سرزمین سایه ها -37


جیل به سمت ما آمد : این اطراف دیگه امنه ! تو هم تو درد سر درست کردن برای بقیه استادی !
پانتوم فردی رو که تیراندازی به خاطرش بود ، نجات داد و الان اینجاست .
گفتم : تو نمی خوای منو بزنی ؟
- چی ؟! بزنمت!
: آره !
- نه! کمی از این کارهات کم کنی خیلی بهتره .
پرسیدم : اسمش چیه ؟ چرا دنبالش بودن ؟
- اسمش ادوارد ، می گه تو شرکت آینده کار می کرده و در ساختمانی بوده که به اون حمله شد . او و چند نفر از جمله یه دکتر به اسم سوزان جین جون سالم به در بردن ، از ساختمون فرار می کنن ولی در راه اسیر یه گروه می شن ، سوزان و بقیه هنوز زنده اند ، چون هم یکی از دانشمندان ارشد شرکته و هم اون گروه با فهمیدن نقاط ضعف و قوت هیولا ها می تونن آنها رو نابود کنن و یا ازشون استفاده کنن . و مهمتر استفاده از سارا به عنوان یه برگ برنده برای معامله با سران شرکت و دولته ، یه چیزی شبیه فکری که تو سر ماست .
گفتم : هرکس دنبال نجات خودشه ، اما چرا باید به این مرد و داستانی که تعریف می کنه اعتماد کنیم ؟ و خودمون رو به خطر بیاندازیم و یه دکتر رو که مسبب این وضعیته نجات بدیم ؟! چه نفعی به حال ما داره ؟
جیل : شاید از او بشه استفاده بهتری ببریم اگه این برگ برنده در دست ما باشه ؟!
خنده ایی کردم : اگه این برگ برنده در دست ما باشه ، خیلی خوبه ، همین کار رو می کنیم . بیشتر از این فکر ها به سرت بزنه .
جیل سری تکان داد و لبخند زد .
ادامه دادم : ما این بازی شطرنج مرگ و زندگی رو می بریم . دنبالش می گردیم ، باید مواظبش باشیم ، نمی شه صد در صد بهش اطمینان کرد .
به بقیه ملحق شدیم . ادوارد مردی جوان و 31 ساله بود . یک لحظه چشم از پانتوم برنمی داشت ، می توانستم از ترس او و پانتوم استفاده کنم .
با او دست دادم و گفتم : جیل برایم داستانی رو که تعریف کردی گفت ، درست بودن یا نبودن داستانت به کنار ، باید بدونی من بهت اعتماد ندارم و تو و تمام کسانی که توی اون شرکت لعنتی کار می کردن رو مسبب بلایی که سر ما و این شهر اومده می دونم و مُردنتون اصلا برایم اهمیت نداره ، پانتوم رو هم باید شناخته باشی یکی از دست پرورده های خودتونه و کسی که به شرکت آینده حمله کرد ، که تو و اون دکتر تونستین نجات پیدا کنین ، پانتوم هم مثل من دلخوشی از شما ها و رفتارتون نداره ، بخوایی به ما کلک بزنی یا بهت شک کنم ، پانتوم کار نیمه تمامش رو تموم می کنه ، البته به آهستگی که خودت با صدای بلند بگی زو دتر خلاصت کنه . ما دنبال اون خانم دکتر می ریم ، نه به خاطر تو و نه اون ، بلکه به عنوان یه برگ برنده .
ادوارد : متوجه احساسی که نسبت به ما و شرکت دارین هستم ولی من دروغ نگفتم ، ما می خواستیم خودمون رو به اون طرف برسونیم ، اما گیر افتادیم . من هنگام انتقال از فرصت استفاده و فرار کردم . برای نجات همکارام و دوستام هر کاری می کنم . شما رو به جایی که بودم می برم ، با گرفتن یکی از افراد اون گروه می تونین در مورد صحت گفته های من و اینکه بقیه رو کجا بردن مطمئن و مطلع بشین .
گفتم : باشه ، دنبالت می یایم ، حرکت می کنیم .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

ناصرباران دوست ,زهرابادره (آنا) ,الف.اندیشه ,م دبيري ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (30/2/1395), ناصرباران دوست (30/2/1395),زهرابادره (آنا) (30/2/1395),الف.اندیشه (30/2/1395),م دبيري (30/2/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (30/2/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (2/4/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.