟ حالتون خوبه ؟
- آره ، ما یه تعداد مهمون داریم که با اونها داریم می یاییم .
: همانطور که گفتم عمل کردی؟
- نه دقیقا !
: یعنی چی نه دقیقا ؟!
به الیزابت نگاه کردم و سری تکان دادم.
- افرادی که قرار بود انتخاب کردیم ، همانطور که گفتی ، اما بقیه هم دنبال ما راه افتادن ، ما هم مجبور شدیم با خودمون بیاریمشون .
- باشه ، تمام .
به هر سه آنها نگاه کردم : هیچی درست در نمی یاد ، بهش گفتم از بین اونهایی که می خوان به ما ملحق بشن ، کسانی رو انتخاب کن که پیر نباشن ، بچه نداشته باشن ، هیچکس را نداشته باشن ، ما نه وقتشو داری و نه توانشو و نه جایی برای اسکان ، اگه وضعیتی مثل امروز پیش بیاد ، همش باید نگران بچه ها و زنها و پیرها باشیم ، یا اگه خونواده داشته باشن همه فکر و ذهنشون پیش اونهاست و بدرد با ما بودن و جنگیدن نمی خورن ؟!
جیل : حق با توئه ! اما چند در صد مردم مثل ما زندگی می کنن ؟ یه آدم معمولی حتما دوست داره خونواده داشته باشه.
گفتم : ما هم معمولی هستیم ! اما راهی که در پیش گرفتیم ما رو متمایز می کنه ، خود من ، تو کاری هستم و بودم که مردن توش هست ، زندان رفتن داره ، فرار و پنهان شدن داره ، اگه من زن و بچه داشتم ، تحمل زندان برام یه کابوس می شد ، هرکس می خواست از من انتقام بگیره و یا مجبور به کاری بکنه می رفت سراغ اونها ، هر چند الان یه خانواده خوب دارم ، یکیش همین الیزابت ، دوبار منو نجات داده ، یه بار از مرگ و یه بار از زندان ، سارا ، هری ، جان ، استفان و حالا تو .
رو به الیزابت : یه عضو جدید داریم ، جیل به ما اضافه شد .
الیزابت لبخندی زد : خوش آمدی ، تو هم که به آرزوت رسیدی ، از فریاد زدنت معلوم بود .
گفتم : شما صدامو شنیدین ؟!
الي : آره ، خیلی بلند گفتی .
جیل : الي ، شنیدم به تو هم در خواست دادن ، قبول نکنی زورکی وادارت می کنن
الي خنده ایی کرد : پس تو هم فهمیدی ! آره به من هم گفتن !
گفتم : یه لحظه صبر کن ! من کی زورکی تو رو وادار کردم که قبول کنی ؟!
جیل رو به الیزابت کرد و گفت : به من گفت : اگه قبول نکنی درمانت نمی کنم
الیزابت : کاریش نمی شه کرد ! فقط بلده اذیت کنه !



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

الف.اندیشه ,زهرابادره , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (4/3/1395),الف.اندیشه (4/3/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (4/3/1395), ناصرباران دوست (4/3/1395),زهرابادره (8/3/1395),محمد علی ناصرالملکی (5/8/1396),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 4 خرداد 1395 - 22:46

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــلام
عرض ارادت خدمت آقای ناصرالملکی گرامی
به نظرم خیلی خوبه ک داستان فقط خشونت نداره ..این ک گاهی وسط داستان خارج از درگیری ها شخصیت ها با هم حرف میزنن خیلی بهتره .. قبل از اینکه این چند تا قسمت آخر رو بخونم ..میخواستم پیش نهاد بدم ..یکی دوتا از شخصیت های داستان رو بکشید تا داستان صحنه های دارم داشته باشه .. کشت و کشتار راه بیفته با گریه و زاری ..بعدش ک این چن قسمت رو خوندم نظرم عوض شد .. اینکه میشه سکانس های احساسی هم توی داستان گذاشت بدون کشتن شخصیت ها ..گفتم سکانس ..چون همه اش حس میکنم دارم فیلم اکشن میبینم
ممنونم بابت نوشتن ادامه داستان
دم قلمتون همچنان گرم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.