سرزمین سایه ها - 40

مرد اول : اون پسر ازدستمون در رفت .
مرد دوم : به جاش وقتی اون دکتر رو به رئیس تحویل دادیم و فهمید کیه ، خیلی خوشحال شد.
زن : حواستو نو خب جمع کنین ، در نبود ما اینجا یه اتفاقی افتاده ، خبری از بچه ها نیست !
تعداد ما برای محافظت از اینجا خیلی کمه ، جای به این بزرگی و 10 نفر آدم ؟! اون دفعه دیدین چه بلایی سرمون اومد ، شانس آوردیم که زنده موندیم .
مرد اول : لیز می شه این قدر غر نزنی ؟ فعلا که خبری نیست .
لیزا : اگه خبری نیست ؟ پس بقیه کجان ؟! چرا هیچکدوم از بچه ها به استقبال ما نیومدن ؟!
مرد دوم : آره ! اینجا خیلی سوت و کوره ، بریم اون اتاقها رو هم ببینیم .
به سمت اتاقهای شرقی رفتند .
صدای لیزا را شنیدند : به اینجا حمله شده ! اون ماشینها رو نگاه کن ، اون جسدها بچه های ما نیستن ؟ ! حالا تو بگو حق با من بود یا نه ؟
مرد اول : لعنتی ! به نظرت کسی زنده مونده ؟
لیزا : شما دو تا برین ببینین چه خبر ه ؟ من هم از اینجا هواتونو دارم .
دو مرد از اتاق خارج شدند و به سمت طبقه پایین رفتند . سکوت برقرار شد . الي نگاهی به الیزابت کرد . آرام از بین جعبه ها و دیوار عبور کرد . کفشهایش را در آورد و به سمت وسط سالن رفت تا هم بر پله ها و اتاق تسلط داشته باشد . نور لیزر را روی پشت ساق پای او انداخت ، با اشاره به ماشه تیر رها شد . لیزا با ناله ایی روی زمین زانو زد ، الي به او امان نداد و بازویش را هدف قرار داد. لیز ا سعی کرد با دست دیگرش به او شلیک کند که تیر دیگری به بازویش خورد ، دستهایش از کار افتادند .
لیزا فریاد زد : کمک ! مهاجما طبقه بالان.
الي به سمتش دوید ، سیلی محکمی به صورتش زد و با پارچه دهانش را بست و او را با زحمت به گوشه اتاق کشاند .
و گفت : حرکت اضافه کنی ، اینبار قلبتو می زنم . انتخاب با خودته .
الیزابت راه پله را نشانه گرفت . دو مرد آهسته از پله ها بالا می آمدند ، نگاهی به بالا و پشت سرشان کردند ، از آنجا چیزی را نمی توانستند ببینند .
یکی از آنها گفت : چه کار کنیم ؟بریم طبقه بالا ؟ حتما منتظر ما هستن .
- نمی دونم ، معلوم نیست چند نفرن . لیزا هم ممکنه مُرده باشه ، برگردیم بهتره ؟
: می گی اونو تنها بذاریم ؟ مطمئن نیستم که اونو کشته باشن ، شاید هنوز زنده باشه ؟
:زنده هم باشه ، بریم کمکش ممکنه خودمون هم گیر بیافتیم ، اینجا که فقط همین راه رو داره .
- یه فکری دارم .
نارنجکی را در دستش گرفت و با تمام قدرت آنرا پرتاپ کرد . الیزابت با دیدن نارنجک خودش را به پشت جعبه ها پرتاپ کرد . نارنجک منفجر شد ، ساختمان لرزید
الي آهسته گفت : لعنتی !
دو مرد منتظر ایستادند ، صدای انسانی را نشنیدند ، به بالا رفتن ادامه دادند . الیزابت به خودش آمد ، تکه های جعبه ها روی سر و بدنش ریخته بودند ، آنها را از روی خودش کنار زد . خواست بلند شود که دردی شدید او را متوقف کرد ، تکه چوبی مثل چاقو توی پایش فرو رفته بود . یک دستش را جلوی دهانش گرفت و با دست دیگر تکه چوب را محکم گرفت و با یه حرکت سریع آنرا بیرون کشید . درد وجودش را به آتش کشید ،چشمانش را بست و اشک از گوشه آن جاری شد ، اما نمی توانست حتی ناله کند ، خون مثل یه چشمه جاری شد . با باند روی آنرا بست و گره محکمی به آن زد . درد دوباره خود نمایی کرد . اسلحه را برداشت و پشت جعبه پناه گرفت . نشانه رفت و شروع به شلیک کرد . دو مرد با فریاد روی زمین افتادند . یکی از آنها سعی کرد اسلحه را بردارد که او دستش را زد .
مرد : لعنتی ! دستم! ما تسلیمیم !
اما الیزابت از جایش تکان نخورد و سکوت کرد . دوربین را روی مرد دوم زوم کرد و بازوی او را هم زد .
مرد فریاد زد : لعنتی می خوای زجر کشمان کنی ؟ کار رو تموم کن عوضی !
پای دیگرش هم مورد اصابت قرار گرفت .
مرد اولی : جیک ، اون اسلحه ها رو از خودت دور کن !
: دستم خیلی درد می کنه، حرکتی کنم دوباره ما رو می زنه .
الیزابت از روی جعبه پرید و به سمتشان رفت ، اسلحه را روی رگبار گذاشت و تا کنار نرده ها جلو رفت . دو مرد به سختی سرشان را برگرداندند . کنار آنها رفت و اسله هایشان را با پا از آنها دور کرد ؛
با صدای بلند گفت : الي ؟ سالمی ؟
- آره ، طوریم نشده .
: بیا اینجا .
الي لیزا را تفتیش کرد ، سپس اسلحه اش را برداشت و به الیزابت ملحق شد .
: ببندشون .
الي با طناب شرو ع به بستن دستهای آنها از پشت کرد .
جیک : یواش تر، لعنتی، دستم درد می کنه .
الي طناب را با تمام قدرت کشید ، دست و پای هردو را بست .
سپس گفت : باید کمک بخوایم ، ولی بی سیم نداریم . از اون پنجره به علی علامت بده ، حتما ما رو می بینه ، مواظب باش با اینها عوضی نگیرَدِت و گرنه بهت شلیک می کنه .
الیزابت دنبال یه پارچه سفید گشت .
الي : از باند زخم استفاده کن .
پارچه را به سر اسلحه بست و به طرف پنجره رفت ، سر آن را بیرون برد و شروع به تکان دادن آن کرد .
متوجه پارچه سفید باریکی که از پنجره در حال تکان خوردن بود شدم ، روی آن زوم کردم ، یه باند زخم بود
با بی سیم گفتم : کسی این نزدیکی هست ؟
- آره
گفتم : سپاستین اون پارچه سفید رو می بینی ؟ فکر کنم الي و الیزابت باشن ، با پانتوم برین سراغشون ، من هم به شما ملحق می شم . راستی جیل رو پیدا کردین ؟
- آره ، پیداش کردیم ، باید خودت بیای اینجا .
از ساختمان خارج شدم و به طرف ماشین ها رفتم ، سپاستین و پانتوم در گوشه ایی ایستاده بودند . با دیدن جیل به سمتش دویدم ، روی زمین خوابانده بودنش ، صورتش خونی بود .
نگاهی به سپاستین کردم .
- زنده است ، موج انفجار پرتش کرده ، ولی ماشینها ناجی اش شدن ، ما بهش دست نزدیم ، ممکنه گردنش شکسته باشه .
- خدای من !
نگاهی به پنجره ایی که پارچه در آن تکان می خورد کردم و دست تکان دادم ، پارچه دیگر تکان نمی خورد و از پنجره دور شد . سپاستین و پانتوم به سمت ساختمان رفتند . کنار جیل نشستم . از کوله پشتی ، جعبه های کمکهای اولیه را در آوردم . پارچه را با آب داخل قمقمه خیس و شروع به پاک کردن صورتش کردم . آرام روی زخم گوشه دهانش پارچه را فشار دادم ، حرکتی به خودش داد ، اما حرفی نزد .
گفتم : صدا ی منو می شنوی ؟ چشماتو باز کن .
آرام چشمانش را باز کرد و به من نگاه کرد .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

