سرزمین سایه ها -36

به دنبال قوطی های کنسرو گشتم و یه وسیله بلند، میله آهنی یا چوبی ، چوب پرده فلزی گیر آوردم ، قوطی را در سر آن محکم بستم . از گوشه دیوار به پنجر ه همان اتاقی که ابتدا در آن بودیم نزدیک شدم . آن را به سمت جلوی پنجره بردم تا در معرض نور خورشید قرار بگیرد . برقش را اگر تک تیرانداز می دید حتما می زدش ، با فاصله معینی شروع به تکان دادن آن کردم . مدتی گذشت و خبری نشد . داشتم کلافه و عصبی می شدم ، یک لحظه دستگیره پنجره را فشار دادم و آن را باز کردم ، شاید نور خورشید توجهش را جلب می کرد . آنجا در دیدش نبود ؛ جلو رفتم صورتم خیس عرق شده بود ، کاری را که انتظار داشتم او انجام دهد ، حالا خودم انجامش می دادم ، اسلحه و خودم کاملا در معرض دید بودیم ، باید الي را پیدا می کردم حتی اگه خودم زخمی یا کشته می شدم . من قبلا گلوله خورده بودم ، آن موقع الیزابت نجاتم داد . اما اینبار کسی نبود که نجاتم دهد ، نگاهی به آسمان کردم ، شاید خدا نجاتم می داد !
صدای چندین شلیک بلند شد ، چیزی مرا به شدت به سمت عقب پرتاپ کرد . پس از مدتی به خودم آمدم ، هنوز زنده بودم ؟ حرکتی به بدنم دادم زخمی هم نشده بودم ؟ چه اتفاقی افتاده بود ؟!
پانتوم به کنارم آمد .
پرسیدم : الي ؟
- سالمه ، اون تک تیرانداز رو پیدا کردیم و کشتیمش .
: چطوری ؟
- یک لحظه او را دیدم ، وقتی به سمتت نشانه رفت ، جیل او را زد . نفر دومی هم بود که به سپاستین شلیک کرد که او را هم کشتیم .
: سپاستین ؟
- او هم زنده است ، هم جلیقه و هم قدرتش به او کمک کردن .
: شکارچی ها ؟
- نه ، او توانایی خارج کردن گلوله ها را از اعضای بدنش دارد ، زخمهایش بلافاصله خوب می شوند .
: آها ! پس اونم مثل توئه ؟
- شاید بشه اینو گفت .
همانطور روی زمین ماندم . تا لب مرز مردن رفته بودم ، سپاستین گلوله خورده بود ، الي سالم بود ، پانتوم من را نجات داده بود . شاید نگاه من به آسمان و التماسم جواب داده بود ، خدا دلش برایم سوخته بود !
الیزابت وارد اتاق شد . پانتوم با آمدن او ما را ترک کرد . نزدیک من آمد و ناگهان سیلی به صورتم زد . جای سیلی اش را با دست ماساژ دادم .
او با عصبانیت گفت : به خاطر الي ، خودت و من ، می خوای بمیری ؟ من هم باید کنارت باشم ، حق مردن نداری ؟!
گفتم : متأ سفم ، خوشحالم که الي زنده است .
- مسئله فقط الي نیست ، مسئله اینه که به دیگران اهمیت نمی دی ، همش باید نگرانت باشم ، همه با هم جلو می ریم .
: اصلا قصد اذیت و ناراحت کردن تو وبقیه را نداشتم ، الي خودش دنبالم اومد ، این همون تصمیمی است که قبلا بهت گفتم ، آنطور که می خواستم درنیامد ، اون تک تیر انداز لعنتی همه چی رو خراب کرد ، تازه کفش هامو ازم گرفت ، تو خیابون جا گذاشتمش ، ناراحت نباش دفعه بعد اول تو رو می فرستم جلو ، که اگه کسی قرار شد گلوله بخوره ، تو باشی ، این طوری هم من راحت می شم و هم تو ؟!
الیزابت به من خیره شده بود .
- باشه ! من می رم جلو که با گلوله من رو اول بزنن .
جدیتی که در صورت و کلامش بود ، دلم را خالی کرد و به شدت احساس ترس کردم .
گفتم : شوخی کردم ، یه وقت این کار رو نکنی ! اونوقت خودم می کشمت .
لبخندی زدم و دستش را گرفتم : بریم تا کفشام دست شکارچی ها نیافتاده براشون دارم ، خودم اون رو از کس دیگه ایی گرفتم .
از اتاق خارج شدیم ، سیلی درد ناک اما شیرینی بود ، از اینکه آنها به خصوص الیزابت به من توجه داشتند و برایشان مهم بودم ، خوشحال بودم .
با دیدن ما الي به سمتمان آمد .
گفتم : نمی دونی چه ترسی تو و جودم ریشه کرد ، اگه بلایی سرت می اومد نمی دونستم چه کار کنم ، این قدر عزیزی که بخاطرت از الیزابت سیلی خوردم .
الي با خنده و تعجب گفت : الیزابت بهت سیلی زد ، خدای من ! تقصیر تو نبود من خودم خواستم که دنبالت بیام و این نقشه رو با هم کشیدیم .
سپس رو به الیزابت کرد و ادامه داد : از اینکه باعث ناراحتی و نگرانیت شدم معذرت می خوام ، گاهی نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم ، مثل اون موقع که تنها بودم .
- الي ، ما ، من و علی می خوایم که تو با ما باشی ، جوزف و سپاستین و پانتوم ممکنه بعدها ما رو ترک کنن ، علی قبلا از جیل خواسته بود که پیش ما بماند و او هنوز تصمیم قطعی اش را نگرفته ، ما دوست داریم که تو پیش ما بمونی .
گفتم : این خواسته قلبی ماست ، تو یه دختر بالغ و مستقلی هستی و می تونی بدون نیاز به کسی زندگی کنی ، به هر حال تصمیم با خودته که وقتی بقیه ما رو ترک می کنن پیش ما بمونی یا نه .
الي لبخندی زد و گفت : داشتن یه خونواده خیلی خوبه ، من هم شما رو دوست دارم ، کمی غافلگیر شدم ، به من فرصت بدین بهتون جواب می دم .
الیزابت : باشه.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

