سرزمین سایه ها -34

الی : فرض کنین تونستیم وارد ساختمون بشیم . کجا باید دنبال اون اسناد بگردیم ؟ اصلا اونها چه شکلی اند ؟ منظورم اینه که کاغذی اند ، رو سی دی کپی شدن ، رو ی هارد کامپیوتر هستن و یا روی یه فلش ، ساختمون حتما وسایل امنیتی داره ، اسکنرهایی که با چشم و صورت و دست افراد کار می کنن ، آژیرها و سیستمهای لیزری که اگه به تو بخورن از وسط نصف می شی .
جیل : خیلی خوبه ، اطلاعات خوبی از همچین مکانهایی داری . باید فکر اینجاش رو بکنیم .
الي : برای خوابیدن و غذا پیدا کردن و تهیه لوازم به جاهایی مثل این برخوردم ، این جور جاها خیلی ترسناک تر از بیرون و تو خیابون هستن ، گاهی اصلا راه فرار نداری ، برای فرار از یه تله لیزری مجبور شدم از یه پنجره بیرون بپرم . وقتی به هوش آمدم درچندین جای بدنم و پاهام تکه های شیشه فرو رفته بود . هر کدوم رو که در می آوردم خون بیرون می زد و از درد فریاد می کشیدم ، با تکه های لباسم زخمهامو بستم ، از شدت ضعف و درد از دوباره از هوش رفتم ولی انگار مرگ جوابم کرده بود .یه درمانگاه پیدا کردم و با وسایلش خودم رو پانسمان کردم .حالا هم که پیش شما هستم .
الیزابت : برای یه دختر به سن تو اینها خیلی زیاده ، اما تو موفق شدی . یه دختر قوی و شجاع .

صبح به سمت مرکز شهر حرکت کردیم . هرچه جلوتر می رفتیم بیشتر دچار مشکل می شدیم ، خیابانهایی که به مرکز شهر منتهی می شدند ، ویران تر ، و موانع بیشتر ؛ ماشینها نمی توانستند وارد شوند . . .ماشینها را در پارکینگ یکی از ساختمانها قرار دادیم ، به علت عمق زیاد و نبود پنجره فضای آنجا خیلی تاریک بود ، با نور چراغ ماشینها و چراغ قوه ها وسایلی را که می شد حمل کنیم برداشتیم .