الف.اندیشه ,فاطمه محمودی ماهانی , ناصرباران دوست ,مجتبی بهشتی ,محمد اصفهانی ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (4/3/1395),محمد اصفهانی (4/3/1395),الف.اندیشه (4/3/1395),سید رسول مصطفوی (4/3/1395),همایون به آیین (4/3/1395),مجتبی بهشتی (4/3/1395),نادیابزرگی نژاد (4/3/1395), ناصرباران دوست (4/3/1395),زهرابادره (5/3/1395),سید رسول مصطفوی (6/3/1395),زهرابادره (8/3/1395),فاطمه محمودی ماهانی (11/3/1395),محمد علی ناصرالملکی (13/3/1395), ک جعفری (21/3/1395),محمد علی ناصرالملکی (18/9/1395),

نقطه نظرات

نام: sibilo   ارسال در سه شنبه 4 خرداد 1395 - 13:04

زیبا بود مسی


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 4 خرداد 1395 - 17:23

درود بر جناب ناصرالملکی عزیز
راستش! من از اول این داستان ادامه دار شما را نخوندم بنابراین جزاینکه بگم بنظر باید لذت بخش باشد، نظر قاطع و بدرد بخوری نمی تونم بدم. داستان شما خیلی داره ادامه دار میشه و من فکر میکنم جدای ازاینکه شما نویسنده قابلی هستید، اینجا اغلب دوستان حوصله ی داستان های اینقدر بلند را ندارند، چون همه ما عادت کردیم داستان های تک قسمتی را بخوانیم تا در انتها بتوانیم بدون رجوع به قسمت های قبلی نظر بدیم. البته خیلی ها هم هستند که داستان شما را می خوانند بخاطر جذابیتش ولی احتمالن نظر دادن کمی مشکل میشه. ولی با همه این اوصاف، طولانی شدن ،چیزی از زیبایی داستانتون کم نمیکنه . پاینده باشید.


@همایون به آیین توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در سه شنبه 4 خرداد 1395 - 21:46

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام،
همین که آمدید و خواندید متشکر ،
من نظرات شما را در زیر داستان سایر دوستان می خوانم و کمکهای بزرگی به من در بهتر کردن داستانم کرده ،
باز هم ممنون
موفق باشید و شاد@};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.