سرزمین سایه ها - 32

الیزابت : می خوای تمام ساختمونو بگردی؟
گفتم : نه ! می خوام تا جایی بالا بریم که بر کل اینجا مسلط بشیم. فکر نمی کنم کسی تو هتل مونده باشه.
- برای پنهان شدن جای خوبیه ، کلی اتاق داره ، توی ارتفاع بالاست .
جیل : شبها خطرناک می شه ، کوچکترین نوری ممکنه بقیه رو به اینجا جلب کنه ، تازه کسی توی تاریکی و داخل ساختمونهای دیگه کمین کنه به راحتی در دسترسش هستی ، او تو رو می بینه ولی تو نمی تونی ببینیش.
گفتم : برای همین اینجا متروکه است و کسی رو پیدا نکردیم .
صدای ماشین و لرزشهای خفیف از بازگشت سپاستین خبر می داد.
چندین شکارچی به وسط چهار راه آمدند. یکی از آنها سرش را به سمت ما گرداند و غرش خفه ایی کرد .
سر تکان دادم ، حس بویایی قوی داشتند . پخش شدند . دو تا از آنها وارد هتل شدند.
جیل : با اینکه تحت فرمان سپاستین هستن ، اما بهتره احتیاط رو از دست ندیم .
- آره ، فکر خوبیه ، قلاب ها رو آماده نگه دارین از همین جا می ریم پایین . شکارچی ها به طبقه ما آمدند .
با دیدن ما نگاهی به هم کردند . دهانشان تکان می خورد و صداهای خفه ایی از خودشان در می آوردند . هوا را بو کشیدند و به طرف طبقات بالاتر رفتند . وقتی از رفتن آنها مطمئن شدیم . راه بازگشت به خیابان را در پیش گرفتیم . سپاستین هنگام ارتباط گرفتن با آنها چشمانش قرمز می شد و سکوت می کرد.
به راهمان ادامه دادیم ، سرعت حرکت به خاطر سپاستین و شکارچی ها کم تر از قبل بود . حاشیه امنیت خوبی داشتیم . چندین خیابان به کلی مسدود شده بودند . خیلی از موانع بعد از اتفاقی که افتاده بود در خیابانها قرار داده شده بودند . بلوکهای سیمانی به صورت زیکزاک عرض خیابان را مسدود کرده بودند و باید به صورت مارپیچ از بین آنها می گذشتی ؛ پیاده می شد از بین آنها گذشت ولی برای دور زدن و حرکت ماشین فضا وجود نداشت . سارا و هری با ماشینهای سواری مسیرهای باز را پیدا می کردند . سپس ما در همان مسیر به حرکت ادامه می دادیم .
سپاستین :توقف کنید ! مهمون داریم ؟
همه توقف کردیم .
او ادامه داد : باید از خیابون سمت راستی ادامه مسیر بدیم . ولی باید از جلوی خیابونی عبور کنیم که افراد مسلح در اون مستقر شدن . بدون در گیری فکر نمی کنم بتونیم رد بشیم.
با بی سیم گفتم : می تونی تعدادشون رو حدس بزنی ؟
- بالای ساختمون یک نفر را می بینم . احتمالا روی ساختمون روبرویش هم یکنفر ایستاده ، داخل خیابون رو نمی تونم ببینم .
: می شه بی سر و صدا دخلشون رو آورد ، طوری که بقیه متوجه نشن ؟
- از این جایی که ما هستیم ما رو نمی بینن ، کمی جلوتر بریم ، نفر سمت راستی می تونه ما رو ببینه. اما اینجا موندن هم خوب نیست ، افرادشون اگه بیرون باشن و برگردن ما رو می بینن. باید دونفر بالای ساختمون و تو خیابون هستن رو از سر راه برداریم . من با شکارچی ها بهشون حمله می کنم و از آمدن به خیابون دورشون می کنم . شما هم به سرعت خودتون رو به خیابون سمت راستی می رسونین و از محل دور می شین .
گفتم : شروع می کنیم.
به سمت چپ حرکت کردیم و ماشینها را به ترتیب وارد یه کوچه فرعی کردیم .
من و الیزابت برای از بین بردن نگهبان روی پشت بام به راه افتادیم .
الي به سمت من آمد و گفت : ساکت کردن یکی از نگهبانهای بالای ساختمون را به من بسپرین .
با او موافقت کردم . به سرعت خودش را به ابتدای خیابان رساند ، ما هم ساختمانی که نگهبان بالای آن بود را پیدا کردیم . از پشت ساختمان به وسیله اسلحه های قلاب انداز خودمان را به لبه پشت بام رساندیم . با دست لبه آن را گرفتیم ، زیاد نمی توانستیم خودمان را معلق نگه داریم . آرام سرم را بالا بردم ، نگهبان پشتش به ما بود. پشت بام فضایی برای پنهان شدن نداشت .
الي کارش سخت بود باید گلوی نگهبان را می زد و از طرفی هم جسدش باید روی پشت بام می افتاد و نه به داخل خیابان. دنبال راه ورودی به داخل ساختمان گشت . کمان فولادی را در دست گرفت . با دوربین کمان او را هدف قرار داد و شلیک کرد .
گفتم : دارم خسته می شم ، این دختره طولش داده ، بی خیال پنهان کاری بشیم ، با اسلحه بی صدا می زنیمش ، بلافاصله هم نفر روبه روشو می زنیم
صدای الی در بی سیم بلند شد : زدمش .
خودمان را بالا کشیدیم ، نگهبان به طرف لبه پشت بام رفته بود . اسلحه ام را به طرفش گرفتم . ناله اش بلند شد و اسلحه از دستش افتاد . الیزابت با اسلحه قلاب انداز او را زده بود . نوک پیکان از بدنش رد شده بود ؛ به سمت ما برگشت . به سرش شلیک کردم و او روی کف پشت بام افتاد . الیزابت ماشه را فشار داد . پیکان از بدن مرد خارج شد. روی نوک پیکان و خارهایش، خون و تکه هایی از اعضای داخلی بدن چسبیده بود .
گفتم : با گلوله می زدیش بهتر نبود؟!
- اگه از روی پشت بام می افتاد چی ؟!
الي نفرات داخل خیابان را هم از پا در آورد .



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

ناصرباران دوست ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,الف.اندیشه ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (18/2/1395),محمد علی ناصرالملکی (18/2/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (19/2/1395), ناصرباران دوست (19/2/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (19/2/1395),زهرابادره (آنا) (19/2/1395),ناصر ترابی (19/2/1395),همایون به آیین (20/2/1395), ک جعفری (10/3/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (2/4/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.