سرزمین سایه ها - 39

سارا و استفان، ادوارد و هری ، از میان شکاف خوشان را به آن طرف رساندند . خیابان و محوطه اطرافش خلوت بودند ، تمام افراد برای در گیری بیرون بودند .
سارا گفت : کسی نیست ، با این حال خبری از تک تیراندازها نشد ، خدا کنه حال جیل خوب باشه ، از کدوم طرف باید بریم ؟
ادوارد : اون ساختمون که انتهای خیابون روبروییه ، اینجا مقر دوم اونها ست ، از اینجا برای تهیه آذوقه ، جذب افراد و نگه داشتن اسیران استفاده می کنن .
استفان : پس یعنی اینجا افراد دیگه هم هستند ؟
سارا با بیسیم : علی ، ما داخل شدیم ، فعلا کسی دیده نمی شه ، اینجا یه زندان داره که ممکنه افرادی هنوز داخلش باشن . باهاشون چه کار کنیم ؟
- زندانی ؟ از بینشون کسانی رو برای ملحق شدن به ما انتخاب کنین ؛ اونهایی که مایلند با ما بیایند ، کسی هم داوطلب نشد عیب نداره، در ضمن هم یه کاری بلد باشن و قوای بدنی خوبی داشته باشن . نقطه ضعف هم نداشته باشن :
سارا : یعنی چی ؟
- یعنی اینکه بچه نداشته باشن ، افراد سال خورده با هاشون نباشه ، از این جور چیزها ، ما وقت پرستاری از بچه ها و پیرها رو نداریم ، یا لااقل فعلا نداریم ، کسانی رو می خوایم که کسی رو نداشته باشن و خطر کردن و مُردن براشون آسون باشه .
سارا : باشه .
ادوارد : این رئیستون چشه ؟ آدم ها یی رو می خواد که راحت خودشون رو قربانی کنن ؟!
استفان : شرایط رو نمی بینی ؟ ما اگه بخواییم هم نمی تونیم . شکارچی ها و گروه های مسلح وقتی حمله می کنن ، هیچکس براشون فرق نمی کنه ، اگه جلوی چشمت به یه دختر یا پسر بچه و یا یه زن باردار شلیک کنن طاقتشو داری ؟ توی درگیری ها توی دست و پا هستن و تمام فکر و ذهنت پیش اونهاست، اینطوری لااقل مسئولیتی متوجه تو نیست و اگه بمیرن ، هیچوقت این صحنه رو نمی بینی و ازش خبر دار نمی شی . ما هیچکدوم خونواده نداریم ولی توی این گروه یه خونواده واقعی هستیم ، مثل آدمهای معمولی نمی تونیم زندگی کنیم و خیلی ها هم نمی تونن با این زندگی کنار بیان .
به نزدیکی ساختمان رسیدند . هری نگاهی به اطراف کرد. سکوت و خالی بودن مقر حس بدی به او می داد ، شاید ادوارد دروغ گفته بود و یا آنها همگی رفته بودند و فقط چند نفر برای محافظت مانده بودند.
هری : من حس خوبی ندارم ، اوضاع اینجا عادی نیست !
سارا با بی سیم گفت : جان ، می تونی خودتو به ما برسونی ؟
- مشکلی پیش اومده ؟
: فعلا نه ، ولی فکر کنم نفراتمون بیشتر باشه ، بهتره .
- فهمیدم ، الان می یاییم .
سارا : بهتره یه جا پناه بگیریم تا اونها برسن .

الیزابت و الي وارد ساختمان شدند . الي کمان را در دستش گرفت . ساختمان چندین سالن بزرگ و اتاقهای تو در تویی داشت که اکثر آنها به هم راه داشتند . موانعی که داخل ساختمان بود برای پناه گرفتن به نظر خوب می آمد . آنها داخل ساختمان را هم سنگر بندی کرده بودند .
الیزابت : اول اون اتاقهایی رو که به سمت اون دیوار و ماشینها هستن می گردیم ، از اونجا شاید بتونیم جیل را پیدا کنیم . مواظب باش .
هر دو به آرامی از پله ها شروع به بالا رفتن کردند ، فعال ترین عضو بدنشان گوشهایشان بود . در طبقه بالا به سمت اتاقهای شرقی رفتند . صدای حرف زدن به گوششان رسید ، آماده حمله شدند ، خوب گوش دادند ، صدا از طبقه بالا نبود ، از پایین و پشت سرشان بود . نگاهشان به سرعت به دنبال جایی برای پناه گرفتن گشت . در گوشه ایی چندین جعبه بیسار بزرگ رو ی هم چیده شده بودند . در یک سمت آنها فاصله ایی بین دیوار و جعبه ها و جود داشت . الي کوله پشتی اش را به الیزابت داد و به سرعت به سمت آن رفت ، از سمت پهلو یش سعی کرد از بین آن عبور کند ، کمی مشکل بود ولی رد شد . الیزابت نگاهی به جعبه ها کرد . به سمتش دوید ، یک لحظه پایش را روی لبه کم جعبه پایینی گذاشت و خودش را به سمت لبه جعبه بالایی پرتاپ کرد . توانست لبه اش را بگیرد . تمام قدرتش را جمع کرد و کوله الي را به بالای جعبه پرتاپ کرد و سپس خودش را بالا کشید ، آنها را به الي داد ، تا بتواند از بالای جعبه ها رد شود .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

نرجس علیرضایی سروستانی ,الف.اندیشه , ناصرباران دوست ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (3/3/1395),الف.اندیشه (3/3/1395), ناصرباران دوست (3/3/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (4/3/1395), ناصرباران دوست (4/3/1395),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.