سرزمین سایه ها - 38

علاوه بر پانتوم ، سپاستین هم با نشان دادن یکی از شکارچی ها میخ آخر را کوبید ، او ما را از مسیر هایی می بُرد که احتمال برخورد با گروههای مسلح کمتر بود . چیزی که در این قسمت از شهر به ویرانی ها و موانع اضافه شده بود ، اجسادی از زن و مرد ، پیر و جوان و حتی کودکان و نوجوانان که در گوشه و کنار خیابان به چشم می خوردند . نیمه برهنه بودن تعدادی از آنها و اشیایی که در کنار شان به جا مانده بود ، دلیل مرگشان را توضیح می داد، شکارچی ها به سراغشان آمده بودند ، کاری جز تأسف خوردن از ما بر نمی آمد ، باید این بازی را می بُردیم ، دوست نداشتم به خاطر گرفتن لباسهایم و یا غذایی که فکر می کنن همراهم است کشته شوم . نگاهی به جیل کردم و سری تکان دادم ، او هم با چشمانش جوابم را داد . در سکوت جلو می رفتیم .
ادوارد گفت : از اینجا به بعد باید مواظب باشین ، اونجا پشت اون دیوار مقر گروهشونه ، ماشینها رو هم خودشون جلوی دیوار جمع کردن که غافلگیر نشن و راحت بتونن دفاع کنن . تک تیرانداز هم دارن ، انتهای این دیوار در سمت راست یه خیابونه که با ماشین می شه داخلش حرکت کرد ، ما رو از اون مسیر بردن .
گفتم : باید یکی یا دو تا از اونها رو زنده بگیریم ، یکی رو نوازش کنیم ، دیگری به حرف می یاد . اول از دست تک تیرانداز ها خلاص می شیم و بعد باید مواظب زره پوش ها و ماشین ها ی تیر باردار باشیم . که زمین گیرمان نکنن ، مراقب همدیگه و خودتون باشین ، شروع می کنیم.
من و الیزابت به سمت ساختمان برای پیدا کردن تک تیر انداز ها رفتیم ، الي پس مدتی به ما پیوست . نگاهی به مقر کردم . فاصله بین دو طر ف شکاف به اندازه طول یه ماشین متوسط بود . آنها شکاف را بوسیله یه ماشین پر کرده بودند و از سقف آن برای دیده بانی و تسلط بر اطراف استفاده می کردند . دو نفر مواظبت از آنجا را به عهده داشتند . به سمتشان نشانه رفتیم و شلیک کردیم . جیل ، سپاستین و بقیه شروع به پیشروی کردند . تک تیرانداز در دید نبود ، هر سه آماده بودیم تا با کوچکترین نشانه ایی او را از پا در بیاوریم . پس از مدتی سر و صدایی بلند شد ، چندین نفر از ساختمان سمت راستی خارج شدند . شروع به زدن آنها کردیم . از اینکه تک تیرانداز عکس العملی نشان نمی داد، ناراحت بودم ،
با بی سیم گفتم : خبری از اون لعنتی نیست ، اگه می تونین یه طوری به اون سمت حمله کنین ، وادارش کنین عکس العمل نشون بده ،
جیل : باشه ، من می خوام برم جلو ، هوامو داشته باشین .
سپس در حالیکه خم شده بود شروع به دویدن کرد . الي با دوربین او را تعقیب می کرد ، و هر کس را که در نزدیکی او بود از پا در می آورد .
جان به زیر یکی از ماشینها خزید و همانطور به حرکت ادامه داد ، تک تیرانداز اگر او را میزد گلوله به پهلو و پاهایش می خورد و سرش در امان بود . بالاخره جایی را که می خواست پیدا کرد . دو ماشین طوری قرار گرفته بودن که مانند مگسک سر لوله اسلحه قسمتی از دیوار و ساختمان را که تک تیرانداز در آن مستقر بود را نشان می داد . جان سر اسلحه را به آن سمت گرفت و آنجا را به رگبار بست . جوزف با دقت به محلی که جان آن را به رگبار بسته بود را زیر نظر گرفت . افراد مسلح به شلیک ادامه می دادند ، اما نمی توانستند پیشروی کنند ، ما نمی گذاشتیم زیاد مانور بدهند . ناگهان صدای بلندی به گوش رسید ، یه ماشین تیر باردار در صحنه حاضر شده بود . به سرعت از پنجره ها فاصله گرفتیم .
با بی سیم گفتم : جیل ! جیل ؟ صدای منو می شنوی ؟
- آره ، من خوبم .
که صدای انفجاری مهیب صدایش را قطع کرد . ماشینی هدف قرار گرفته بود ، اتش و دود فضا را پر کرد ، آنرا با راکت زده بودند!
الي گفت : جیل رو نمی بینم !
چند بار در بی سیم صدایش زدم ولی جواب نمی داد . پانتوم وارد عمل شد ، خودش را به محل انفجار رساند و دنبال جیل گشت .
گفتم : هر دفعه یه مشکل جدید پیدا می کنیم ، آر پی جی زن هم داشتند . لعنتی!
الیزابت : مرکز شهر بدتر از اینه ، باید یه فکر اساسی بکنیم .
- چه کار کنیم ؟ تعداد مون کمه ، همین وسایلی که حمل می کنیم خودش خیلی سنگینه ، بار بیشتر از این همه ما رو از پا میندازه ، چابکی و حرکت رو از ما سلب می کنه می شیم مثل لاک پشت و حلزون .
الي : باید برگردیم به خیابابون ، اون ماشین و آرپی جی زن رو از بین ببریم .
از کلوله پشتی چندین نارنجک دود زا را بیرون آوردم ،
گفتم : شما ها برین ، وقتی اینها رو پرتاپ کردم به سرعت خودتون رو به یه جای امن و بهتر برسونید ، از نارنجک ها استفاده کنید و خودتون رو به زیر اون دیوار برسونید
انفجار دیگری رخ داد .
- برین !
الیزابت و الي به سرعت من را ترک کردند . صدای غرشهای مهیب و بلند فضا را پر کرد ، صدای تیر بار قطع نمی شد . شکارچی ها به آنها حمله کرده بودند . صدای افتادن چیزی به گوش رسید ، نارنجک ها را پرتاپ کردم . الي و الیزابت هم نارنجک های انفجاری را پرتاپ کردند ، چندین انفجار پیاپی رخ داد . آنها در حالیکه به طرف مقابلشان تیر اندازی می کردند به پیشروی پرداختند . بالاخره خودشان را به زیر دیوار رساندند . دوباره به پنجره نزدیک شدم و آنها را پوشش دادم .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

ناصرباران دوست ,الف.اندیشه ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (30/2/1395), ناصرباران دوست (30/2/1395),زهرابادره (آنا) (30/2/1395),الف.اندیشه (30/2/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (30/2/1395),محمد علی ناصرالملکی (5/8/1396),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 12:30

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقاي ناصرالملكي عزيز
خوشحالم كه هر سه قسمت سرزمين سايه ها را يك جا خواندم و محظوظ شدم .
منتظر ادامه شان خواهم ماند
برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 13:00

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
ممنون @};- @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 13:29

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر جناب ناصرالملکی گرامی

داستان همچنان مهیج و جالب پیش میرود .

صحنه پردازی عالی هست و هر لحظه را می شود تجسم کرد .

منتظر قسمت های بعد هستم با معلوم بشه سر جیل چه بلایی اومده:D

شاد و پیروز باشید.@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.