سرزمین سایه ها - 33

سپاستین : حاضر باشین ، شکارچی ها به در اصلی حمله می کنن ، هر وقت گفتم با تمام سرعت رد بشین .
الي به سمت ماشینش برگشت ، ما هم از پشت بام پایین آمدیم . آرام به سمت ابتدا خیابان و تا جایی که دیوار ساختمان ما را در پناه خودش داشت جلو رفتیم . با اشاره دست سپاستین ایستادیم ، شکارچی ها به طور دسته جمعی به سمت موانع هجوم بُردند و به داخل مقر ریختند . پس از مدتی با اشاره دست او با تمام سرعت از جا کنده شدیم و از مقابل آنجا گذشتیم .
با بی سیم گفتم : ما رد شدیم .
- خوبه ! من هم به شما ملحق می شم .
در آینه او را در حالیکه سوار یکی از شکارچی ها بود و به ما نزدیک می شد دیدم .
- خدای من!
الیزابت : باز چی شد ؟ چی دیدی ؟
- تو آینه نگاه کن ، خودت می بینی .
ماشین را به سمتی حرکت دادم که سپاستین در دید الیزابت در آینه بغل قرار بگیرد .
: سوار شکارچی شده ، خیلی جالبه ؟
- همچین صحنه ایی رو موقعی که با جیل رفته بودیم دیدم .
: الي سوار شکارچی ها بود .
- آره ! ولی اون موقع خیلی ترسناک و باور نکردنی بود . خیال می کردم الي هم از دسته گلهای شرکته ؟!
: دسته گل شرکت ؟ یعنی الي رو اونها ساختن ؟!
: نه ! یه دختر طبیعی ، فیل و اسب و شتر و تازگی شتر مرغ و حتی نهنگ های قاتل را را تا رام نکنی نمی تونی سوارشون بشی ؛ اینها که جای خود دارند ، یه دختر 15 ساله سوار یه هیولای 5 متری درنده بشه .
پس از مدتی توقف کردیم . سپاستین از شکارچی پایین آمد و سوار زره پوش اولی شد . با حرکت او ما هم به راه افتادیم .
الیزابت با لبخند گفت: باید یه کتاب در مورد این ماجراها بنویسیم ، برای اون ور آبی ها خیلی جذابه ، کلی هم پول در می یاریم.
با خنده گفتم : اسمشو بذار سرزمین سایه ها ، پول خوبی در بیاد از این گانگستر بازی دست بر می داریم و یه زندگی تازه رو شروع می کنیم .
الیزابت دستش را مشت کرد و به سمتم درازکرد ، من هم دستم را مشت کردم ، آنها را به هم زدیم و لبخند زدیم . او سراغ جعبه آبمیوه ها رفت . دو تا از آنها را آورد .
- به اینها دست زدی ؟
: آب سیبها خوشمزه بودن .
- اینها رو برای مواقع اضطراری گذاشته بودم .
: با پانتوم که رفتم سراغ تانک ، موقعیت اضطراری بود ! خوابم می اومد و حوصله ام هم سر رفته بود!
- بیا این آب پرتقاله ، آب سیبها رو تموم کردی.
آنرا از دستش گرفتم . مانع اول را رد کرده بودیم . برنامه از روی نقشه پیش نرفت . در شهر خیلی جاها مسدود شده و یا تغییر کرده بود که روی نقشه ایی که ما داشتیم ثبت نشده بود . الیزابت تصمیم گرفت تا تغییرات را روی نقشه پیاده کند . مسیرهایی رو از روی نقشه که فکر می کردیم راه را برای رسیدن به مرکز شهر کوتاه تر می کرد را انتخاب و علامت می زدیم . سارا و هری آن را تست می کردند . خیلی نمی توانستند از ما دور شوند ، اگر اتفاقی برایشان می افتاد ، ممکن بود نتوانیم به موقع عمل کنیم . کم کم به غروب خورشید نزدیک می شدیم و باید جایی برای گذارندن شب پیدا می کردیم . مکانی که هم برای ما و ماشینها جا داشت ، یک راه ورودی و در معرض دید نبود . یه مرکز تجاری پیدا کردیم که خواسته های ما را تا حدودی بر آورده می کرد.
نگهبانی بیرون با شکارچی ها بود . از پشت ماشین الي مقداری مواد غذایی و پتو برداشتیم . دو مغازه کنار هم را که پنجره ایی به بیرون نداشتند انتخاب کردیم و به دو گروه زنان و مردان برای خوابیدن تقسیم شدیم . شام را کنار هم خوردیم .
گفتم : راهمون به مرکز شهر چندان هموار نیست ، از اون مقر با کمترین دردسر رد شدیم . با این حال از اینکه بازم شانس بیاریم مطمئن نیستم . تا به حال به گروه بزرگی برنخوردیم و این به نظر عادی نمی یاد . گروه مسلح در پمپ بنزین ، گروهی دومی که با تانک آمده بودن و افراد این مقر آخری .
جیل : خیلی ها به هر دلیلی در این قسمت شهر ماندن و یا گرفتار شدن . غارتگرها و شکارچی ها ، شبه نظامی ها ، نیروهای نظامی و انتظامی ، شاید به دلیل اینکه مواد غذایی و یا سایر امکانات در این مناطق تموم و نابود شده ، همه به سمت جاهایی که راحت تر بشه به غذا و لباس و امنیت دسترسی پیدا کرد ، رفتند . فروشگاه ما یه استثناء و گنج در این منطقه است .



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,الف.اندیشه ,زهرابادره (آنا) ,م دبيري ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (18/2/1395), ناصرباران دوست (19/2/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (19/2/1395),زهرابادره (آنا) (19/2/1395),م دبيري (26/2/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (2/4/1395),محمد علی ناصرالملکی (5/8/1396),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 ارديبهشت 1395 - 19:41

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.