بسیاری از وسایل هم در ماشینها ماند. با اینحال باری که حمل می کردیم سنگین تر از چیزی شد که تصور می کردیم .
به الي گفتم : می دونم دل کندن از ماشین برات سخته ، وقتی برگردیم دوباره می بینیش .
- مشکلی نیست باهاش کنار می یام .
به سمت بیرون پارکینگ رفتیم . چراغ قوه ها را خاموش کردیم . سپاستین چندین شکارچی را مأ مور محافظت از ساختمان در نبود ما کرد . گنج ما حالا نگهبانانی داشت که کسی به آسانی نمی توانست به آن دست پیدا کند . در میان ماشینها و موانع سیمانی به راهمان ادامه می دادیم ، با نیودن ماشینها و بارهای سنگین ما کندتر و آسیب پذیر شده بودیم . در سکوت حرکت می کردیم تا هر صدایی را بتوانیم بشنویم ، در هر جایی که به فضای باز و ساختمان نیمه ویران که احتمال پنهان شدن و یا وجود چیزی را می دادیم به چند دسته تقسیم می شدیم ، تعدادی مراقب پشت سر بودند ، چند نفر جلوتر می رفتند و گروه سوم نگاهی گذرا به داخل ساختمان می کردند . سپس با احتیاط به هم ملحق می شدیم . شهر در روز هم ترسناک شده بود . صدای تیر اندازی را شنیدیم . و در جوابش تیراندازی با صدای بلندتر و متناوب ، اولی اسلحه انفرادی بود و دومی سلاح نیمه سنگین مثل تیر بار یا دوشکا . صدا به خوبی شنیده می شد اما اینکه چقدر با ما فاصله داشت را نمی دانستیم .
پانتوم : می رم سراغش .
گفتم : ما رو بی خبر نذار .
فرصتی دست داد تا بارهایمان را زمین بگذاریم . شانه هایم درد گرفته بود تا به حال اینقدر بار را حمل نکرده بودم . . با دست شانه هایم را ماساژ دادم . دلم طاقت نمی آورد تا پانتوم برگردد . به سمت جایی که صدا از آنجا شنیده شده بود رفتم . تا جایی که می شد نزدیک ماشینهای رها شده در خیابان حرکت می کردم که بتوانم بلافاصله پناه بگیرم . ساختمانها خطرناک تر بودند و اگر کسی از میان خرابه ها غافلگیرم می کرد .شاید نمی توانستم خودم را نجات دهم . حس کردم کسی من را تعقیب می کند . به اطراف نگاه کردم ولی کسی را ندیدم . برای رد گم کردن و شناسایی به طرف تعداد زیادی ماشین کوچک و بزرگ دویدم . اسلحه را روی شانه ام انداختم و کارد را در دستم گرفتم . پس از مدتی صدای دویدن قطع شد ، من را گم کرده بود . باید از پشت غافلگیرش می کردم .
در حالیکه خم شده بودم به طرف جای اولی که بودم رفتم . حرکتش را در بین ماشینها دیدم . به را ه افتادم ، بین من و او یه ماشین فاصله بود .کفشهایم را در آوردم . دستهایم را آماده گرفتش کردم . پشت لاستیک یه ماشین پناه گرفتم . مثل یه گربه منتظر لحظه مناسب برای پریدن و گرفتن طعمه بودم . سرک کشیدم . هنگامی که به مقابل یه ماشین رسید . به سمتش خیز برداشتم . هیچ راه فراری نداشت و برای چرخیدن هم به او فرصت نمی دادم . دستم را جلوی دهانش گرفتم و بلا فاصله کارد را روی گلویش گذاشتم .
او می خواست حرف بزند .
گفتم : تو این شرایط اینطوری کسی رو تعقیب نمی کنن اگه من غریبه بودم شاید الان زنده نبودی .
دهانش را رها کردم و کارد را از روی گلویش برداشتم . الي نفس عمیقی کشید و به طرفم برگشت .
ادامه دادم : می خواستی بیای ، به من می گفتی
الي : بی هیچ حرفی رفتی ! فهمیدم کنجکاو شدی ، من هم می خواستم بفهمم چه خبر شده ، ممکن بود نذاری دنبالت بیام .
- کار خطرناکی کردی . صدا از اون طرف بود.
به راه افتادیم . آمدن الي بد هم نبود ، فرصتی بود تا او را بیشتر بشناسم و به او نزدیک تر شوم . به خاطر الیزابت هم شده او را از چنگ سپاستین در بیاورم . البته ندیده بودم به هم بچسبند و هرجا که یکی رفت دیگری هم دنبالش راه بیافتد . بیشتر به دو آدم نستقل می خوردند که با هم آشنا و صمیمی هستند تا روابطی مثل پدر و دختری ، خواهر کوچکتر و از این جور چیزها ! در صورت الِي نوعی آرامش بود که من را به خودش جلب کرده بود . صدای شلیک گلوله بلند شد و شیشه ماشین کناری ما را خرد کرد .
گفتم : لعنتی !
- از کدوم طرف بود ؟
: نمی دونم ، فقط می دونم از اینجا نریم زنده نمی مونیم .
هر دو روی زمین خوابیدیم و سینه خیز به حرکت ادامه دادیم . چندین گلوله دیگر هم شلیک شد خُرده شیشه ها روی سرمان ریخت ، دقیقا در تیر رسش بودیم .ماشینها سپر خوبی بودند ولی برای رسیدن به ساختمان رو به رویمان باید در فضایی بدون سر پناه می دویدیم . الي ضامن نارنجکی را که در دستش بود کشید و از زیر یکی از ماشینها به آنطرفش پرتا پ کرد . دود فضا را پرکرد ، نارنجک دومی و سومی را هم انداخت و گفت : بدو .
از زمین بلند شدم و با تمام سرعت و قدرتم دویدم . صدای تیر اندازی بلند شد . صدای خورد شدن شیشه ها و برخورد با فلز را به وضوح می شنیدیم . به ساختمان رسیدیم .
گفتم : متشکرم .
الي با لبخند گفت : قابلی نداشت .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

سبحان بامداد ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,نرجس علیرضایی سروستانی ,الف.اندیشه , ناصرباران دوست ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (20/2/1395),محمد علی ناصرالملکی (20/2/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (21/2/1395), ناصرباران دوست (21/2/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (21/2/1395),سبحان بامداد (22/2/1395),م دبيري (26/2/1395),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.