8

مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,سبحان بامداد ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,الف.اندیشه ,حمید جعفری (مسافر شب) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (30/2/1395), ناصرباران دوست (30/2/1395),زهرابادره (آنا) (30/2/1395),الف.اندیشه (30/2/1395),سید رسول مصطفوی (30/2/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (30/2/1395),نهال پارسا (30/2/1395),مریم مقدسی (30/2/1395),سبحان بامداد (31/2/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (31/2/1395),لیلا حسن زاده (31/2/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (31/2/1395),آزاده اسلامی (31/2/1395),سبحان بامداد (2/3/1395),تیشکه رستاری (6/3/1395),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 10:25

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر دوست هنرمندم
@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 10:45

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی علیک السلام،
ممنون که آمدید


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 16:04

ســــــــلام
ممنونم یه عالمه ..به خاطر داستان پر هیجانی ک مینویسید و وقتی ک صرف نوشتن میکنید تا بخونیم و لذت ببریم
دم قلمتون گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط محمد علی ناصرالملکی   ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 18:38

سلام ،
از اینکه داستان باعث رضایتتان شد و از از لذت بردی خوشحالم ، امیدوارم جبران صبرتان را برای خواندن ادامه داستان کرده باشم .


@محمد علی ناصرالملکی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 01:22

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی شرمنده : از آن لذت


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 17:40

سلام
حیف که فرصتی نشد تا داستانتان را بخوانم و دنبال کنم. با توجه به اینکه با قلمتان آشنا هستم حتما داستان خوب و خواندنی را از دست دادم.
عذر می خوام و براتون موفقیت آرزو می کنم. یک قلب هم بخاطر پشت کارتان تقدیم خواهم کرد. موفق باشید. @};- @};-


@مریم مقدسی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 18:34

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، ممنون که آمدید ،
امیدورام دوباره شما را اگر نه پای ثابت داستانهایم لااقل بیشتر ببینم ، بابن قلب هم ممنون
موفق باشی و شاد


@محمد علی ناصرالملکی توسط محمد علی ناصرالملکی   ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 18:35

اصلاح : بابت قلب هم ممنون



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.